سنگ صبور و قاشق توی استکان

این داستان یکم بلند هست ولی بخونین ، برای خودتون و شاید برای یک دوست که به بودن شما در کنارش نیاز داشته باشه.
#داستان سنگ صبور و قاشق توی استکان
اون سال تابستون، سیامک رفت.
سیامک فقط رفیقم نبود. همکلاسیم بود، بغلدستیم بود، شریک تیلهبازی و بستنی یخیهای دم مدرسه بود. خونهشون سر کوچه بود و از وقتی یادم میومد، صبحها با هم میرفتیم مدرسه و عصرها با هم برمیگشتیم.
یه شب اومد در خونهمون. بغض کرده بود. گفت فردا صبح زود میریم. پرسیدم کجا؟ گفت بابام میگه خیلی دور... شاید دیگه برنگردیم.
بعد دستش رو کرد تو جیبش و تیله آبیش رو گذاشت کف دستم. همون تیلهای که تو کل محل لنگه نداشت و هیچوقت سر بازی نمیذاشتش وسط. گفت این مال تو... که یادت نره.
فرداش که بیدار شدم، در خونهشون قفل بود.
چند هفتهای گذشت و من هر روز بیشتر تو خودم میرفتم. شبها که عموها و عمهها میومدن خونه آقا بزرگاینا و صدای خنده و تختهنرد از زیر درخت نخل بلند میشد، من یه بهونهای جور میکردم. یه شب سرم درد میکرد، یه شب مشق داشتم، یه شب خوابم میومد.
اما راستش رو بخواین نه سرم درد میکرد، نه مشقی داشتم. میرفتم پشتبوم، تیله سیامک رو جلوی نور ماه میگرفتم و انقدر نگاهش میکردم تا چشمام تار بشه.
جلوی کسی گریه نمیکردم. نمیخواستم کسی بفهمه. مادرم خودش به اندازه کافی غصه داشت و نمیخواستم غم من هم بشه یه غصه دیگه روی دلش. خواهر کوچیکم هم تا من رو ناراحت میدید لبهاش آویزون میشد. با خودم میگفتم بهتره دور باشم. غصهم مال خودمه، چرا شب بقیه رو خراب کنم؟
تازه... مگه پسر بزرگ خونه گریه میکنه؟
یه شب که باز رفته بودم پشتبوم، صدای پا اومد. آقا بزرگ بود. با زحمت، یه دستش به نرده و یه دستش سینی، داشت از پلهها بالا میومد. تو سینی یه قوری بود و دوتا استکان کمرباریک و دوتا قاشق چایخوری.
بلند شدم کمکش کنم، گفت بشین بشین... هنوز اونقدرا پیر نشدم که از پس چندتا پله برنیام.
نشست کنارم لبه پشتبوم. اول یه قاشق گذاشت تو استکان خالی، بعد چای داغ رو آروم ریخت روش. همون کاری که خانم بزرگ همیشه میکرد و من هیچوقت نفهمیده بودم چرا.
استکان رو داد دستم و گفت:
+ چند وقته پسرم رو گم کردم. هرجا میگردم نیست. فقط یه پسری هست شبیه اون، که سرش درد میکنه و مشق داره و خوابش میاد...
خندهم گرفت، اما خندهم با بغض قاطی شد.
- چیزی نیست آقا بزرگ... خوب میشم.
+ میدونم خوب میشی. نپرسیدم کِی خوب میشی. اومدم ببینم الان چطوری.
هیچی نگفتم. تیله تو مشتم بود. آقا بزرگ نگاهی به مشتم کرد و آروم گفت:
+ دلت برای سیامک تنگ شده.
همین یه جمله کافی بود. هرچی این چند هفته نگه داشته بودم یهو ریخت بیرون. سرم رو گذاشتم رو زانوهام و گریه کردم. انقدر که شونههام میلرزید.
آقا بزرگ نه گفت گریه نکن، نه گفت مرد که گریه نمیکنه، نه گفت درست میشه. فقط دستش رو گذاشت پشتم و نشست. صبر کرد تا خودم آروم بشم.
- ببخشید آقا بزرگ... نمیخواستم کسی ببینه.
+ چرا؟
- چون همه ناراحت میشن. مامان خودش کلی غصه داره. نمیخوام غصهم رو بریزم سر بقیه. تازه پسرا که گریه نمیکنن.
آقا بزرگ پیپش رو از جیبش درآورد، اما روشنش نکرد. فقط تو دستش چرخوندش.
+ هر کی بهت گفته مرد گریه نمیکنه، یا هیچوقت چیزی رو از دست نداده، یا دروغ گفته. غصه که اجازه نمیگیره پسر. غصه اندازه دوست داشتنه. اگه سیامک برات مهم نبود الان اینجا ننشسته بودی. این غصه نشون میده چه رفیقی داشتی... و چه رفیقی بودی.
بعد گفت:
+ قصه سنگ صبور رو شنیدی؟
- یه چیزایی... خانم بزرگ یه بار تعریفش کرده بود.
+ میگن یه دختری بود که غصههای زیادی داشت و هیچکس رو نداشت که بهش بگه. یا شاید داشت و فکر میکرد نباید بگه. رفت از بازار یه سنگ صبور خرید. هر شب مینشست و همه غصههاش رو برای اون سنگ تعریف میکرد. سنگ هم صبور بود. گوش میداد، دم نمیزد، به هیچکس هم چیزی نمیگفت.
+ تا اینکه یه شب، وسط درد دلهای دختر، سنگ ترک برداشت و از وسط دو نیم شد.
