خونه آجری و کمک نابجا

#داستان خونه آجری و کمک نابجا
چند روزی بود که غمگین بودم و زیاد حوصله بازی نداشتم. بیشتر وقتم رو در حیاط خونه و کنار باغچه میگذروندم.
آقا بزرگ که متوجه شده بود ، اومد کنارم و گفت چیزی شده پسر؟ گرفته به نظر میای…
گفتم نه چیزی نیست درست میشه… آقابزرگ پشتش رو به من کرد و در حال برگشتن به داخل خونه گفت هر موقع آماده بودی که راجع بهش صحبت کنی بیا به اتاقم…
شب که شد حس کردم بهتره با آقا بزرگ صحبت کنم پس یکم میوه برداشتم و رفتم به اتاقش.
وقتی من رو دید رادیوش رو خاموش کرد و گفت بیا تو و در رو هم ببند
- خوب بگو ببینم چی این مرد جوان رو بهم ریخته…؟
گفتم + از رضا دوستم خیلی ناراحتم . من در طول سال بهش کلی کمک کردم توی درسهاش و حتی پیک نوروزیش رو چون مسافرت رفته بود و نتونسته بود کار کنه براش انجام دادم…!
- خوب؟
+ چند روز پیش که ازش خواستم تو درست کردن روزنامهدیواری که برای کلاس باید درست میکردیم کمکم کنه ، گفت وقت نداره و حتی حاضر نشد روزنامه دیواری خودش رو نشونم بده که من ایده بگیرم…! این بیشتر عذابم میده که یه شب بخاطرش مجبور شدم تا صبح بیدار بمونم و صبحش که خواب موندم و دیر رسیدم به مدرسه کلی از ناظم ترکه خوردم ولی دم نزدم…!
آقا بزرگ کمی سکوت کرد و گفت کمک کردن خیلی خوبه اما یادت باشه که حد و حدودی داره…!
گفت یادت باشه که این خیلی بهتره تا برای خودت خونه بسازی و به کسی که کمک نیاز داره پناه بدی تا اینکه از آجرهای خونه خودت بهش بدی که بعد خودت خونه نیمه تموم و بلا استفاده داشته باشی…!
گفت یادت باشه همیشه خودت و خانوادت باید ردیف باشین که توان کمک به دیگران رو داشته باشی…!
هیچوقت از خودت نکن که کسی رو سیراب کنی…!
همه ما امروز درحال جنگ و تلاش هستیم برای آزادی خاکمون. اما یادمون باشه که باید حواسمون به خودمون و خانوادمون هم باشه…! یادمون باشه که باید حال خودمون خوب باشه که بتونیم تا آخرش کنار هم باشیم…! یادمون باشه که برای آزادی ایران اول خودمون باید خونمون رو بسازیم…!
پاینده ایران
#جاویدشاه