← همهٔ مجموعه‌ها۴۵ نوشته

آقابزرگ

داستان‌ها، خاطره‌ها و گفته‌هایی که آقابزرگ در آن‌ها حضور دارد.

۴۵ نوشته

تصویر همراه پست اصلی

سنگ صبور و قاشق توی استکان

این داستان یکم بلند هست ولی بخونین ، برای خودتون و شاید برای یک دوست که به بودن شما در کنارش نیاز داشته باشه. #داستان سنگ صبور و قاشق توی استکان اون سال تابستون، سیامک رفت. سیامک فقط رف…

خواندن نوشته ↗
تصویر همراه پست اصلی

زیر شن

کوتاه - زیر شن یکی از همون تابستان‌های گرم بود که آقا بزرگ ما را برد بوشهر. یادم نیست چرا بوشهر، یادم نیست چند روز ماندیم. فقط یک ظهر یادم مانده، و یک جمله. ماشین را بالای ساحل نگه داشت…

خواندن نوشته ↗
تصویر همراه پست اصلی

صدای زیاد

| صدای زیاد ترم جدید دانشگاه شروع شده بود و چندتا واحد سخت برداشته بودم. بعضی شب‌ها می‌رفتم پیش آقابزرگ. خونه‌ش خلوت‌تر بود و بهتر می‌تونستم درس بخونم؛ اون هم از تنهایی درمی‌اومد. یه پر…

خواندن نوشته ↗
تصویر همراه پست اصلی

سفالگری و گلدان کج‌وکوله

گاهی بد نیست تند رد نشد. باور کنید زندگی با همه‌ی تکنولوژی و اتفاق‌های پیچیده‌ش، این‌قدرا هم سریع پیش نمی‌ره. پیشنهاد می‌کنم کمی زمان بدی و این داستان رو بخونی، چون مطمئنم برای تو هم پی…

خواندن نوشته ↗
تصویر همراه پست اصلی

آقابزرگ و پنجره اتاق

آقابزرگ و پنجره اتاق مدتی بود که یه همسایه جدید برامون اومده بود و یه پسر بچه هم سن و سال من داشتن. پیش خودم فکر می‌کردم چقدر خوب ! می‌تونم یه دوست جدید داشته باشم. همیشه می‌دیدم که پشت…

خواندن نوشته ↗
تصویر همراه پست اصلی

ترس از تاریکی

ترس از تاریکی نمی‌دونم بخاطر شرایط جنگ و بمباران ها بود که تو ذهنم مونده بود و باعث شده بود از شب و تاریکی وحشت داشته باشم یا چیز دیگه‌ای بود. هر چی بود ، مدت زیادی رو یادم میاد که شبها…

خواندن نوشته ↗
تصویر همراه پست اصلی

داستان قلقلک دخترک و آقا بزرگ

داستان قلقلک دخترک و آقا بزرگ خواهرم تقریباً ۱۲ ساله شده بود و مدتی بود که خیلی ساکت شده بود. از مدرسه هم که میومد یه راست می‌رفت تو اتاق و خودش رو با درسهاش مشغول می‌کرد. یادمه خاله‌م…

خواندن نوشته ↗
تصویر همراه پست اصلی

خواندنی آب انار و تنفر درونی

خواندنی آب انار و تنفر درونی یادمه اون قدیما برای شب یلدا همونقدر شور و هیجان داشتم که برای نوروز داشتم. چون رسم بود دایی‌هام و خاله‌هام با بچه‌هاشون میومدن خونه آقا بزرگ‌اینا و دور هم…

خواندن نوشته ↗
تصویر همراه پست اصلی

آخرین روزهای مدرسه

آخرای بهار بود و زمان امتحان‌های آخر سال. هوا کم کم داشت گرم می‌شد و کولر گازیا روشن. حس تابستون و تعطیلات شاید قشنگترین حس اون روزها بود. مادرم ازم خواست که فردای اون روز بعد از امتحان…

خواندن نوشته ↗
تصویر همراه پست اصلی

زندگی خانداداش در تویتر

زندگی خانداداش در تویتر در سال ۱۴۰۱ درست چند روز بعد از کشته شدن مهسا به تویتر اومد. برای خودش اسم لاین یا همون شیر رو به حرمت شیروخورشید گذاشت. اوایل کسی رو نمیشناخت چه برسه به پادشاهی…

