← بازگشت به آقابزرگآقابزرگ

زیر شن

آراموفن
تصویر 1 همراه پست اصلی در ایکس
تصویرِ همراه پست اصلی در ایکس
#داستان کوتاه - زیر شن یکی از همون تابستان‌های گرم بود که آقا بزرگ ما را برد بوشهر. یادم نیست چرا بوشهر، یادم نیست چند روز ماندیم. فقط یک ظهر یادم مانده، و یک جمله. ماشین را بالای ساحل نگه داشت. دریا آن پایین برق می‌زد و من، قبل از اینکه کسی چیزی بگه، دمپایی‌هایم را پرت کردم توی ماشین و دویدم. سه قدمِ اول را نفهمیدم. قدمِ چهارم انگار پا گذاشته باشم روی ماهی‌تابه. جیغ زدم، پریدم روی پای دیگم؛ اون هم سوخت. شروع کردم به ورجه‌ورجه کردن؛ این پا، اون یکی پا، و هر جا که پا می‌ذاشتم آتش بود. دریا دور بود، ماشین هم دیگه دور شده بود. وسطِ اون همه شن مونده بودم و گریه‌ام گرفته بود. آقا بزرگ آرام‌آرام اومد. پاچه‌های شلوارش را تا زانو بالا زده بود، پابرهنه بود، و انگار نه انگار. + گفتم: آقا بزرگ، پاهام می‌سوزه! - گفت: می‌دونم. اما ندو. + آخه می‌سوزه! - برا همین می‌گم ندو. هرچی بیشتر بدوی، بیشتر می‌سوزی. وایسا. ایستادن روی اون شن به نظرم دیوانگی بود، ولی صداش جوری بود که آدم می‌تونست اعتماد کنه... ایستادم. کفِ پاهام جیغ می‌کشید. آقا بزرگ گفت: حالا پاتو فشار بده تو شن... نترس پسر... بیشتر! تا مچ... پایم را فرو کردم. اولش داغ‌تر شد. بعد یک‌دفعه خنک شد؛ خنک و نمناک، مثلِ کفِ زیرزمینِ خونه آقابزرگ تو چله تابستون. اون یکی پام رو هم فرو کردم. اشک‌هام هنوز روی صورتم بود و داشتم می‌خندیدم... آقا بزرگ کنارم ایستاد و پاهاش رو مثلِ من در شن فرو کرد. پرسید: می‌دونی این خنکی از کجاست؟ سرم را تکان دادم که ...نه. با سر به دریا اشاره کرد و گفت: از دریا ... فکر می‌کنی دریا فقط اونجاست که موج می‌زنه؟ نه پسر. زیرِ همهٔ این ساحل خوابیده. رو، آفتابه؛ زیر، دریاست. آفتاب مالِ امروزه، دریا مالِ همیشه. بعد نگاهی به آسمان انداخت و خندید. آفتاب تقصیر نداره. آفتابِ این مملکت همیشه داغ بوده؛ همین آفتابو نیاکان ما گذاشتن رو پرچممون. شیرو دیدی؟ آفتابو گذاشته رو کولش و وایساده. هیچ‌وقت ندیدی بدوه. و بعد چیزی گفت که آن روز نفهمیدم: هر کی رو این شن بدوه، فقط داغیشو می‌شناسه. یه عمر فکر می‌کنه این ساحل همه‌ش آتیشه. ولی اون که وایمیسه... جمله‌اش را تمام نکرد. خم شد، یک مشت شن از زیر برداشت، تیره و خیس، و گذاشت کفِ دستِ من. بقیهٔ آن روز را یادم نیست. شاید شنا کردیم، شاید هندوانه خوردیم. ولی آن مشتِ شنِ خیس را هیچ‌وقت فراموش نکردم. سال‌ها بعد، شبی که خبرها تمامی نداشت، یادِ اون ظهر افتادم. چند هفته بود که مثلِ همون پسرِ نُه‌ساله ورجه‌ورجه می‌کردم. از این خبر به اون خبر، از این ویدیو به اون ویدیو، از خشم به ناامیدی و از ناامیدی دوباره به خشم. هر جا پا می‌ذاشتم داغ بود: اسم‌ها، عکس‌ها، دروغ‌های تلویزیونشون. و هرچه تندتر می‌دویدم، بیشتر می‌سوختم. اون شب، با گوشی در دست، به این فکر کردم که شاید راهش همینه که آدم برود؛ بدود تا جایی که دیگه شنی نباشه. همون موقع بود که صداش رو شنیدم: ندو... وایسا... و تازه فهمیدم اون روز چی می‌گفت. هم‌وطنم ، عزیزم ، رفیقم و پاره تنم ... این خاک هم همان ساحل است. رویش آفتابِ این سال‌هاست، و شنی که از دروغ داغ شده. دروغ همیشه روی سطح است؛ پرسروصدا، سوزان، و هر روز تازه. هر که فقط روی همین لایه زندگی کند، فقط داغی‌اش را می‌شناسد و خیال می‌کند ایران همین است: همین آتش، همین چهل‌وچند سال. اما زیرِ آن، حقیقت خوابیده؛ مثلِ همان دریا، آرام و خنک، و هیچ آفتابی خشکش نکرده. فردوسی آن زیر است. کوروش آن زیر است. جاویدنامانِ این سرزمین آن زیرند. و همهٔ آن‌هایی که پیش از ما ایستادند و تسلیم نشدند. خنکی از ایستادن نمی‌آید؛ ایستادن فقط راهِ رسیدن به آن است. خنکی از عمق می‌آید، از دریایی که همیشه زیرِ پایمان بوده، حتی وقتی ما فقط شن می‌دیدیم. و حالا، بعد از این‌همه سال، جملهٔ ناتمامش را خودم تمام می‌کنم: وقتی امیدت عمیق باشد، دلت خنک می‌شود؛ مثلِ همان مشت شن در دلِ ساحل. آن شب گوشی را گذاشتم کنار. پاهایم را محکم روی زمین فشار دادم، و ماندم. داغ بود. هنوز هم داغ است. اما من دیگر می‌دانم زیرش چیست. پاینده ایران #جاویدشاه

متن از آرشیو پست‌های عمومی ایکس برداشته شده و عنوان این صفحه برچسبی برای کتابخانه است. عکس‌های پست اصلی از همان پست یا رشته‌اند؛ تصویر جلدیِ جداگانه، اگر باشد، با برچسب مشخص شده است.

دیدن نوشتهٔ اصلی در ایکس ↗

بازخورد در X

برخی از پیام‌های شما

نمایش ۳ پاسخ دیگران
نمایش ۱۰ پاسخِ آراموفن
دیدن همهٔ پاسخ‌های زنده در X ↗
پس از خواندن

گفت‌وگو دربارهٔ این نوشته

نظرت دربارهٔ «زیر شن» چیست؟ دیدگاه‌ها پس از تأیید، فقط زیر همین نوشته نمایش داده می‌شوند.

باز کردن گفت‌وگو در صفحهٔ مستقل ↗