← بازگشت به آقابزرگآقابزرگ

سلام کردن و نجات جون آقا بزرگ

آراموفن
تصویر 1 همراه پست اصلی در ایکس
تصویرِ همراه پست اصلی در ایکس
#داستان سلام کردن و نجات جون آقا بزرگ… اونوقتها که آقا بزرگ روبراهتر بود و می‌تونست راه بره ، عادت داشت هفته ای یکی دو بار صبح پیاده بره تا نونوایی محل که هم قدمی بزنه و هم نون تازه بگیره. گاهی من رو هم با خودش می برد. یادم میاد توی راه با خوش رویی به همه سلام می‌کرد... حتی به گداهایی که گاهاً کنار خیابون نشسته بودن... یکبار به من گفت چرا وقتی رد می‌شدیم به اون بنده خدا سلام نکردی ...؟ گفتم آخه آقا بزرگ من پولی تو جیبم نداشتم و خجالت کشیدم نزدیک بشم. گفت :محبت همیشه با پول نیست. شاید حتی یه سلام و احوالپرسی بتونه بیشتر حالش رو خوب بکنه... بعد گفت: وقتی جوونتر بودم ، تو یه کارخونه یخ سازی و تسویه آب بزرگ کار میکردم که بخشی از یک کارخونه بزرگتر بود و کلی کارگر و کارمند داشتند. یه روز عصر که کارم تموم شد رفتم توی اتاق یخ تا دما رو چک کنم که مبادا خاموش شده باشه و فردا که برمی‌گردیم یخ ها آب بشن. اما نمیدونم چرا بی احتیاطی کردم و در یخچال بسته شد و من گیر افتادم. هرچی داد زدم ، به در کوبیدم و کمک خواست، کسی نمی‌شنید. در واقع تقریبا همه کارگرها رفته بودن. خیلی ترسیده بودم و مطمئن بودم که تا صبح دوام نمیارم... نمی‌دونم دقیقاً چقدر طول کشید اما چند ساعت بعد درحالی که دیگه جونی برام نمونده بود و دندون ها از دردِ لرزیدن قفل شده بودند ، در کمال ناباوری دیدم در باز شد و نگهبان پیر کارخونه صدام کرد. با خوشحالی پریدم تو بغلش و گفتم مرسی که نجاتم دادی و گیر افتاده بودم ولی چطور فهمیدی چون همه رفته بودن و سر زدن به اینجا هم که جزو روتین کاریت نبود... میدونی چی گفت…؟ گفت من بیش از ۳۵ ساله که دارم تو این کارخونه کار می کنم و ۱۰۰ ها کارگر و کارمند هر روز میان و میرن... اما تو جزو معدود افرادی بودی که هر روز صبح به من سلام و صبح بخیر میگفتی و هر روز عصر موقع رفتن خداحافظی می کردی و برام شب خوبی رو آرزو می‌کردی … در حالی که خیلی ها رد می‌شدن و انگار اصلا من وجود نداشتم... امروز سلام تو رو شنیده بودم اما خداحافظیت رو نه...! پس نگران شدم و همه جا رو گشتم تا اینجا پیدات کردم... اونروز آقا بزرگ نجات پیدا کرد چون هر روز با یک مهربانی ساده ، روز یک نفر دیگه رو ساخته بود... با آدمهای اطرافمون مهربان باشیم ، دوست داشته باشیم و احترام بذاریم ... سعی کنیم اثری مثبت حتی کوچک در زندگی اطرافیانمون دوست و غریب داشته باشیم... ما نمی‌دونیم فردا چی پیش خواهد آمد... پاینده ایران #جاویدشاه

متن از آرشیو پست‌های عمومی ایکس برداشته شده و عنوان این صفحه برچسبی برای کتابخانه است. عکس‌های پست اصلی از همان پست یا رشته‌اند؛ تصویر جلدیِ جداگانه، اگر باشد، با برچسب مشخص شده است.

دیدن نوشتهٔ اصلی در ایکس ↗

بازخورد در X

برخی از پیام‌های شما

نمایش ۴ پاسخِ آراموفن
دیدن همهٔ پاسخ‌های زنده در X ↗
پس از خواندن

گفت‌وگو دربارهٔ این نوشته

نظرت دربارهٔ «سلام کردن و نجات جون آقا بزرگ» چیست؟ دیدگاه‌ها پس از تأیید، فقط زیر همین نوشته نمایش داده می‌شوند.

باز کردن گفت‌وگو در صفحهٔ مستقل ↗