← بازگشت به آقابزرگآقابزرگ

باغ آقا بزرگ و میخ و چکش

آراموفن

رشته‌توییت اصلی، به ترتیب انتشار و همراه با تصویرهای هر بخش

۱
#رشتو #داستان باغ آقا بزرگ و میخ و چکش…! این مهمه که چی رو به کی ، چطوری می‌گیم نه…؟ حرف گاهی از تیغ جراحی برنده‌تره این داستان رو بخونید …! #جاویدشاه 👇🏼👇🏼👇🏼
تصویر همراه همین بخش از رشته در ایکس
اصل این بخش در ایکس ↗
۲
اون قدیما آقا بزرگ نزدیک‌های دزفول یه باغ نارنج داشت و یه خونه هم توش ساخته بود و خیلی‌ وقتها با خانم جون اونجا می‌موندن و بچه‌ها هم تابستونا میرفتن پیششون…! خونه دور ساز بود و یه تعداد اتاق داشت و یه اندرونی که به آشپزخونه راه داشت…! وسط خونه هم باغچه و یه حوض کوچیک 👇🏼👇🏼👇🏼
تصویر همراه همین بخش از رشته در ایکس
اصل این بخش در ایکس ↗
۳
تو یکی از این اتاقها هم ، ابوسلمان و ننه سلیمه زندگی می‌کردن که از باغ نگه‌داری می‌کردن و همونجا هم زندگی می‌کردن…! یادم میاد ننه سلیمه هر روز برامون نون می‌پخت و آخرش هم تا تنور داغ بود چندتا کلوچه درست می‌کرد که با چایی خیلی مزه می‌داد…! 👇🏼👇🏼👇🏼
تصویر همراه همین بخش از رشته در ایکس
اصل این بخش در ایکس ↗
۴
تو یکی از همین تابستونا که رفته بودیم خونه باغ ، عمو اینا و چند تا مهمون دیگه هم اومده بودن و کلی خوش می‌گذشت… فقط… اونوقتها من خیلی اخلاق خوبی نداشتم و خیلی زودجوش بودم و عصبانی که ‌می‌شدم کنترلم رو از دست می‌دادم و معمولاً کار به دعوا و زد و خورد می‌رسید… 👇🏼👇🏼👇🏼
تصویر همراه همین بخش از رشته در ایکس
اصل این بخش در ایکس ↗
۵
برای همین پسرعمو‌هام از من دوری می‌کردن و بازی نمی‌کردن با من. یه روز که عموم بچه‌هارو برده بود سر رودخونه که بازی کنن و آبتنی ، من موندم تا به آقا بزرگ تو کار باغ کمک کنم … کمی دورتز از خونه طوی باغ قدم می‌زدیم و حرف می‌زدیم… 👇🏼👇🏼👇🏼
تصویر همراه همین بخش از رشته در ایکس
اصل این بخش در ایکس ↗
۶
بهش گفتم از خودم بدم میاد… همش قاطی می‌کنم و هیچکی دوست نداره با من بازی کنه…! ازم پرسید: خوب دوست داری خوب باشی؟ گفتم: آره دوست ندارم تنها باشم… گفت: برگرد سمت خونه و از ابوسلمان جعبه میخ‌ها و چکش رو بگیر و بیا ته باغ … منم دویدم و رفتم و با میخ و چکش برگشتم …
تصویر همراه همین بخش از رشته در ایکس
اصل این بخش در ایکس ↗
۷
آقا بزرگ گفت: از امروز هر وقت عصبانی بودی بیا اینجا و یک میخ بکوب به این نرده‌های کنار باغ تا آروم بشی…! عصبانیتت رو خالی کن روی میخ‌هه جالبه روزهای اول شاید ۲۰ تا میخ می‌کوبیدم، گاهی داد می‌زدم و گاهی حتی گریه می‌کردم اما ته باغ بود ‌و کسی نمی‌شنید و خیالم راحت بود 👇🏼👇🏼👇🏼
تصویر همراه همین بخش از رشته در ایکس
اصل این بخش در ایکس ↗
۸
روز‌ها می‌گذشت و تعداد میخ‌هایی که می‌کوبیدم کمتر می‌شد…! بعد از چند روز با خوشحالی رفتم پیش آقا بزرگ و گفتم: انگار دیگه می‌تونم خودم رو کنترل کنم چون سه روزه که میخی نکوبیدم تشویقم کرد و گفت: حالا از امروز هر بار که عصبانی نشدی و مهربون بودی برو یک میخ رو دربیار…! 👇🏼👇🏼👇🏼
تصویر همراه همین بخش از رشته در ایکس
اصل این بخش در ایکس ↗
۹
چند روزی گذشت و دیگه خیلی آروم شده بودم…! از طرفی هم ارتباطم با بچه‌ها خیلی خوب شده بود و حتی شب‌ها هم کنار هم روی پشت بوم می‌خوابیدیم و کلی حرف می‌زدیم تا بخوابیم…! نزدیکای آخر تابستون شد و دیگه کم کم داشتیم آماده برگشت به اهواز می‌شدیم…! به آقا بزرگ گفتم … 👇🏼👇🏼👇🏼
اصل این بخش در ایکس ↗
۱۰
آقا بزرگ دیگه میخی نمونده و منم خیلی خوشحالم…! لبخندی زد و گفت بریم با هم ببینیم…! وقتی رفتیم ته باغ و با ذوق نشونش دادم جای میخ‌هارو نشست کنارم و گفت: این سوراخ‌هارو می‌بینی؟ گفتم بله… گفت: …
تصویر همراه همین بخش از رشته در ایکس
اصل این بخش در ایکس ↗
۱۱
هر بار که از روی ناراحتی و عصبانیت حرف تندی به کسی می‌زنی و دلش رو می‌شکونی یه میخ زدی به اون طرف …! وقتی هم که ازش دلجویی کنی و ببخشه تو رو اون میخ رو در آوردی … اما ببین درسته دیگه میخی نیست اما جاش برای همیشه مونده نه؟ اثرش حتی ریز شاید هیچوقت از بین نره..! 👇🏼👇🏼👇🏼
اصل این بخش در ایکس ↗
۱۲
درست می‌گفت…! اینروزها با این حجم فشار و درد ناراحت می‌شیم ، عصبانی می‌شیم ، می‌شکنیم اما… باید حواسمون باشه که مبادا با حرف تندمون به رفیقمون ، هم رزممون و هم وطنمون میخی بکوبیم که جاش رو نشه هیچوقت پر کرد…! پاینده ایران #جاویدشاه پایان رشتو
تصویر همراه همین بخش از رشته در ایکس
اصل این بخش در ایکس ↗

متن از آرشیو پست‌های عمومی ایکس برداشته شده و عنوان این صفحه برچسبی برای کتابخانه است. عکس‌های پست اصلی از همان پست یا رشته‌اند؛ تصویر جلدیِ جداگانه، اگر باشد، با برچسب مشخص شده است.

دیدن نوشتهٔ اصلی در ایکس ↗
پس از خواندن

گفت‌وگو دربارهٔ این نوشته

نظرت دربارهٔ «باغ آقا بزرگ و میخ و چکش» چیست؟ دیدگاه‌ها پس از تأیید، فقط زیر همین نوشته نمایش داده می‌شوند.

باز کردن گفت‌وگو در صفحهٔ مستقل ↗