درخت تنهای کهنسال

#دلنوشته درخت تنهای کهنسال
پشت باغ آقا بزرگ یه درخت خیلی قدیمی بود ... یادمه بچه تر که بودم با پسر عموهام میرفتیم از شاخههاش بالا و خلاصه کلی بازی میکردیم.
آقا بزرگ روز اول هر سفری که میرفتیم به اون باغ میگفت باید بریم و کنار اون درخت کمی بشینیم و چایی با کلوچه بخوریم و خستگی در کنیم.
میدونم که اون درخت رو خیلی دوست داشت اما چراش رو نمیدونستم.
چند سالی گذشت و یه روز یاد اون درخت افتادم و ازش پرسیدم که داستان این درخت چی بود.
+ آقا بزرگ گفت: داستان اون درخت پیر هزار داستانه ... خودش تک داستانه اما راوی هزاران داستان جور واجوره ...
- گفتم: آقا بزرگ چه نگاه عمیقی بیشتر برام میگی ...؟
+ پای اون درخت سالها ، آدمها اومدن و رفتن ... اون درخت پای درد دل هزاران آدم نشسته و دم نزده ... هیچ وقت داستان هیچ کسی رو بازگو نکرده
+ راز دار هزاران انسان بوده ... شاهد گریه ها و خنده ها ...
+ این درخت روز دیده ، شب دیده ، برف و بارون و بهار دیده ...
+ هر کی این درخت رو یه جور دیده ...
یکی یه سایبون خوب برای فرار از آفتاب
یکی پناه در شب تاریک و امنیت در برابر شغالها
یکی شاید حتی یه چوب خوب برای نیمکت توی حیاط خونش
یکی یه گوش خوب برای شنیدن حرفهاش بدون ترس از قضاوت
یکی یه نشونه برای پیدا کردن خونش
- پرسیدم شما چطور آقا بزرگ؟
+ برای من صندوق اسرارم ، دفتر خاطراتی که شاید هیچوقت به قلم در نیومد ...
- گفتم یعنی همیشه باهاش حرفهات رو زدی؟
+ آره چون خیالم راحت بود راز دار منه ... چون امنترین رفیقم بود ، چون حتی اگه روزی در آتش سوخت خاطراتم ، حرفهام و داستانم رو یا بهتر بگم من رو نخواهد فروخت برای جرئه ای آب
- حالا چرا این رسم رو گذاشتی که روز اولی که میرفتیم باغ ، بریم کنارش؟
+ چون چشم انتظارمونه ...
امروز که از وطنم دورم ، از پاره تنم دورم حس میکنم ایرانم همون درخت تنهاست با میلیونها داستانی که در دلش نگه داشته ...
یکی ایران رو پناهش میبینه
یکی صندوق اسرارش
یکی شاید حتی منبع نفت و اموالش
یکی بی مهر و بی بها راحت می فروشه و یکی مثل من و تو حاضره که به هر قیمتی که شده پسش بگیره ...
هم وطنم ، پاره تنم ، رفیقم ، برادرم و خواهرم
درخت تنهای ما ، وطن ما ، پاره تن ما حالش خوب نیست اما همین حالا هم نجیبانه آغوشش برای آرامش من و تو بازه ...
دستت رو به من بده تا هم آزادش کنیم و هم با دلی خوش به پای سایه پر مهرش بشینیم