داستان قلقلک دخترک و آقا بزرگ

#دلنوشته داستان قلقلک دخترک و آقا بزرگ
خواهرم تقریباً ۱۲ ساله شده بود و مدتی بود که خیلی ساکت شده بود. از مدرسه هم که میومد یه راست میرفت تو اتاق و خودش رو با درسهاش مشغول میکرد.
یادمه خالهم اینا که میومدن مادرم با افتخار میگفت سرش همش تو درسه بچم. مسئولیت پذیره و مطمئن هستم موفق میشه.
اون طرف زندگی بخاطر فشارهای مالی بعد از جنگ ، پدرم خیلی کار میکرد. از صبح تا عصر شرکت نفت بود و از عصر تا پاسی از شب با پیکان خان دایی تو یه آژانس تاکسیرانی کار میکرد و ما شاید اگه دیر بیدار نمیشدیم موقع صبحانه میدیدیمش.
با اینکه همه میگفتن که آبجی چقدر درسخونه و سرش تو کتاباشه من این رو نمیدیدم. گاهی از گوشه در میدیدم که نشسته گوشه اتاق و به یه طرف خیره شده. گاهی صدای گریههای ریزش رو از زیر پتو میشنیدم. نه ! این از استرس درس و مدرسه نبود.
رفتم پیش آقا بزرگ و جریان رو بهش گفتم. آقا بزرگ هم گفت به مدرت بگو برای سال خانم بزرگ امسال آش بار بذاره و فامیل رو هم که اهواز بودن دعوت کنه.
چند روز بعد توی خونه شلوغ و برو و بیایی بود. عمه کوچیکم که یه دختر ناز یکساله داشت هم اومده بود. آقا بزرگ که کنار من و پدرم تو حیاط نشسته بود ، دلارام رو (بچه عمه) صدا زد و نشوندش رو پاهاش و قلقلکش داد. کلی خندید و آقاجون صبر کرد. بعد از چند لحظه انگار دلارام با نگاهش منتظر آقا بزرگ بود. دوباره آقا بزرگ قلقلکش داد و دلارام ریسه میرفت. بعد از چند باز آقا بزرگ بلند شد و رفت یه چرخی زد و برگشت. دلارام دوباره اومد کنار آقا بزرگ و گفت دوباله (دوباره) و دوباره قلقلک و ریسه دلارام.
با اینکه بچههای دیگه هم بودن اما دلارام همش پیش آقا بزرگ بود و چشم ازش بر نیداشت. وقتی آقا بزرگ با مهمونی مشغول گپ میشد چهره دلارام نگران میشد و به محض اینکه آقا بزرگ تو روش لبخند میزد اونم دوباره لبخندش گل میکرد.
پدرم دلش برای دلارام رفت و اومد بغلش کنه اما دلارام پسش زد و رفت پشت آقا بزرگ قایم شد.
آقا بزرگ نگاهی به پدرم کرد و پرسید: چه لبخندی زدی بهش که انتظار محبت داری؟ گفت فکر میکنی اینکه کنار من ایستاده بخاطر قلقلکه یا اینکه کنارش بودم؟ دیدمش؟ بهش توجه کردم و عشق دادم؟
گفت پسر ، آخرین بار که با دخترت حرف زدی کی بود؟ کی ازش پرسیدی که همه چی روبراهه؟ مشکلی نداری؟ آخرین بار که بهش گفتی من پشتتم کی بود؟ آخرین بار که پدر بودی !!!کی بود؟
گرفتاری همیشه هست. دوندگی همیشه هست. دویدن و رسیدن و نرسیدن هم همینطور… اما لحظات بزرگ شدن این جگر گوشهها چی؟ میتونی بگی به دل سیر باهاسون خندیدی؟
گفت: د لامصب ، خونت آباد ، دختر طفل معصومت تو رو میخواد. آغوشت رو میخواد نه آشوبت رو
پدرم هیچی نمیگفت فقط انگار بغض کرده باشه و تو شک بود. آقا بزرگ زد پشت شونه پدرم و گفت گریه کن خالی شو چون باید جا باز کنی برای لبخندهای بچههات…
هموطنم ، رفیقم ، عزیزم و پاره تنم
چیزهایی دور و برمون هستند که دیگه قراره نباشن. خانوادتون چشم انتظارتونه نه برای قلقلکتون که برای اثبودن و لبخندتون.
میدونم که بی وقفه داری برای ایرانمون میجنگی. میدونم که از کار و زندگی و خواب و خوراک افتادی تا ایران رو بدون ج.ا ببینی … اما خانواده نباید در حصرت نوشیدن بک فنجان چای در کنار شما باشند.
پاینده سرزمینم ایران ، ایرانیکه هر خونهای گرم به حضور و صفا و صمیمیت باشه…
#جاویدشاه