یک ایرانی در تبعید

#دلنوشته یک ایرانی در تبعید (کمی دردناک…)
دیگه روزهای آخر بود و آماده مهاجرت اجبرای شده بودم و ایرانم و خانواده رو باید ترک میکردم…
حسی سرشار از غم جدایی از خاک از یک طرف ، ترس و اضطراب از ندونستن اینکه با چی قرار بود روبرو بشم از طرف دیگه…!
آقا بزرگ هم از این موضوع غمگین بود اما به روی خودش نمیآورد
روز قبل از پروازم رفتم پیشش که خداحافظی کنم.
درب حیاط مثل همیشه باز بود و رفتم تو ، به ایوان که رسیدم دیدم دم پنجره نشسته و بیرون رو نگاه میکنه…
هیچ وقت نگفت چرا ساعتها میشست و نگاه به حیاط و در میکرد ولی حدس من دلتنگی برای خانم بزرگ و شاید چشم انتظاری برای بچهها بود
وارد اتاقش شدم و تقریباً پشتش به من بود و برنگشت
قبل از اینکه سلام کنم گفت اومدی خداحافظی؟
گفتم سلا آقا بزرگ بله
گفت قول میدی دیگه بر نگردی؟ گفتم بر نگردم؟ چرا؟
گفت این خاک بوی مرده میده
گفتم آقا بزرگ دلم تنگ میشه سالی یه بار دو سالی یه بار میام سر میزنم…!
میدونین چی جوابم رو داد…؟
گفت انتظار ، بدترین درد دنیاست وقتی میگی میام سر بزنم ، شب و روز من درد میکشه تا روزش برسه اما وقتی بگی نمیام فقط دلتنگ میشم اما میدونم جات خوبه و آروم میشم…!
راست میگفت…! انتظار خیلی درد داره…!
گفتم آقا بزرگ پس امید چی؟؟؟ آدم با امید زندس
گفت هرکی بهت گفته اشتباه گفته امید کافی نیست چون یه زوری داره اما از یه جایی به بعد کم میاره
اما باور زورش از هر چیزی بالاتره…!
گفت برو پسر برو چون باور دارم موفق میشی…! گفت این حال من رو خوب میکنه…!
هم وطنم ، پاره تنم ، من باور دارم به پادشاهم… من باور دارم به آزادی ایران ، من باور دارم به #جاویدشاه
پس این حال من رو خوب میکنه و مرحمی هست به زخم غربت لعنتی…!
باور من پادشاهی رضاشاه دوم…!
تا ابد #جاویدشاه