داستان سرویس قاشق و چنگال

#دلنوشته داستان سرویس قاشق و چنگال
نمیدونم گفته بودم بهتون که من عاشق فوتبال بودم و توی محله خودمون یه تیم داشتیم که گاه با محلههای اطراف مسابقه میذاشتیم یا نه؟
یادش به نیکی ، عالمی بود با توپ پلاستیکی دولایه و دنیای کدوکانه …
اما یادم میاد که مدتی بود که پشت هم تیممون میباخت و کلافه و شاید نا امید شده بودیم. یه روز با آقا بزرگ تماس گرفتم و گفتم: آقا بزرگ…شما که عاشق فوتبال هستی و همیشه بازیهارو دنبال میکنی … میتونی بیای یه بار بازی تیم ما رو ببینی ؟ همش میبازیم …
گفت: اتفاقاً پنجشنبه قراره بیام خونتون ، خوب زودتر میام که تیم پسرم رو ببینم.
چند روزی گذشت و پنجشنبه رسید. همونطور که قول داده بود اومد و ما هم با یه تیم دیگه بازی داشتیم و اون روز هم باختیم.
آقا بزرگ بعد از بازی با یه لبخندی اومد سمت ما و گفت فردا ظهر بیاید به خونه من کارتون دارم… همین
اون شب بعد از شام دوباره ازش پرسیدم که نظرت چی بود گفت فردا بهت میگم.
فرداش با بچهها جمع شدیم و رفتیم سمت خونه آقا بزرگ.
طبق معمول درب حیاط باز بود و رفتیم تو و آقا بزرگ دم پنجره همیشگی نشسته بود و منتظر بود.
ایستاد و گفت بیاید داخل.
وقتی رفتیم داخل وسط اتاق یه جعبه گذاشته بود روی زمین
قدیمی به نظر میرسید اما تمیز و برق انداخته بود.
گفت: اون جعبه یادگار خانم جونه بازش کنید و نگاه کنید.
من جلوتر رفتم و بازش کردم و دیدم یه سرویس قاشق چنگاله…
گفت: ببینید شاید شما برای خوردن سوپ فقط یه قاشق لازم داشته باشین ، شاید برای یه ظرف سالاد کارتون با یه چنگال راه بیفته …اما میدونید که به هر صورت برای خوردن غذا در طول روز ، به تمام این ست نیاز دارین. هر کدوم یه کارایی یا توانایی داره که در جای خودش به درد میخوره.
من بازی شما رو دیدم. میدونم که هر کدومتون بازیکنهای خوبی هستین اما یادتون باشه باید یه ست کامل باشین تا موفق بشین.
باید یاد بگیرین که نه با چنگال میشه سوپ خورد و نه با قاشق هندوانه…
قاشق و چنگال خوب رو همیشه با ست کامل میفروشن نه تکی…
پس با هم ست بشین ، به همدیگه و توانایی و قدرت همدیگه احترام بذارین ، بجای تکی جنگیدن … ست بشین ، گروه بشین و ببینین که پیروزی سادهتر از اون چیزیه که فکرش رو میکردین
هم وطنم ، پاره تنم …
تو و من با هم ست میشیم … با هم پیروز این میدونیم …
پاینده ایران
#جاویدشاه