آقابزرگ و پنجره اتاق

#داستان آقابزرگ و پنجره اتاق
مدتی بود که یه همسایه جدید برامون اومده بود و یه پسر بچه هم سن و سال من داشتن. پیش خودم فکر میکردم چقدر خوب ! میتونم یه دوست جدید داشته باشم.
همیشه میدیدم که پشت پنجره نشسته و بیرون رو نگاه میکنه و لبخند میزنه اما هیچوقت ندیدم تو کوچه بیاد و بازی کنیم با هم.
یادم رفت که بگم تابستون بود و مدرسه تعطیل بود و برای همین نمیشد تو مدرسه هم دیدش.
دو سه هفتهای به همین منوال گذشت و دیگه داشت برام سؤال میشد که چرا نمیاد تو کوچه. جالب اینجاست که حتی اسمش رو نمیدونستم که برم و زنگشون رو بزنم و بگم بیاد بیرون بازی کنیم.
کم کم حس کردم شاید نمیخواد بازی کنه یا شاید از من خوشش نمیاد. اما چرا تو پنجره لبخند میزد پس ....؟
دیگه این موضوع کلافم کرده بود. تقریبا به این نتیجه رسیده بودم که شاید پدر و مادرش اجازه نمیدن بیاد بیرون. یه بار مادرش رو دیدم که داشت میرفت تو خونه و یه سبد خرید تو دستش بود. نزدیک شدم و سلام کردم و اونم جواب سلامم رو سرد داد و شتابزده رفت تو خونه ...
دیگه مطمئن شده بودم که مادرش بی رحمه و از من خوشش نمیاد و میخواد نذاره که پسرش با من رفت و آمد داشته باشه.
یه روز جمعه که پدرش خونه بود از قصد توپ رو پرت کردم تو خونشون و زنگشون رو زدم. پدرش با عصبانیت اومد دم در و گفت دیگه توپتون رو اینوری نندازین وگرنه پارش میکنم ...
از لای در پسر بچه رو دیدم که پرده رو کنار زد و از پشت پنجره رفت. قشنگ معلوم بود که ناراحته ... آخه چرا این پدر و مادر اینقدر بی رحم بودن... مگه این پسر چه گناهی کرده بود. مگه ما چیکار کرده بودیم که اینقدر این پدر و مادر از من متنفر بودن ...
یه روز که رفته بودم پیش آقا بزرگ ، قضیه رو براش گفتم. گفتم دلم میخواد نجاتش بدم از این پدر و مادر بی رحم. گفتم من میدونم که اینا بچشون رو دوست ندارن ... اما نمیدونم چرا آخه ...
آقا بزرگ بعد از اینکه چاییش رو تموم کرد گفت بیا اینجا کنارم. دم پنجره نشسته بود. همیشه اونجا مینشست و بیرون رو نگاه میکرد.
گفت: در حیاط رو نگاه کن چی میبینی؟ گفتم در حیاط دیگه ...
گفت: خب چطوره در؟ با خنده گفتم آقا بزرگ در حیاط یه رنگ لازم داره ها ... خیلی کثیف شده و داغون ...
لبخندی زد و پنجره رو آروم باز کرد و گفت حالا نگاه کن ...
نگاه کردم و دیدم ااااه در سالم و تمیزه ... گفتم اااا آقا بزرگ انگار پنجره اتاقت کثیفه من فکر کردم در داغون شده ...
گفت: این که ما از دید خودمون به آدما نگاه میکنیم دلیل نمیشه همون طور باشن. اینکه تو از دید خودت به اون خانواده نگاه میکنی دلیل نمیشه واقعیت رو از درون زندگیشون ببینی ...
از پشت پنجره ، در کثیف و داغون بود اما این در نبود که خراب و خسته بود در اصل این پنجره بود که در رو کثیف نشون میداد. البته قبول دارم باید شیشه پنجره رو عوض کنم ...
گفت: تا حالا رفتی زنگشون رو بزنی و حالشون رو بپرسی؟ خودت رو معرفی کنی و بگی دوست داری با پسرشون آشنا بشی؟
گفتم نه چون حس کردم خوششون نمیاد ... گفت: وقتی نپرسیدی و نشنیدی و ندیدی چطور میتونی یه نفر رو قضاوت کنی؟
دیدم راست میگه آقا بزرگ ...
فردای اون روز البته با کمی اضطراب رفتم دم خونشون. در زدم و مادرش در رو باز کرد. خودم رو معرفی کردم و گفتم: من خیلی دوست دارم با پسرتون آشنا بشم. همیشه از پنجره با من بای بای میکنه و لبخند میزنه... راستی اسمش چیه؟
مادرش با یه لبخند شیرین گفت اسمش سالار هست. بعد کنار من زانو زد و دستش رو گذاشت رو شونه من. گفت سالار هم خیلی دوست داره با تو آشنا بشه اما یه چیزی هست که باید بهت بگم.
گفتم بفرمایین. گفت سالار تو یه تصادف متأسفانه صدمه دید و پاهاش فلج شد. از اون روز به بعد دیگه نمیتونه راه بره. البته از نظر روحی خیلی بهتر شده. منم میدونم که حالش خوبه اما پدرش وقتی توپی میبینه یا وقتی شما رو میبینه که جلوی سالار تو کوچه بازی میکنین و اون دیگه نمیتونه ، خیلی عصبی میشه. یه جورایی خودش رو مقصر میدونه اما اتفاقیه که افتاده. من دوست دارم باهاش همبازی بشی چون تنهاست ولی باید حواست رو بدی ...
من گفتم حتما و گفتم یه لحظه میشه صبر کنین ؟
دویدم به سمت خونه و دفتر نقاشی و مداد رنگیام رو برداشتم و رفتم پیششون. گفتم خاله ... شاید نتونه فوتبال بازی کنه ... اما نقاشی که میتونه ...
اونم درحالیکه لبخند رو لبش بود ... گفت: تا شما یه نقاشی خوب بکشین منم براتون یه کیک خوشمذه درست میکنم که دوستیتون رو جشن بگیرین ...
هموطنم ، عزیزم ، رفیقم و پاره تنم ...
گاهی از پشت صفحه گوشیمون یا لابلای حرفهای نوشته شده تویتر شاید کسی به نظرمون خوب نیاد ... شاید حتی رنجیده بشیم از حرفی یا نوشته ای ... اما فراموش میکنیم که پشت نقاب و آواتار یک اکانت یه انسان نشسته با داستانی متفاوت ...
نمیگم الکی دل بسوزونیم ... نمیگم هر کلامی رو بپذیریم... اما شاید شنیدن داستان یکنفر تصور ما رو از شخصیتی که تو ذهنمون از اون اکانت ساختیم بلکل در هم بشکونه ...
شاید پنجره نگاه ما تمیز نبوده که یک نفر رو دوست ندیدیم ...
شاید سهراب سپهری درست میگفت که چشمها را باید شست ... جور دیگر باید دید ...
شاید بهتر بگم باید دید ...
پاینده ایران
#جاویدشاه