خواندن نوشته ↗
تصویر همراه پست اصلی

سفر من و آقا بزرگ به کلاردشت

سفر من و آقا بزرگ به کلاردشت گاهی از یه کسایی می‌شنوم که می‌گن اینا رفتنی نیستن یا انقلاب سخته یا چه می‌دونم حالا حالاها باید بجنگیم و این حرف‌های دلسرد کننده. میخوام جواب این آدم‌هارو…

خواندن نوشته ↗
تصویر همراه پست اصلی

اما #واقعی

اما #واقعی به رسمی که آقا بزرگ یادمون داده بود هر شب قبل از خواب برای دخترم کتاب می‌خونم و بعد به قول خودش چشم بسته تو دلش یه آرزو می‌کنه و می‌خوابه… دیشب وقتی آرزوش تموم شد و چشماش رو…

خواندن نوشته ↗
تصویر همراه پست اصلی

گرونترین الماس دنیا

گرونترین الماس دنیا براتون گفته بودم که آقا بزرگ یه کادیلاک داشت و خیلی دوسش داشت و همیشه تمیزش می‌کرد و بهش می‌رسید یه روز بهش گفتم آقا بزرگ این خیلی ماشین گرونیه؟ - نه پسرم اما برای م…

خواندن نوشته ↗
تصویر همراه پست اصلی

آقابزرگ و جعبهٔ اسباب‌بازی

آقا بزرگ و جعبه اسباب بازی (کمی حوصله کنید و بخونید) عصر شده بود و تازه از مدرسه برگشته بودم اونروز امتحان علوم داشتم و اصلاً خوب جواب نداده بودم خیلی کلافه و ناراحت بودم. گوشه حیاط نشس…

خواندن نوشته ↗
تصویر همراه پست اصلی

آقابزرگ و صد پله

آقا بزرگ و ۱۰۰ پله یادم میاد که تابستونا که مدارس تعطیل می‌شد ، مادرم من رو کلاسهای مختلف می‌ذاشت. از زبان و شنا بگیر تا عکاسی و معرق کاری. کلاسها رو دوست داشتم اما گاهی اینقدر زیاد بود…

خواندن نوشته ↗
تصویر همراه پست اصلی

کتابی که نجات می‌دهد

کتاب نجات آقا بزرگ یکی از جاهایی که همیشه خوشم میومد باشم و کمی وقت بگذرونم ، مخصوصاً در کنار آقابزرگ ، کتابخونه ش بود. دور تا دور قفسه های کتاب و پر از کتابهای جور واجور. یه میز کار و…

خواندن نوشته ↗
تصویر همراه پست اصلی

درخت تنهای کهنسال

درخت تنهای کهنسال پشت باغ آقا بزرگ یه درخت خیلی قدیمی بود ... یادمه بچه تر که بودم با پسر عموهام می‌رفتیم از شاخه‌هاش بالا و خلاصه کلی بازی می‌کردیم. آقا بزرگ روز اول هر سفری که می‌رفتی…

خواندن نوشته ↗
تصویر همراه پست اصلی

آقا بزرگ و گم شدن یک

آقا بزرگ و گم شدن یک .. + من : دنبال چی می‌گردی آقا بزرگ؟ آقا بزرگ در حال گشتن این ور و اون ور توی اتاقش بود. سری چرخوند سمت من و گفت : - همین جا بود ... + چی هست آقا بزرگ ؟ عینکت؟ - نه…

خواندن نوشته ↗
تصویر همراه پست اصلی

داستان سرویس قاشق و چنگال

داستان سرویس قاشق و چنگال نمی‌دونم گفته بودم بهتون که من عاشق فوتبال بودم و توی محله خودمون یه تیم داشتیم که گاه با محله‌های اطراف مسابقه می‌ذاشتیم یا نه؟ یادش به نیکی ، عالمی بود با تو…

