شب یلدا در خانهباغ آقابزرگ


#دلنوشته شب یلدا
اون سال هم ، مثل سالهای قبل همه برای جشن شب یلدا رفته بودیم خونه باغ آقا بزرگ
یه جورایی همه میدونستن که آئین ایرانی برای آقا بزرگ و خانم جون خیلی مهمه و همه هم بهشون احترام میذاشتن
برای ما بچهها هم ، چی بهتر از این که دور هم باشیم و بازی و بگو بخند و تفریح
یادمه هر سال ننه سلیمه و ابو سلمان که تو باغ زندگی میکردن برامون کلی انار دون میکردن و هندونه و خلاصه یکی از بهترین روزها و شبهای سال بود برامون…
این رو هم بگم که ننه سلیمه به اندازه ۱۰ تا کتاب هزار و یک شب داستان و قصه بلد بود و همیشه برامون قصه میگفت.
اما شب چله همیشه دو تا قصه بیشتر برامون میگفت چون همیشه بهمون میگفت که شب یلدا بلندترین شب ساله…
جالبه من همیشه فکر میکردم خیلی طولانیه و همیشه عاشق شب یلدا بودم شاید نه برای طولانی بودنش ، بلکه برای دورهم بودن و صفا و صمیمیت ایرانی بودنش …
اون سال همه نتونسته بودن بیان چون آخرای جنگ بود و شرایط خوزستان هم سخت بود و از طرفی هم با اینکه روزگار سختی بود ، اما خوشحال بودیم چون چندسالی شب یلدا نداشتیم و دورهم نبودیم.
ننه سلیمه به رسم همیشگی کاسههای انار رو داد بهمون و هممون جلوی ایوان ، دور آتیشی که ابوسلمان بپا کرده بود نشسته بودیم و منتظر قصههای ننه سلیمه!
قصههاش که تموم شد پرسیدم٫ ننه سلیمه یعنی این جنگ تموم میشه؟ این همه درد و سختی تموم میشه؟
هیچوقت این جمله ش یادم نمیره که گفت: هر شبی بالأخره تموم میشه و صبح میشه … حتی شب یلدا که طولانیترین شب ساله …!
هموطنم ، پاره تنم … درحالیکه تشویقتون میکنم به زنده نگهداشتن این آئین زیبای ایرانی و یادگار سرزمین اهورائی ایران ، بهتون یادآوری میکنم که هر شبی تموم میشه و صبح میشه حتی شب یلدا که طولانیترین شب ساله پس دور هم باشیم ، با هم باشیم تا قصه زیبای آزادی سرزمینمون ایران رو رقم بزنیم و در یلداهای فردا ، برای نسلهای بعدمون آزادی و عزت یادگار بذاریم …!
یلداتون پیروز و دلتون گرم
پاینده ایران
#جاویدشاه