← بازگشت به آقابزرگآقابزرگ

سفر من و آقا بزرگ به کلاردشت

آراموفن
تصویر 1 همراه پست اصلی در ایکس
تصویرِ همراه پست اصلی در ایکس
تصویر 2 همراه پست اصلی در ایکس
تصویرِ همراه پست اصلی در ایکس
تصویر 3 همراه پست اصلی در ایکس
تصویرِ همراه پست اصلی در ایکس
تصویر 4 همراه پست اصلی در ایکس
تصویرِ همراه پست اصلی در ایکس
#داستان سفر من و آقا بزرگ به کلاردشت گاهی از یه کسایی می‌شنوم که می‌گن اینا رفتنی نیستن یا انقلاب سخته یا چه می‌دونم حالا حالاها باید بجنگیم و این حرف‌های دلسرد کننده. میخوام جواب این آدم‌هارو با داستان یه سفر بدم. با من باشید و این داستان رو بخونید که جواب این آدمهارو چطور بدیم … یادم میاد کلاس سوم بودم اواخر خرداد بود و فقط یه امتحان دیگه مونده بود که تموم بشه و آخ جووون تابستون… عموم اینا چون اهواز بودن و هوا گرم بود امتحانای بچه‌ها رو زودتر می‌گرفتن و برای همین یه هفته زودتر اومدن تهران و چون ریه خانم بزرگ کمی اذیت بود و هوای تهران هم تعریفی نداشت با پدرم اینا زودتر رفتن کلاردشت. من هم با آقا بزرگ موندم تا این امتحان لعنتی رو هم بدم و بزنیم به جاده. البته بگم که مادر خدا بیامرزم هم دلش نمی‌خواست که بره ولی رو حرف آقا بزرگ نمی‌تونست حرف بزنه و گفت خانم بزرگ با تو راحتتر از دخترای خودشه پس باید حواست بهش باشه و من از پس این وروجک (من) بر میام. بالأخره روز موعود رسید و بعد از امتحانم که ۱۰ صبح تموم شد یک راست با آقا بزرگ راهی جاده چالوس شدیم. اون وقتا نوار کاست ممنوع بود ولی آقا بزرگ تو کادیلاکش همیشه چند تا نوار داشت و عاشق بنان و نوری و مخصوصاً گلپا بود اما همیشه می‌گفت تو جاده شمال فقط هایده می‌چسبه. اولین تونل، تونل کرج بود ، کوتاه و بعدش رودخونه رو میدیدی و آب سبز و قشنگش. یه جاهایی یه سیم‌هایی آویزون بود که آقا بزرگ می‌گفت این برای تمرین تکاورا و سربازا بوده. تونل های کوتاه یکی پس از دیگری رد میشد. گاهی باز بودن و بیشترشون بسته. خسته شده بودم و کلافه. رسیدیم به پل خواب و تو به رستوران سر راهیی زدیم کنار که غذا ناهار بخوریم. جاتون خالی چه کوبیده و جوجه‌ای زدیم به بدن. بعد از کمی استراحت و تموم شدن پیپ آقا بزرگ دوباره راه افتادیم. دیگه تونلها خستم کرده بود تا اینکه رسیدیم به پشت کندوان. می‌دونم که الان دیگه کلی آشکده و این داستانا قبل تونل هست و خود تونل هم پهنترش کردن. اما اون موقع بجای آش ترافیک چند ساعته بود. نوبتی یه گروه از اونور میومد و بعد اونور رو می‌بستن و از اینور می‌رفتن. تو ترافیک نشسته بودیم که کمیته سر و کلش پیدا شد. زد به پنجره و آقا بزرگ باز کرد و گفت نوار داری؟ (من ترسیده بودم) گفت دارم. گفت به به رد کن بیاد تا کف بسته نبردمتون کمیته. آقا بزرگ هم نوار و از تو ضبط در آورد و یهو پرتش کرد تو دره کناری و به پسره گفت آخ از دستم پرت شد پایین من پا ندارم خودت برو برشدار. سربازه لجش در اومده بود ولی همون موقع راه باز شد و راه افتادیم به سمت تونل و دیگه بی خیال شد. نمیدونم چرا من حالم بد شده بود. حالا یا از ترس بود یا طولانی بودن کندوان و تاریک بودنش اما داخل تونل ماشینا ایستادن و جلو نمیرفتن. آقا بزرگ از ماشین پیاده شد ببینه چیه و بعد از کمی اومد گفت یه تصادف شده و فعلا زمان میبره میگن یا برگردین با دو سه ساعتی باید وایسین. من وحشتم چند برابر شده بود گفتم آقا بزرگ هوا کم نیاد تو تونل ، یه وقت نریزه من می‌ترسم. آقا بزرگ یه لبخندی و زد گفت صبور باش میایم بیرون از تونل بزودی. گفتم آقا بزرگ من اونطرف تونل نوری نمیبینم خیلی مونده و بیا برگردیم اصلا نمیخوام برم. آقا بزرگ گفت: میدونی اونطرف تونل چقدر زیباست؟ می‌دونی الان چقدر هوای اونطرف دلچسبه؟ فکر کن بریم بیرون تونل و هوا مه باشه. به گردنه سیاه بیشه برسیم و دل و جیگر بخوریم. به حسن کیف (بازار ورودی کلاردشت) برسیم و بریم شیرینی کاکا بستنی و پای سیب برای همه بخریم. اینقدر رفتم تو فکر این همه زیبایی و بازی کردن با پسر عموهام که اصلا نفهمیدم کی باز شد و راهی شدیم. یکم که جلو رفتیم چشمم به ته تونل افتاد و با ذوق به آقا بزرگ گفتم نور آقا بزرگ رسیدیم اونطرف. و وقتی رسیدیم دقیقا هوا مه زیبایی بود و بی نظیر بود. آقا بزرگ گفت: پسرم تو زندگی پر از تونل‌های تاریکه و گاهی فکر میکنی کارت رو تموم می‌کنه … اما ته همه تونل ها نور میزنه و اونطرف کلی زیبایی منتظرته … هموطنم ، رفیقم ، پاره تنم انقلاب ملی ما پر از تونل هست. به گفته شاهمون در انتهای تونل تاریک نور امید می‌درخشه. ما دقیقاً الان تو تونل آخر که از قضا طولانیترین هم هست موندیم اما ته این تونل نور آزادی ابدی منتظر ماست. مه آرامش نوازشمون خواهد کرد. سیاه بیشه زندگیمون میشه محل لذت بجای سیاه بودن از مشکلات مسخره اقتصادی و درد. باید صبور باشیم و آروم پیش بریم. باید یادمون باشه که چی در انتظارمونه و ایرانمون رو نجات بدیم. پس در جواب بهشون بگین ما رو از کندوان نترسون چون هم قبلش برای خودمون آش کده زدیم که کیف کنیم هم اینقدر توش می‌زنیم و می‌رقصیم تا برسیم به آزادی پاینده ایران #جاویدشاه

متن از آرشیو پست‌های عمومی ایکس برداشته شده و عنوان این صفحه برچسبی برای کتابخانه است. عکس‌های پست اصلی از همان پست یا رشته‌اند؛ تصویر جلدیِ جداگانه، اگر باشد، با برچسب مشخص شده است.

دیدن نوشتهٔ اصلی در ایکس ↗

بازخورد در X

برخی از پیام‌های شما

نمایش ۱۹ پاسخ دیگران
نمایش ۲۴ پاسخِ آراموفن
دیدن همهٔ پاسخ‌های زنده در X ↗
پس از خواندن

گفت‌وگو دربارهٔ این نوشته

نظرت دربارهٔ «سفر من و آقا بزرگ به کلاردشت» چیست؟ دیدگاه‌ها پس از تأیید، فقط زیر همین نوشته نمایش داده می‌شوند.

باز کردن گفت‌وگو در صفحهٔ مستقل ↗