← بازگشت به آقابزرگآقابزرگ

گفت‌وگو با آقابزرگ در روزهای تاریک

آراموفن
تصویر جلدیِ مستقل برای این نوشته
تصویر جلدیِ این صفحه؛ همراه پست اصلی در ایکس نبوده است.
همین چند سال پیش بود که گرفتار افسردگی شدید شده بودم… هیچ چیز برام قشنگ نبود… دنیا به تیرگی و بی معنی خاصی گرفته بود… تا روزی که تنها سر خاک آقا بزرگ نشسته بودم پیرزنی بالای سرم اومد و گفت… تو چقدر زیبایی…! گفتم من…؟ با منی؟ گفت آره…! گفت سرت رو بالا نگه دار و ببین خودت رو! گفتم چیزی نمی‌بینم گفت چون چشمانت رو بستی! این چشمهای زیبا باید دنیا رو زیبا تر ببینه…! اون روز حس عجیبی داشتم برگشتم خونه مادر و پدرم میهمان داشتند. جمعیت زیادی بود دور هم نشسته بودن و گپ میزدن و … یهو یاد اون پیرزن افتادم و برای چند لحظه کوتاه چیزی نمیشنیدم…! انگار همه چی آروم شده بود مثل توی فیلمها همه چی برای لحظه‌ای با دور کند دیده میشد… به اطرافم نگاه کردم دیدم مادرم در کنار خاله ام مشغول خنده و حرف پدرم با داییم تخته بازی می‌کردن و قه قه خندشون و کل کلشون هوا… خانم بررگ موهای دختر خاله ام رو می‌بافت… به یک باره برگشتم و صداها برگشت و دور کند تمام شد دیدم …! دوباره دیدم…! دوباره چشمانم شادمانی و زیبایی رو میدید…! من دوباره زیبایی‌های اطرافم رو می‌دیدم…! اون روز اولین روز برگست من به زندگی بود…! از روزی که یاد گرفتم دوباره زیبا ببینم…! علی جان حرفت به حق بود چون من هم درد ندیدن و هم لذت دیدن زیبایی‌های دنیارو چشیدم…! زمان محدود است پس…! قدر دان زیباییها باشیم قدر دان پادساهان پهلوی که زیبا دیدن رو برای ایرانیان داغون و افسرده به ارمغان آوردن…! پادشاهم رضا شاه دوم زیبایی امروز من و سرزمینم پاینده ایران #جاویدشاه

متن از آرشیو پست‌های عمومی ایکس برداشته شده و عنوان این صفحه برچسبی برای کتابخانه است. عکس‌های پست اصلی از همان پست یا رشته‌اند؛ تصویر جلدیِ جداگانه، اگر باشد، با برچسب مشخص شده است.

دیدن نوشتهٔ اصلی در ایکس ↗

بازخورد در X

برخی از پیام‌های شما

نمایش ۱ پاسخِ آراموفن
دیدن همهٔ پاسخ‌های زنده در X ↗
پس از خواندن

گفت‌وگو دربارهٔ این نوشته

نظرت دربارهٔ «گفت‌وگو با آقابزرگ در روزهای تاریک» چیست؟ دیدگاه‌ها پس از تأیید، فقط زیر همین نوشته نمایش داده می‌شوند.

باز کردن گفت‌وگو در صفحهٔ مستقل ↗