انتظار داشتن از بقیه

#داستان انتظار داشتن از بقیه
توی حیاط داشتم با خواهر کوچیکم بازی میکردم و وسطای بازی بود که خواهرم ماشین من رو گرفت و من با عصبانیت ازش کشدم و از اونجاییکه عادت داشت همه چیز رو پرت کنه میترسیدم که خرابش کنه …
کمی گذشت و از خواهرم خواستم که توپش رو بیاره که بازی کنیم … اما قبول نکرد و توپش رو برداشت و رفت تو اتاقش…
خیلی ناراحت شدم و تو خودم بودم که آقا بزرگ با زیبا (پرنده کوچکش) روی شونهش اومدن و نشست کنارم…
گفت: ناراحت شدی که توپش رو بهت نداد نه؟
گفتم: آره اینهمه باهاش بازی کردم و سرگرمش کردم ولی…
حرفم رو قطع کرد و گفت یه نگاهی به این زیبا بنداز…
نمیشه بالهای زیبا رو بچینی و ازش بخوای که پرواز کنه…
نمیشه قلبی رو شکوند و بعد ازش خواست که عاشق باشه…
نمیشه دل کسی رو بشکونی و ازش بخوای خوشحال باشه…
نمیشه بدیها و مشکلات کسی رو به رخش بیاری و انتظار داشته باشی خوبیهای تو رو ببینه…
نمیشه کسی رو قضاوت کنی و دائم بازخواست کنی و انتظار داشته باشی پشتیبانت باشه…
نمیشه با آتیش بازی کنی و انتظار داشته باشی کاملاً در امان باشی و خطری نداشته باشه…
زندگی یعنی با هر دستی بدی با همون دست پس میگیری…
پس نمیتونی انتظار داشته باشی که بدی کنی و خوبی ببینی…!
گاه یک حرف تو یا یک حرکت تو میتونه دل یکی دیگه رو بشکونه …! حرفی نیست و ما نمیتونیم همیشه همه رو راضی نگه داریم…! اما…!
حق نداریم از همون شخص انتظار محبت داشته باشیم…
تو ماشینت رو از خواهرت گرفتی و دریغ کردی…! مشکلی نیست و این تصمیم خودت بوده و شاید حتی درست بوده…! اما وقتی تو ، توپش رو خواستی و اون نداد ، حق نداری ازش ناراحت باشی ، چون اون هم تصمیم خودش بوده و باید احترام بذاری…!
آقا بزرگ همیشه میگفت انتظار یه سمه …!
به تصمیم هم احترام بذاریم… ناراحت نشیم و بهترین چیزی که بدست میاریم … آرامش خودمونه…!
انتظار داشتن رو شاید باید خاک کنیم…!
پاینده ایران
#جاویدشاه