ترس از تاریکی

#داستان ترس از تاریکی
نمیدونم بخاطر شرایط جنگ و بمباران ها بود که تو ذهنم مونده بود و باعث شده بود از شب و تاریکی وحشت داشته باشم یا چیز دیگهای بود.
هر چی بود ، مدت زیادی رو یادم میاد که شبها باید چراغ اتاقم رو روشن میذاشتن که بتونم بخوابم. فرقی هم نمیکرد اگه کسی تو اتاق بود یا نه. اگه تاریک میشد تمام وجودم رو ترس فرا میگرفت.
مادرم از این موضوع خیلی ناراحت بود و دنبال یه راهی میگشت. چند وقتی به این منوال گذشت و یه شب که آقا بزرگ اومده بود پیش ما ، مادرم بهش گفت و ابراز نگرانی کرد. من وقتی شنیدم که بهش گفته خیلی خجالت کشیدم و رفتم توی اتاق و کنار تختم نشستم و بغضم گرفته بود.
آقا بزرگ اومد و با اینکه در باز بود در زد و گفت میتونم بیام تو؟
سرم رو تکون دادم. نمیخواستم متوجه بغضم بشه میدونستم صدام میلرزه. کنارم روی تخت نشست اما هیچی نگفت.
شاید ۱۰ دقیقه ای در سکوت گذشت. حتی یک کلمه هم نگفت و فقط از پنجره به بیرون نگاه میکرد. سرم رو بردم بالا گفتم چرا چیزی نمیگی آقا بزرگ. میخوای دعوام کنی؟
+ گفت: دعوا ؟ من کِی ، کسی رو دعوا کردم پسر؟
- گفتم: خوب چرا چیزی نمیگی؟
+ : همیشه که نباید حرف زد. نیومدم حرف بزنم. اومدم که کنارت باشم. میدونم میترسی. خب من هم میترسم.
با تعجب نگاهش کردم ...
+ : اومدم کنارت بشینم و با هم بترسیم ...
- : مگه شما هم از تاریکی میترسین؟
+ : آره منم میترسم.
- : مگه آدم بزرگا هم میترسن ؟؟؟
+ : ترس مثل تمام حسهای دیگه بخشی از وجود انسانه و سن و سال و جنسیت نداره پسر. یه موقعی خوشحالی ، یه موقع ناراحت و حکماً زمانهایی هم هست که میترسی. شاید شکلش فرق کنه ، شاید بزرگترها یاد میگیرن که چطور با ترسشون کنار بیان.
+ : دروغه اگه بگم بزرگتر ها از یه سنی به بعد دیگه نترسن. دروغه اگه بگم بزرگ میشی و ترس برای بچه هاست. نه عزیزم ... هرچی بزرگتر میشی اتفاقا ترسها هم باهات بزرگتر میشن. فقط اونیکه یاد میگیره که چطوری با ترسهاش کنار بیاد یا حتی باهاشون دوست بشه برنده بازیه و اسمش میشه شجاع ... بهش میگن شجاع نترس ... نمیگن شجاع بیترس ...
-: خوب چطوری میشه باهاش کنار اومد ...؟
+ : اولین قدم اینه که بپذریری واقعیتی برای ترس وجود داره. بعد خوب نگاهش کنی اینقدر کوچیک و حقیرش کنی در ذهنت که قامتی نداشته باشه و قدش به ذهنت نرسه ... اونوقت ذهنت از اون ترس قدبلندتر میشه و نترس ...
+ : اما یادت باشه ترسها تموم نمیشن. این رد شد یکی دیگه ... بعد یکی دیگه و یکی دیگه ... مهم نیست چون یاد گرفتی قد بکشی و بالاتر بری...
+ : ببین درختهایی که با فاصله از بقیه درختها هستن خیلی کوتاهتر از درختهای توی جنگل هستن. میدونی چرا؟ چون تو جنگل و انبوه درختها ، درختهای دیگه سایه انداختن ، تاریک شده و نور کافی بهش نمیرسه. پس بجای ترسیدن و خشکیدن و یا التماس بقیه درختا کردن که برن کنار ... خودشون قد میکشن که بالاتر برن و به نور برسن.
نمیدونم چرا احساس سبکی میکردم
آقا بزرگ ادامه داد +: تاحالا شبی بوده که شب بمونه و صبح نشه؟
-: نه
+ : پس ترس از تاریکی هم هر شب تموم میشه چون قدش در حد چند ساعته.
بعد از جیبش فندک پیپش رو درآورد و روشنش کرد و گفت حالا برو چراغ رو خاموش کن. وقتی خاموش کردم گفت: ببین چقدر تاریکی کوچیک و بدبخته که با یه فندک زپرتی من همه جا روشن شد... در همین حد حقیره ...
دیدم راست میگه ... چقدر من الکی برای خودم بزرگش کرده بودم ...
هموطنم ، هم زبانم ، رفیقم و پاره تنم ...
هم ج.ا و هم تاریکی و ظلمش حقیرتر از اونی هستن که بترسیم. نمیگم ترسی نداره چون دروغه ... میگم بیاید با هم بترسیم ... با هم قد بکشیم ... با هم به نور برسیم و این ترس رو برای همیشه حقیر و ناچیزش کنیم ...
بیاید با فندک باورمون آتش دلمون رو روشن کنیم و درهم بکوبیم تاریکی ج.ا رو
با هم نور رو بر تاریکی پیروز کنیم...
پاینده ایران
#جاویدشاه