خواندن نوشته ↗
تصویر همراه پست اصلی

چراغ امیدِ آقابزرگ

چراغ دم ایوان خونه آقا بزرگ … یادم میاد آقا بزرگ همیشه چراغ دم ایوان خونه‌ش رو روشن می‌ذاشت. حتی روزا …! یعنی هیچوقت این چراغ خاموش نمی‌شد. اون اواخر که آلزایمر گرفته بود روی کلید اون چ…

خواندن نوشته ↗
تصویر همراه پست اصلی

شب یلدا در خانه‌باغ آقابزرگ

شب یلدا اون سال هم ، مثل سالهای قبل همه برای جشن شب یلدا رفته بودیم خونه باغ آقا بزرگ یه جورایی همه می‌دونستن که آئین ایرانی برای آقا بزرگ و خانم جون خیلی مهمه و همه هم بهشون احترام می‌…

خواندن نوشته ↗
تصویر همراه پست اصلی

داستان آقا بزرگ و آروزی روز تولد

داستان آقا بزرگ و آروزی روز تولد یه سال تابستون که همه رفته بودیم خونه باغ آقا بزرگ ، قرار شد تولدم رو همونجا بگیریم. روز تولد خیلی خوشحال بودم و بچه‌های فامیل هم اومده بودن. موقع فوت ک…

خواندن نوشته ↗
تصویر همراه پست اصلی

نقاشی‌های من و آقا بزرگ

نقاشی‌های من و آقا بزرگ این داستان رو تقدیم ‌می‌کنم به آرزوی عزیزم @arezoubehrang_ ، هنرمندی که با عشق به وطن و پادشاهم نقاشی‌های گرانبهایی رو به یادگار گذاشته برامون پس چند لحظه‌ای رو…

خواندن نوشته ↗
تصویر همراه پست اصلی

قایق کاغذی و حرف‌های دیگران

قایق کاغذی و حرف‌های دیگران آقا بزرگ علاقه زیادی به موسیقی داشت و همه بچه‌ها و نوه‌ها رو تشویق به ساز زدن می‌کرد…! من یکی دو‌ سالی بود که گیتار تمرین می‌کردم و یه تعداد ملودی هم می‌تونس…

خواندن نوشته ↗
تصویر همراه پست اصلی

باغ آقا بزرگ و میخ و چکش

باغ آقا بزرگ و میخ و چکش…! این مهمه که چی رو به کی ، چطوری می‌گیم نه…؟ حرف گاهی از تیغ جراحی برنده‌تره این داستان رو بخونید …! #جاویدشاه 👇🏼👇🏼👇🏼 https://t.co/WGnxQE8SiE اون قدیما آ…

خواندن نوشته ↗
تصویر همراه پست اصلی

نوروز و عیدی‌ آقا بزرگ

نوروز و عیدی‌ آقا بزرگ…! بالأخره نوروز رسیده بود و شور حال لباس نو و دیدن فامیل و تعطیلات تمام وجودم رو گرفته بود! چون آقا بزرگ و خانم جون از بزرگ‌های فامیل بودن ، همیشه چند روز اول کلی…

خواندن نوشته ↗
تصویر همراه پست اصلی

انتظار داشتن از بقیه

انتظار داشتن از بقیه توی حیاط داشتم با خواهر کوچیکم بازی می‌کردم و وسطای بازی بود که خواهرم ماشین من رو گرفت و من با عصبانیت ازش کشدم و از اونجاییکه عادت داشت همه چیز رو پرت کنه می‌ترسی…

خواندن نوشته ↗
تصویر همراه پست اصلی

سلام کردن و نجات جون آقا بزرگ

سلام کردن و نجات جون آقا بزرگ… اونوقتها که آقا بزرگ روبراهتر بود و می‌تونست راه بره ، عادت داشت هفته ای یکی دو بار صبح پیاده بره تا نونوایی محل که هم قدمی بزنه و هم نون تازه بگیره. گاهی…

خواندن نوشته ↗
تصویر همراه پست اصلی

خونه آجری و کمک نابجا

خونه آجری و کمک نابجا چند روزی بود که غمگین بودم و زیاد حوصله بازی نداشتم. بیشتر وقتم رو در حیاط خونه و کنار باغچه می‌گذروندم. آقا بزرگ که متوجه شده بود ، اومد کنارم و گفت چیزی شده پسر؟…

