← بازگشت به آقابزرگآقابزرگ

داستان یادگرفتن دوچرخه سواری

آراموفن

رشته‌توییت اصلی، به ترتیب انتشار و همراه با تصویرهای هر بخش

۱
#رشتو داستان یادگرفتن دوچرخه سواری تابستون تازه شروع شده بود و چند روزی بود که با پدر تمرین می‌کردم و بالأخره یاد گرفتم بودم که بدون کمکی دوچرخه سواری کنم اینقدر ذوق داشتم که قابل وصف نبود آقا بزرگ که از سفر برگشت با خوشحالی پیشش رفتم و گفتم که دیگه یاد گرفتم 👇🏼👇🏼 #جاویدشاه
تصویر همراه همین بخش از رشته در ایکس
اصل این بخش در ایکس ↗
۲
گفت خوب بریم توی کوچه و بهم نشون بده رفتیم تو کوچه و بادی به قب قبم انداختم و پا رو رکاب راه افتادم … همین که چند متری جلو رفتم یهو آقا بزرگ بلند سرفه کرد و من حول شدم و افتادم برگشتم گفت چیزی نیست پسر بلند شو ادامه بده منم دوباره راه افتادم به انتهای کوچه که رسیدم… 👇🏼👇🏼👇🏼
اصل این بخش در ایکس ↗
۳
بلند صدام کرد و گفت برگرد…! من هنوز دور زدن بلند نبودم برای همین ایستادم و دوچرخه رو اونوری کردم و راه افتادم… وسطای راه یه سنگ پرت کرد سمت یه گلدون شکسته که کنار جاده بود و من یهو دوباره خوردم زمین زانوم کمی زخم شده بود و درد داشتم اما آقا بزرگ نیومد کمکم 👇🏼👇🏼👇🏼
تصویر همراه همین بخش از رشته در ایکس
اصل این بخش در ایکس ↗
۴
اشکام تو چشمام بازی می‌کردن گفت پاشو پسر بیا سمت من من که درد داشتم بلند شدم اما بجای سوار شدن گفتم دوچرخه رو راه ببرم… آقا بزرگ اینبار با عصبانیت گفت مگه نمی‌گی بلدی پس چرا پیاده میای… گفتم سوار شو بیا گفتم آخه… داد زد همین که گفتم 👇🏼👇🏼👇🏼
اصل این بخش در ایکس ↗
۵
سوار شدم و راه افتادم نزدیکش که شدم اومد جلوم یهو و گفت نزنی به من و منم از ترس که بخورم به آقا بزرگ یهو پیچیدم و دور زدم و کمی اونورتر ایستادم برگشتم دیدم داره لبخند میزنه گفت حالا شد حالا بیا تا بهت یه چیزی یاد بدم رفتم کنارش و دستش رو گذاشت رو شونم و گفت 👇🏼👇🏼👇🏼
تصویر همراه همین بخش از رشته در ایکس
اصل این بخش در ایکس ↗
۶
میدونی چرا دوبار افتادی…؟ گفتم حواسم پرت شد ببخشید گفت ببخشید نداره پسر افتادی چون اجازه دادی من یا چیزها و کسهای اطرافت حواست رو از هدفت پرت کنن افتادی چون بجای تمرکز روی مسیرت و رسیدن به آخر کوچه حواست رو دادی به نگاه کردن من و صدا و چیزای جانبی که اهمیتی هم ندارن 👇🏼👇🏼👇🏼
تصویر همراه همین بخش از رشته در ایکس
اصل این بخش در ایکس ↗
۷
بار دوم که زخمی شدی داشتی جا میزدی میخواستی دیگه سوار نشی درسته؟ گفتم بله گفت هیچوقت اجازه نده چیزی تو رو از هدفت منصرف کنه شکست چاشنی پیروزیه وقتی رسیدی به ته کوچه ترسیدی دور بزنی و پیاده شدی اما وقتی به من رسیدی راحت و بدون فکر دور زدی 👇🏼👇🏼👇🏼
اصل این بخش در ایکس ↗
۸
پس دیدی که بلدی اما اول اجازه دادی ترست بر تو قلبه کنه اما به من که رسیدی برات مهمتر این بود که من چیزیم نشه پس راحت دور زدی یادت باشه نذار چیزی حواست رو از هدفت پرت کنه…! حالا به نظرم دیگه برنده تویی…! 👇🏼👇🏼👇🏼
اصل این بخش در ایکس ↗
۹
دوست میهن پرستم یادت باشه که هدفمون چیه یادت باشه که نذاریم چیزی یا حرفی یا کسی حواسمون رو پرت کنه یادت باشه که نذاریم ترس به ما قلبه کنه یا حتی درد به ما قلبه کنه وقتی نه کسی و نه ترسی بتونه ما رو از راه انقلابمون منحرف کنه اون روز بدون روز پیروزیمونه! پاینده ایران #جاویدشاه
تصویر همراه همین بخش از رشته در ایکس
اصل این بخش در ایکس ↗

متن از آرشیو پست‌های عمومی ایکس برداشته شده و عنوان این صفحه برچسبی برای کتابخانه است. عکس‌های پست اصلی از همان پست یا رشته‌اند؛ تصویر جلدیِ جداگانه، اگر باشد، با برچسب مشخص شده است.

دیدن نوشتهٔ اصلی در ایکس ↗

بازخورد در X

برخی از پیام‌های شما

نمایش ۱ پاسخِ آراموفن
دیدن همهٔ پاسخ‌های زنده در X ↗
پس از خواندن

گفت‌وگو دربارهٔ این نوشته

نظرت دربارهٔ «داستان یادگرفتن دوچرخه سواری» چیست؟ دیدگاه‌ها پس از تأیید، فقط زیر همین نوشته نمایش داده می‌شوند.

باز کردن گفت‌وگو در صفحهٔ مستقل ↗