← بازگشت به آقابزرگآقابزرگ

آقابزرگ و صد پله

آراموفن
تصویر 1 همراه پست اصلی در ایکس
تصویرِ همراه پست اصلی در ایکس
#داستان آقا بزرگ و ۱۰۰ پله یادم میاد که تابستونا که مدارس تعطیل می‌شد ، مادرم من رو کلاسهای مختلف می‌ذاشت. از زبان و شنا بگیر تا عکاسی و معرق کاری. کلاسها رو دوست داشتم اما گاهی اینقدر زیاد بود که حتی از مدرسه بیشتر مشغول بودم. تو تمام این کلاسها معرق کاری رو خیلی بیشتر دوست داشتم. اصلاً بوی چوب یه انرژی دیگه‌ای بهم می‌داد. اما نمی‌دونم چرا نمی‌تونستم اره مویی رو درست دستم بگیرم و همش میشکست. خونه خودمون کوچیک بود و برای همین خونه آقا بزرگ یه زیر پله داشت که پدرم مرتب و ردیفش کرده بود و تبدیلش کرده بودیم به کارگاه برای نجاری من و نقاشی‌های آقا بزرگ. یه روز کلافه شده بودم که نمی‌تونم درست اره کنم و اره رو پرت کردم و خورد به یه شیشه و شکست. آقا بزرگ که صدای شکسته شدن شیشه رو شنید اومد پایین و گفت: چی شده پسرم خوبی؟ - خوبم آقا بزرگ ولی من نمی‌تونم نجاری کنم. گفتم من این کاره نیستم و نمی‌تونم درست اره کنم و دستام جون نداره. نگاهی به من کرد و با یه لبخندی گفت اشکالی نداره. مهم اینه که داری تلاش می‌کنی حالا لباست رو عوض کن باهم بریم شیشه بری که این شیشه رو عوض کنیم. سر راه هم باهم میریم یه بستنی می‌خوریم. تعجب کردم گفتم الان دعوام می‌کنه که شیشه رو شکستم. تو راه رسیدیم به یه قسمت و گفت باید از این پله ها بریم بالا( کلی پله بود و چندتا خونه دو طرف پله ها). - گفتم اووووه این همه پله؟ آقا بزرگ راه دیگه‌ای نیست؟ نمی‌شد به بابام زنگ بزنین که سر راهش بیاد بگیره؟ + چرا راه دیگه هم هست ولی از اینور به بستنی فروشی راه داره. نگاهی کردم و تو دلم گفتم از طرفی بستنی میخوام و از طرفی هم خیلی پله‌ها زیاده - ولش کن آقا بزرگ بستنی مهم نیست + به نظرت پله‌ها سختن؟ - آره زیاده + یه پله برو بالا رفتم و گفت: خوب سخت بود؟ - گفتم نه ولی آخه… پرید وسط حرفم و گفت بیا یه بازی کنیم. گفت هر پله یه آرزوت رو بگو ، هرچی که دوست داری پله اول - یه دوچرخه خوب می‌خوام پله دوم - ماشین کنترلی چند پله بالاتر - پول می‌خوام که بتونم باهاش کلی مسافرت برم چه هیجانی در من شکل گرفته بود. بلند بلند می‌گفتم و می‌رفتم بالاتر یه پله دیگه: دایی اینا از استرالیا برگردن و من بتونم با پسرداییم بازی کنم بالاتر: باهوشتر باشم که درسهام دیگه سخت نباشه یه پله دیگه: اصلاً درسهارو بلد باشم بالاتر: خانم بزرگ بر میگشت پله بعدی: آقا بزرگ همیشه پیشم می‌بود و سلامت باشه بعدی: زمان شاه تموم نمیشد و شاه نمی‌رفت چون می‌دونم اونوقت آقا بزرگ شادتر بود پس ما هم می‌تونستیم شادتر باشیم نگاه کردم دیدم پله ها تموم شدن. رسیده بودم بالا. آقا بزرگ داشت میومد آروم. رسید به من و گفت: + خوب ؟ سخت بود؟ - چی آقا بزرگ؟ + پله‌ها - اصلاً یادم رفته بود و اینقدر غرق آرزوهام شدم نفهمیدم کی رسیدم. گفت: تمام زندگی همینه و برای هرچیزی که دوست داشته باشی ۱۰۰ پله هست. هر پله تو رو به زیباترین چیزی که می‌خوای نزدیک تر می‌کنه. هموطنم ، رفیقم ، پاره تنم پله‌های زیادی رو پشت سر گذاشتیم. یکی یکی با آرزوهای کوچک قوی شدیم و به پله بعدی رفتیم. به امید نفس کشیدن پله اول عزت و احترام به زنان پله دوم آزادی بیان و روان و زبان پله‌های بعدی کار و تفریح و رفاه اجتماعی پله بعد عزت و اعتبار ایرانی پله بالاتر و … و … و … هنوز چندین پله مونده تا به مقصد یعنی آزادی ایران و بازگشت پادشاهی پهلوی برسیم اما الان که این همه پله اومدیم و دیگه باور داریم که پله‌های بعدی رو هم می‌تونیم بالا بریم. باهم یکی یکی بالا میریم پاینده ایران #جاویدشاه

متن از آرشیو پست‌های عمومی ایکس برداشته شده و عنوان این صفحه برچسبی برای کتابخانه است. عکس‌های پست اصلی از همان پست یا رشته‌اند؛ تصویر جلدیِ جداگانه، اگر باشد، با برچسب مشخص شده است.

دیدن نوشتهٔ اصلی در ایکس ↗

بازخورد در X

برخی از پیام‌های شما

نمایش ۶ پاسخ دیگران
نمایش ۱۲ پاسخِ آراموفن
دیدن همهٔ پاسخ‌های زنده در X ↗
پس از خواندن

گفت‌وگو دربارهٔ این نوشته

نظرت دربارهٔ «آقابزرگ و صد پله» چیست؟ دیدگاه‌ها پس از تأیید، فقط زیر همین نوشته نمایش داده می‌شوند.

باز کردن گفت‌وگو در صفحهٔ مستقل ↗