← بازگشت به آقابزرگآقابزرگ

داستان #آقا_بزرگ و مرتب کردن تخت

آراموفن
تصویر 1 همراه پست اصلی در ایکس
تصویرِ همراه پست اصلی در ایکس
داستان #آقا_بزرگ و مرتب کردن تخت آقا بزرگ حتی تا همین سالهای آخر عمرش تا روزی که توان داشت هر روز صبح که بیدار می‌شد اول از همه خودش تختش رو به قول خودش آنکارد یا مرتب می‌کرد و بعد پنجره اتاقش رو باز می‌کرد و یه نفس عمیق می‌کشید… یه روز ازش پرسیدم آقا بزرگ چرا اجازه نمیدی من یا پدر تخت رو مرتب کنیم آخه سخته و باید دولا بشین براتون خوب نیست… گفت: برای خودم این کار رو می‌کنم. گفت هر روز صبح وقتی تختت رو مرتب کنی اولین و شاید راحت‌ترین وظیفه خودت رو انجام دادی و یاد می‌گیری که بقیه رو هم انجام بدی گفت همیشه کسی پیشت نیست که برات کاری بکنه این به من هر روز یادآوری می‌کنه که برای هر چیزی اول خودم باید قدم بذارم. گفت وقتی شب خسته از مشغله روز به اتاقت بر میگردی که بخوابی ، یه تخت مرتب شده هست که بهت آرامش میده و انگار بهت احترام میذاره. اون همون احترامیه که به خودت گذاشتی. هم وطنم ، پاره تنم ، ای جانم به فدای یک لحظه لبخندت ، گاهی نباید منتظر کسی یا کمکی بود یادمون باشه که از خود خودمون باید شروع کنیم…! مطمئن باشید اول به خودمون احترام گذاشتیم و بعد به خاکمون و پادشاهمون…! مهم نیست چی شده و چه کردیم. مهم نیست تا امروز حتی تا خود امروز که نزدیک به یک سال از خیزش ملی‌مون میگذره کاری نکردیم و یا سکوت کردیم…! مهم اینه که از همین حالا ، حتی کم و ناچیز ، قدمی برداریم برای خودمون…! پاینده باشید #جاویدشاه

متن از آرشیو پست‌های عمومی ایکس برداشته شده و عنوان این صفحه برچسبی برای کتابخانه است. عکس‌های پست اصلی از همان پست یا رشته‌اند؛ تصویر جلدیِ جداگانه، اگر باشد، با برچسب مشخص شده است.

دیدن نوشتهٔ اصلی در ایکس ↗

بازخورد در X

برخی از پیام‌های شما

نمایش ۴ پاسخِ آراموفن
دیدن همهٔ پاسخ‌های زنده در X ↗
پس از خواندن

گفت‌وگو دربارهٔ این نوشته

نظرت دربارهٔ «داستان #آقا_بزرگ و مرتب کردن تخت» چیست؟ دیدگاه‌ها پس از تأیید، فقط زیر همین نوشته نمایش داده می‌شوند.

باز کردن گفت‌وگو در صفحهٔ مستقل ↗