انسانیت یا آجر؟

داستانی خواندنی و مهم در مورد انتخاب انسانیت یا آجر!
آقا بزرگ یه کادیلاک مشکی قدیمی داشت که خیلی دوستش داشت و تقریباً هفته ای دو بار تو حیاط خونه تمیزش میکرد. در عین حال که همه جاش عین روز اول تمیز و دست نخورده بود ، یه فرو رفتگی و رنگ پریدگی کوچیک روی کاپوتش داشت.
یه روز از روی کنجکاوی ازش پرسیدم ، تو که اینقدر این ماشین رو دوست داری چرا این تیکه رو درست نمی کنی؟
گفت: چون یادم باشه که انتخابم دیدن اطرافم باشه و نه آجر
گفتم اصلاً چی شده بوده؟
گفت چند روزی بود که این ماشین رو گرفته بودم و یه روز از مسیر حجره دایی به خونه توی یکی از همین کوچه های محله که آروم داشتم رد میشدم یهو یه آجر پرت شد روی ماشین... شب بود پیاده شدم و دیدم یه پسر بچه اومده جلوی ماشین و دستش یه آجر دیگه هم هست
شروع کردم داد و بیداد که چرا اینکار رو کردی و مگه مرض داری ...
پسر بچه که اشک تو چشماش بود گفت ببخشید آقا
کمی اونورتر رو نشون داد و گفت مادربزرگم از روی ویلچرش افتاده و من توانش رو ندارم بلندش کنم... هرچی هم داد زدم یکی بیاد کمک کسی نیومد و مجبور شدم یه آجر پرت کنم شاید کسی بیاد... ببخشید چیز دیگه ای به ذهنم نرسید و شروع کرد به گریه کردن و گفت میشه کمکمون کنید...؟
من آب شده بودم نمیتونستم حرف بزنم و دویدم سمت پیرزن و کمکش کردم که بلند بشه و بشینه روی ویلچر. بیچاره اینقدر درد داشت که فقط دستم رو گرفت که ببوسه و من نذاشتم اما حال حرف زدن نداشت.
پسرک دستش رو به سمتم دراز کرد و دست دادیم و تشکر کرد و من حتی نمیتونستم جوابش رو بدم. برگشتم خونه و ماشین رو گذاشتم تو حیاط و ایستادم به نگاه کردن.
تصمیم گرفتم تا زمانیکه زنده هستم و این ماشین سرپاست این علامت روی ماشین بمونه تا یادم باشه هیچوقت اینقدر توی زندگی سریع نرم جلو که برای جلب توجه من به انسانهای اطرافم لازم باشه کسی آجر پرت کنه...!
آقا بزرگ دیگه نیست ولی ماشینش یادگاری تو پارکینگ خونه عموم هستش...!
این روزها صدای شکستن استخوانهای مردم رو میشنویم... صدای فریاد کمک زندانیهامون رو میشنویم... صدای مهسا و نیکا و محسن و کیان و خیلی های دیگه رو میشنویم... بهتر نیست تا قبل از اینکه زندگی و ج.ا کثیف ، آجری به سمت ما پرت کنه... با هم یکی بشیم و انتخابمون آزادی سرزمینمون برای همیشه باشه و برگردیم به دوران با عزت پادشاهی...؟
پاینده ایران
#بازگشت_پادشاهی_پهلوی
#جاویدشاه