داستان لنج ماهیگیری و دریای طوفانی

#آگاهی داستان لنج ماهیگیری و دریای طوفانی
یه روز زمستونی رفته بودم تو کوچه که با بچهها بازی کنم.
اما اون روز همه چی فرق داشت. بچهها بودن اما وقتی من رو دیدن از هم خدافظی کردن و یکی به بهونه امتحان و یکی مهمون و بهونههای دیگه رفتن خونشون.
تعجب کردم… تا دیروز همه چی عادی بود … رفتم دم خونه محمد و در زدم. مادرش اومد دم در و پرسیدم محمد هست؟
گفت درس داره تو هم برو خونتون مگه درس و زندگی نداری همیشه پلاس کوچه خیابونی؟
من هاج و واج مونده بودم…
چرا امروز همه اینطورین؟ سرم رو انداختم و به سمت خونه راهی شدم.
یکی دیگه از بچهها رو دیدم و خوشحال شدم و صداش کردم یهو دیدم راهش رو کج کرد و دوید و رفت اما نه مسیر خونشون .
رفتم خونه بغضم گرفته بود. چی شده؟ گفتم برم به رضا زنگ بزنم شاید اون بدونه.
زنگ زدم خودش برداشت گفتم رضا سلام گفت حالم ازت بهم میخوره دیگه به من زنگ نزن…!
فرداش رفتم مدرسه سر کلاس که رفتم دیدم بغل دستیم جاش رو عوض کرده!
چیزی نگفتم و اون روز هم گذشت و تو مسیر برگشت رفتم در خونه آقا بزرگ.
دو دل بودم ولی در زدم. اومد و گفت بیا اتفاقاً چایی دم کردم و شیرینی زبون هم داریم با هم بخوریم.
جریان رو براش تعریف کردم و گریم گرفت. گفتم من کاری نکردم ولی همه با من بد شدن. همه با من قهر کردن نمیدونم چی شده
یه لبخندی زد و گفت:
قدیما که با خالو عباس (دایی عباس) میرفتن ماهیگیری گاهی دریا پر تلاطم میشد و طوفانی. گفت یه بار بارون شدید شد و دریا طوفانی شد. اینقدر موجها سنگین بود که لنج رو با خودش چونان بالا میبرد و پرت میکرد به آب که هر بار میگفتیم الانه که لنج بشکنه و غرق بشیم.
گفتم خالو باید سریع برگردیم و حسابی ترسیده بودم. اما خالو در کمال خونسردی رفت موتور رو خاموش کرد و یه طناب آورد دور کمر من و بعد یکی هم خودش بست. گفتم پس چرا خاموش کردی باید برگردیم؟
گفت: گاهی میدونی زورت نمیرسه…! پس باید خاموش بمونی و صبر کنی. باید شناور بمونی تا آسیب نبینی یا کمتر آسیب ببینی که نای برگشتن برات بمونه!
صبر کنی تا خشم دریا بخوابه و ماه از پشت ابر بیاد بیرون
جنگیدن با موج فایده نداره…! گفت خاموش باش و محکم…! طوفان رفتنیست!
گاهی باید سکوت کنیم تا بتونیم دوباره روی پامون بایستیم …!
پاینده ایران
#جاویدشاه