سفالگری و گلدان کجوکوله

گاهی بد نیست تند رد نشد.
باور کنید زندگی با همهی تکنولوژی و اتفاقهای پیچیدهش، اینقدرا هم سریع پیش نمیره.
پیشنهاد میکنم کمی زمان بدی و این داستان رو بخونی، چون مطمئنم برای تو هم پیش اومده...
#داستان سفالگری و گلدون کجوکوله
بالاخره تابستون شد و امتحانهای مدرسه تموم شد، یه تابستون خاکی و گرم توی اهواز.
پدرم تصمیم گرفته بود که من تابستونو بیهوده نگذرونم و گفت که چیزایی هست که تو مدرسه شاید یاد نگیری و تابستون موقعیت خوبیه که از فرصتت استفاده کنی.
از بین همهی گزینهها، نمیدونم چرا سفالگری رو انتخاب کرد.
شاید چون کارگاهش به خونهی آقابزرگ نزدیک بود.
من ولی از گل بدم میاومد. اون بوی نمورِ خمیر گل که زیر ناخنام میموند، اذیتم میکرد.
اصلاً چسبندگی گل وقتی تو جادهخاکیا میرفتیم و بارون میزد حالمو بهم میزد.
اما چیزی نگفتم. هر هفته با اکراه میرفتم و یه شکلکی میساختم، میذاشتم تو کوره، و برمیگشتم.
خلاصهش اینکه اصلاً خوشحال نبودم.
آخرای مرداد بود. یه روز نشسته بودم توی حیاط، کنار یه گلدونی که خودم ساخته بودم.
بدترکیب بود، کجوکوله، اما بدجور بهم زُل زده بود.
از یه طرف میگفتم خب کار دست خودمه، از یه طرف دیگه ازش متنفر بودم.
همون لحظه آقابزرگ اومد توی حیاط، با دوتا لیوان شربت خاکشیر توی دستش.
نشست کنارم، نگاهی به گلدون انداخت و چیزی نگفت.
بعد از چند لحظه پرسید:
– به چی فکر میکنی پسر؟
گفتم:
به هیچی.
مکث کرد. بعد گفت:
– یعنی به هیچی فکر نمیکنی یا نمیخوای بگی که به چی فکر میکنی؟
همون موقع بغض کردم. گفتم:
آقابزرگ... من از سفال بدم میاد. دلم میخواست نقاشی برم...
آقابزرگ آروم گفت:
– خب چرا نگفتی زودتر؟ چرا همون هفتهی اول نگفتی نمیخوای بری؟ اتفاقاً من فکر میکردم خوشت میاد...
راستش میترسیدم بابا ناراحت شه.
لبخند زد. شربتشو تموم کرد و گفت:
– عجب... حالا بگذریم... میای فردا با هم بریم آبادان؟
یه خرید دارم از بازار تهلنجیها، شاید یه اسباببازی خوب هم پیدا کردیم.
تازه ظهر هم بریم فلافل بزنیم؟
چشمام برق زد. گفتم باشه.
فرداش با ذوق رفتیم سمت جاده و سوار یه اتوبوس شدیم.
اما بعد از مدتی که از شهر زدیم بیرون، تابلوی «مسیر اندیمشک» رو دیدم.
یه چیزی ته دلم گفت این راهش نیست. ولی چیزی نگفتم.
آقابزرگ با خیال راحت تو فکر بود، منم خودمو زدم به ندیدن.
میترسیدم ناراحت شه، یا نمیدونم یه چیزی دهنمو بسته بود.
نزدیکای اندیمشک دیگه نتونستم تحمل کنم. گفتم:
آقابزرگ... ما قرار نبود بریم آبادان؟
آروم برگشت طرفم و بعد یه نگاهی به جاده انداخت و گفت:
– ای بابا... اشتباه سوار شدیم که...
چیزی نگفتم. ولی ته دلم آشوب بود و نزدیکای ظهر هم شده بود.
رسیدیم و سریع رفتیم اتوبوس برگشت به اهواز رو پیدا کردیم و برگشتیم.
تلخی داستان این بود که هم کلی پول اتوبوس اضافی و الکی داده بودیم، هم وقت تلف شد و آقابزرگ گفت دیگه ارزشش رو نداره، یه روز دیگه میریم.
و برگشتیم خونه.
وقتی رسیدیم، آقابزرگ نشست کنارم. گفت:
– تو که دیدی مسیر اشتباهه، چرا چیزی نگفتی؟
آخه آقابزرگ... راستش ترسیدم ناراحت شین.
با صدایی ملایم گفت:
پسر، گاهی آدما اشتباه میکنن، این طبیعیه.
اما بدتر از اشتباه کردن، ادامه دادنشه. مخصوصاً وقتی فهمیدی داری اشتباه میری.
هرچی دیرتر از اتوبوس پیاده شی، برگشت سختتره، هزینهش بیشتره، و زمانش طولانیتر.
شاید دیگه حتی فرصتی برات نمونه که به هدفت برسی...
مکث کرد. بعد ادامه داد:
– گاهی بهخاطر رودربایستی، ترس یا تعارف، صدای دلتو خفه میکنی.
اما اون صدا معمولاً درست میگه.
یاد بگیر زودتر بگی «این راه من نیست»، حتی اگه بقیه ناراحت شن.
چون تهش، این تویی که دیر میرسی.
هموطنم، عزیزم، رفیق و پارهی تنم...
تو مسیر انقلاب ملی و آزادی سرزمینمون، گاهی به آدمها و گروههای اشتباهی برمیخوریم.
از طریق دوستی معرفی شدیم، یا شاید فکر میکنیم دوستمون هستن و تو رودربایستی جای اشتباه رو تحمل میکنیم.
آدمهای اشتباه رو تحمل میکنیم.
اما هرچی بیشتر بمونیم...
هرچی بیشتر تحمل کنیم، تنها مستهلک شدن چرخدندههای انرژیمونو میبینیم.
و به یه جایی میرسه که شاید دیگه دیر شده باشه...
ما نه فرصت زیادی برامون مونده...
و نه انرژی زیادی داریم که برای آدمهای اشتباه یا رودربایستی بسوزونیم.
پس باید تمرکز داشته باشیم و به فرمان پادشاهمون و بهخاطر خاکمون،
بدون تعارف در مسیر گام برداریم و نذاریم انرژیمون صرف راه و آدمهای اشتباه بشه...
همین ...
پاینده ایران
#جاویدشاه