خواندن نوشته ↗
تصویر همراه پست اصلی

خواندنی خواستگار و قلک پول

خواندنی خواستگار و قلک پول…! یادم میاد یک بار برای خالم خواستگار اومده بود و کلی دَب دَبه و کَب کَبه داشتن! من که از روی کنجکاوی از پشت گازور (کمد) بین حال و پذیرایی داشتم گوش می‌دادم ،…

خواندن نوشته ↗
تصویر همراه پست اصلی

انسانیت یا آجر؟

داستانی خواندنی و مهم در مورد انتخاب انسانیت یا آجر! آقا بزرگ یه کادیلاک مشکی قدیمی داشت که خیلی دوستش داشت و تقریباً هفته ای دو بار تو حیاط خونه تمیزش میکرد. در عین حال که همه جاش عین…

خواندن نوشته ↗
تصویر همراه پست اصلی

آهای دوست من ، هم وطنم ، پاره تنم

آهای دوست من ، هم وطنم ، پاره تنم…! آنچه گذشت ، گذشت…! بجای نگاه به عقب باید به فرمان پادشاه ایران زمین به جلو و آینده نگاه کرد…! بقول آقا بزرگ ، پشیمانی برای آدمهای ضعیفه …! من و تو وق…

خواندن نوشته ↗
تصویر همراه پست اصلی

یک ایرانی در تبعید

یک ایرانی در تبعید (کمی دردناک…) دیگه روزهای آخر بود و آماده مهاجرت اجبرای شده بودم و ایرانم و خانواده رو باید ترک می‌کردم… حسی سرشار از غم جدایی از خاک از یک طرف ، ترس و اضطراب از ندون…

خواندن نوشته ↗
تصویر همراه پست اصلی

داستان یادگرفتن دوچرخه سواری

داستان یادگرفتن دوچرخه سواری تابستون تازه شروع شده بود و چند روزی بود که با پدر تمرین می‌کردم و بالأخره یاد گرفتم بودم که بدون کمکی دوچرخه سواری کنم اینقدر ذوق داشتم که قابل وصف نبود آق…

خواندن نوشته ↗
تصویر همراه پست اصلی

داستان #آقا_بزرگ و مرتب کردن تخت

داستان #آقا_بزرگ و مرتب کردن تخت آقا بزرگ حتی تا همین سالهای آخر عمرش تا روزی که توان داشت هر روز صبح که بیدار می‌شد اول از همه خودش تختش رو به قول خودش آنکارد یا مرتب می‌کرد و بعد پنجر…

خواندن نوشته ↗
تصویر همراه پست اصلی

چای عصرانه برای آقابزرگ

عصر بود و مادرم گفت بیا این چایی و قندون رو ببر برای آقا بزرگ تو حیاط… رفتم و چشم چشم کردم ببینم کجاست… دیدم کنار باغچه نشسته… سیگارش گوشه لبش و داره خاک گلدونهاش رو عوض می‌کنه… نزدیکش…

خواندن نوشته ↗
تصویر همراه پست اصلی

و #داستان از ما بهترون

و #داستان از ما بهترون یک روز که تو حیاط داشتم بازی می‌کردم یاد یکی از تکه کلامهای خانم بزرگ افتادم که میگفت فلان چیز برای از ما بهترونه یا فلان جا رو فقط از ما بهترون راه میدن. من هیچو…

خواندن نوشته ↗
تصویر همراه پست اصلی

رادیوی قدیمی آقابزرگ

یه روز که از مدرسه برگشتم دیدم آقا بزرگ روی صندلیش دم حیاط نشسته و رادیو قدیمیش رو هم کنارش گذاشته و آهنگ گوش میده… گاهی می‌شست و یه سیگاری می‌کشید و چایی می‌خورد اما اینبار کمی فرق داش…

خواندن نوشته ↗
تصویر همراه پست اصلی

یه روز آقا بزرگ بهم گفت

یه روز آقا بزرگ بهم گفت: رفیق اگه داشته باشی یعنی وقتی دلت لرزید یکی هست کنارت که آرومت کنه …! رفیق اگه داشته باشی یعنی اگه دلت گرفت و بهش زنگ زدی بگه کی ؟ کجا باشم …! ازش پرسیدم آقا بز…

خواندن نوشته ↗