- چرا؟
+ چون سنگ بود. سنگ فقط نگه میداره. هرچی بهش بدی تو خودش جمع میکنه، اما نه سبکش میکنه، نه پسش میده، نه بغلت میکنه. انقدر جمع میکنه تا یه روز دیگه جا نداشته باشه.
یه کم مکث کرد و نگاهم کرد.
+ این چند هفته، تو شدی سنگ صبور خودت. هرچی غصه بود ریختی تو خودت و درش رو بستی. من از پایین صدای ترک خوردنت رو میشنیدم پسر.
بعد استکان رو از دستم گرفت، قاشق رو از توش درآورد و گفت:
+ میدونی خانم بزرگ چرا همیشه قبل از ریختن چای، قاشق رو میذاره تو استکان؟
- نه.
+ چون اگه آب جوش یهو بریزه تو یه استکان تنها، استکان طاقت نمیاره و میترکه. اما وقتی قاشق توشه، قاشق یه سهمی از داغی رو به جون میخره و استکان نمیترکه.
+ حالا خوب گوش کن... قاشق هم گرم میشه. اما نمیسوزه، خراب نمیشه، از شکل هم نمیافته. فقط یه کم گرم میشه... و بعد خنک میشه.
+ آدمها هم همینن. وقتی غصه داغه، نباید تنها تو استکان بمونی. باید بذاری یکی کنارت باشه که یه کم از داغیش رو به جون بخره. اونم فقط یه کم گرم میشه. نمیشکنه.
- اما اگه مامان ناراحت بشه چی؟
آقا بزرگ یه لبخند کوچیک زد و گفت:
+ توی جنگ عراق، عمو شاپورت که کشته شد، انگار من هم باهاش مردم. پسرم رو از من گرفته بودن. منم همین کار تو رو کردم. سه شب پشت سر هم تا دیروقت سر زمین موندم که خانم بزرگ چشمای قرمزم رو نبینه. شب چهارم دیدم اونم اومده سر زمین. هیچی نگفت. فقط نشست کنارم. منم انگار سدی شکسته باشه...
+ سالها بعد، یه شب بهش گفتم:
- ببخش خانم که اون روزا اونطوری اذیتت کردم.
+ اون شب یکی از عزیزترین شبهای زندگیم بود.
- شبی که من شکسته بودم؟
+ آره. چون اون شب فهمیدم که اینقدر محرمت هستم که شکستنت رو هم از من پنهان نکردی.
+ میبینی پسر؟ ما فکر میکنیم با پنهون کردن غصهمون داریم به بقیه لطف میکنیم. اما گاهی داریم یه چیز خیلی قشنگ رو ازشون دریغ میکنیم. اینکه محرممون باشن.
+ یادته پارسال مرغ عشق خواهرت مرد؟
- آره.
+ اون روز کی کل عصر کنارش نشست، گذاشت گریه کنه و بعدش براش یه قبر کوچیک زیر درخت نخل کند؟
- من.
+ اذیت شدی که کنارش بودی؟
یه کم فکر کردم.
- نه... یه جوری خوب بود. انگار به درد یکی خورده بودم.
+ پس چرا این حس خوب رو از بقیه دریغ میکنی؟ تو همیشه قاشق استکان بقیه بودی. یه بار هم بذار یکی قاشق استکان تو باشه.
بعد دستش رو به زانوش گرفت و بلند شد.
+ حالا بیا بریم پایین. لازم نیست بخندی. لازم نیست خوب باشی. با همین چشمای قرمز بیا بشین بین ما. همین.
رفتیم پایین. مادرم تا چشمای من رو دید چیزی نپرسید. فقط بغلم کرد، طولانیتر از همیشه. خواهر کوچیکم عروسکش رو آورد و بیحرف نشست چسبیده به من. خان عمو تختهنرد رو کشید جلوم و گفت یه دست بزنیم؟
باختم. اما اون شب، برای اولین بار بعد از چند هفته، تیله آبی سیامک رو گذاشتم کنار بالشم و بدون گریه خوابم برد.
اون شب فهمیدم غصهای که تقسیم بشه از بین نمیره... اما دیگه تنهایی حملش نمیکنی.
هموطنم، عزیزم، رفیقم و پاره تنم...
میدونم این روزای ایران تلخه. سخته. میدونم خیلیهامون یه سیامکی داریم که رفته. یه عزیزی، یه رفیقی، یه خونهای، یه آرزویی... شاید هم خود ایران.
نمیخوام کلیشه بگم که لبخند بزن و همهچی درست میشه. نه. اگه امروز نمیخندی، عیبی نداره. تو یه انسانی. اگه امروز دلت شکسته، تو یه انسانی. اگه گریه کردی، بازم تو یه انسانی.
فقط یه خواهش ازت دارم. سنگ صبور خودت نشو.از من یا رفیقت ، رو برنگردون. منم مثل تو گاهی میشکنم. چه عیبی داره؟ بیا قاشق استکان همدیگه باشیم. یه کم از داغی همدیگه رو به جون بخریم. قول میدم نمیسوزیم.
امشب به یکی پیام بده و بگو «حالم خیلی خوب نیست». یا به یکی بگو «حالت چطوره؟ واقعاً». گاهی یکی فقط منتظر همینه که کسی کنارش بشینه.
ما پایینش رو دیدیم... و چیزی نمونده که بالاش رو هم ببینیم. و اون روز، با همین دلهای ترکخورده، کنار هم میخندیم.
پاینده ایران
#جاویدشاه