چراغ امیدِ آقابزرگ

#داستان چراغ دم ایوان خونه آقا بزرگ …
یادم میاد آقا بزرگ همیشه چراغ دم ایوان خونهش رو روشن میذاشت. حتی روزا …! یعنی هیچوقت این چراغ خاموش نمیشد.
اون اواخر که آلزایمر گرفته بود روی کلید اون چراغ علامت زده بود که خاموش نکنید که مبادا خودش یا میهمانهاش حواسشون نباشه و خاموشش کنن.
یه روز بالأخره تصمیم گرفتم که ازش بپرسم.
بهش گفتم: آقا بزرگ مگه همیشه نمیگی که اصراف نکنیم و حواسمون باشه شبر آبی ، چراغی چیزی الکی باز یا روشن نذاریم؟
نگاهم کرد و گفت: بله همیشه میگم.
گفتم: پس چرا اون چراغ رو همیشه روشن میذاری؟
گفت: اون چراغ اسمش چراغ امیده … میخوام همیشه روشن باشه که اگه یه روزی کسی تو تاریکی بود و در کوچه و حتی خودش گم شده بود ، خودش رو تو روشنایی پیدا کنه…
گفت: روزهایی هست تو زندگی که حتی اگه چشمات باز باشه اما وقتی تاریک باشه و چیزی نبینی ، دیگه نمیدونی و نمیبینی که شاید کسی هم باشه که دستت رو بگیره …
گفتم خوب اگه کور باشه چی؟ گفت آدم کور چشم دلش و بقیه حسهاش روشنتره … یعنی همون آدم سرما و گرما رو بهتر از من و تو درک میکنه پس وقتی به ایوان برسه … گرمای اون چراغ رو حس میکنه و میفهمه کسی هست پشت این در … دستی هست که یه کاسه آب دستش بده یا یه فنجون چای…
گفتم: چه اسم جالبی روش گذاشتی آقا بزرگ …
گفت: میدونم که روزی شاید من دیگه نباشم. میدونم که شاید چند وقت بعد از رفتنم این خونه هم یا فروخته بشه و یا حتی خراب بشه و آپارتمان بسازن تا دوباره پر بشه از هیاهوی بچهها که خوب خوشحال میشم.
اما … یادت باشه… حتی اگه آخرین نفر بودی تو این خونه ، چراغ امید رو روشن بذاری که حتی اگه آدمی هم تو این خونه نبود ولی نور امید روشن باشه…
رفیقم ، هموطنم ، پاره تنم …
شاید من و تو امروز هستیم و فردا نباشیم … اما چراغ امید آزادی ایرانمون رو حتی اگه من نبودم روشن بذارین … چون نور بر تاریکی پیروزه …
چون من ، تو و نسلهای بعدمون با امید زنده هستیم ، چون همه ما لایق یک ایران با صفا و با عزت هستیم
چراغ امید دلتون تا ابد روشن
پاینده ایران و
تا ابد #جاویدشاه