باند گنگسترهای مدرسه و اتاق زیر پله آقا بزرگ

#داستان باند گنگسترهای مدرسه و اتاق زیر پله آقا بزرگ
کمی حوصله کنید و این داستان رو بخونید چون همه شما بی شک تجربه کردین مخصوصاً در همین X
تقریبا دو سه سالی از جنگ گذشته بود و شرایط زندگی کم کم داشت از بحران خرابی های بعد از جنگ آروم میشد.
یادمه گاهی به آبادان میرفتیم و غم و غبار جنگ هنوز روی مردم بود و در و دیوارای شهر پر بود از ترکش.
مدتی بود که محل زندگیمون رو عوض کرده بودیم و کمی از خونه آقا بزرگ دورتر شده بودیم. برای همین برای اینکه باهاش وقت بگذرونم پنجشنبه شبها که ما و خانواده عموهام میرفتیم خونه آقا بزرگ من و یکی دوتا از پسرعموهام شب رو میموندیم پیش آقا بزرگ.
بخاطر همین جابجایی به یه مدرسه جدید رفته بودم. فضای سنگینی بود و اوایل فکر میکردم بخاطر غریب بودن هست و دوستی ندارم. اما رفته رفته برام سختتر میشد. توی کلاسمون بچه ها اکیپ تشکیل داده بودن و پذیرفته شدن فرد جدید از امتحانها سخت تر بود.
از طرفی فکر میکردم که خب این رسم این مدرسه هست و من از غافله عقب موندم چون جدیدتر هستم. انگار فکر میکردم از اونا کمتر میفهمم. انگار باید به هر دری میزدم که من رو بپذیرن تو گروهشون.
مشکلاتم از جایی بیشتر شد که معلم ها از من و درسم تعریف میکردن. انگار تازه باعث دشمنی بیشتر شده بود. فکر میکردم باید خودم رو مثل اونا بکنم تا تو گنگشون پذیرفته بشم و از صدمه روحی در امان باشم.
البته که یه تعداد از بچه های دیگه هم بودن که تو گروهی نبودن و بی تفاوت پیش میرفتن.
تو خودم رفته بودم. همیشه تو تنهایی با خودم اتفاقات روز رو مرور میکردم. به حرفهایی که بهم میزدن. کوچیکم میکردن یا مسخره بازی در میاوردن. پس گردنی میزدن و میخندیدن.
تقریبا چند ماهی به این منوال گذشت. فکر میکردم اگه بهشون خدمت کنم شاید پذیرفته بشم. تو درسها به یکیشون کمک میکردم. گاهی مشقهای یکی دیگشون رو مینوشتم. خلاصه که روح و روانم رو خورده بودن.
یکی از شبها که پیش آقا بزرگ مونده بودم و روی دراز کشیده بودم و بغض تمام وجودم رو گرفته بود تصمیم گرفتم به آقا بزرگ بگم.
جریان رو از سیر تا پیاز براش گفتم. آقا بزرگ گفت نگران نباش چون تو این بازی تنها نیستی. تو نه اولین نفر هستی و نه آخرین نفر خواهی بود که چنین دردی رو حس کرده. آبدیده میشی.
گفت حالا که خوابت نمیبره بیا بریم اتاق بغلی رو مرتب کنیم بچه ها بهم ریختن رخت خوابهارو.
رفتیم با هم به اتاق و آروم کمکش کردم تا جمع کنه. معمولا مادرم جمع میکرد قبل از رفتن اما چون خالهم اون شب مریض شده بود رفته بود بهش کمک کنه.
بعد از جمع کردن اتاق گفت راستی ... میدونی چرا همیشه پنجشنبه شبا اتاق زیر پله درش قفله ؟ گفتم نه
گفت بیا با من ورفتیم پایین و در رو آقا بزرگ باز کرد. اتاق مورد علاقه آقا بزرگ. کارگاه نقاشیش که دیوارهای دورتادورش کتابخونه داشت با کلی کتاب ...
گفت میبینی چقدر مرتب هست. گفتم آره مثل همیشه. گفت دلیلش اینه که درش همیشه قفل هست. یعنی کسی نمیتونه اتاق رو بهم بریزه و وسایلت رو جابجا کنه وقتی تو کلید اتاقت رو به کسی ندی.
وقتی در دلت رو دربازه ذهنت رو باز بذاری و اجازه بدی هرکسی واردش بشه، یعنی اجازه دادی همه چیز رو بریزن بهم. کتابهات و افکارت رو پاره کنن. گلدون زیبای کنار تاقچه قلبت رو بشکونن. رخت خواب خاطره هات رو بهم بریزن ...
تو به این بچه هایی که گفتی کلید ذهن و روحت رو دادی ... اجازه دادی شخصیتت رو خورد کنن ... نمیگم مقصر نیستنا ... اما این تو هستی که بهشون اجازه دادی...
یادت باشه تو نیازی به پذیرفته شدن نداری. تو برای رفیق بازی و باند بازی نرفتی مدرسه. رفتی که درس یاد بگیری که البته این هم یه درس بزرگه.
کلید قلبت رو به هیچ کس نده. آدمها میان و میرن. بچه های مدرسه هم تا زمانیکه در مدرسه هستی هستن. کمتر پیش میاد در زندگی هم بمونن. که اگه موندن یعنی رفقای خوبی بودین و به مدرسه ربطی نداره.
هموطنم ، عزیزم ، رفیقم و پاره تنم
حتماً برای تمام شما این اتفاق افتاده مخصوصا روزهای اولی که به شهر مجازی تویتر مهاجرت کردید که تنها بودید و برای هدفتون منتظر پذیرفته شدن. یادتون باشه که عشق به وطن و پادشاهمون و گام برداشتن در مسیر درست تاریخ هدفمونه برای بودن در اینجا. یادمون باشه که مسیر رو اگه درست بریم ،آدمهای درست با ما هم مسیر میشن. کلید قلبی که برای وطن می تپه و پادشاهمون رو به هیچ کس ندیم. اجازه ندیم که با بازیهاشون ما رو به قهقرا و تنگنای جا زدن بکشونن.
ما تو این مسیر بارها به صخره برخورد کردیم و زخمی شدیم. فکر کردیم تموم شد و این پایان راه بود و مسیر بسته س. اما کمی که تاری چشمانون رفت دیدیم که مسیر از کنار اون صخره ادامه داره.
یادمون باشه که هیچ راه درستی ، راست نیست. پر از پیچ و خم وسختیه... اجازه ندیم چهار تا صخره ما رو نا امید کنه
پاینده ایران
#جاویدشاه