باغ آقا بزرگ و میخ و چکش
رشتهتوییت اصلی، به ترتیب انتشار و همراه با تصویرهای هر بخش
#رشتو #داستان باغ آقا بزرگ و میخ و چکش…!
این مهمه که چی رو به کی ، چطوری میگیم نه…؟
حرف گاهی از تیغ جراحی برندهتره
این داستان رو بخونید …!
#جاویدشاه
👇🏼👇🏼👇🏼

اون قدیما آقا بزرگ نزدیکهای دزفول یه باغ نارنج داشت و یه خونه هم توش ساخته بود و خیلی وقتها با خانم جون اونجا میموندن و بچهها هم تابستونا میرفتن پیششون…!
خونه دور ساز بود و یه تعداد اتاق داشت و یه اندرونی که به آشپزخونه راه داشت…!
وسط خونه هم باغچه و یه حوض کوچیک
👇🏼👇🏼👇🏼

تو یکی از این اتاقها هم ، ابوسلمان و ننه سلیمه زندگی میکردن که از باغ نگهداری میکردن و همونجا هم زندگی میکردن…!
یادم میاد ننه سلیمه هر روز برامون نون میپخت و آخرش هم تا تنور داغ بود چندتا کلوچه درست میکرد که با چایی خیلی مزه میداد…!
👇🏼👇🏼👇🏼

تو یکی از همین تابستونا که رفته بودیم خونه باغ ، عمو اینا و چند تا مهمون دیگه هم اومده بودن و کلی خوش میگذشت… فقط…
اونوقتها من خیلی اخلاق خوبی نداشتم و خیلی زودجوش بودم و عصبانی که میشدم کنترلم رو از دست میدادم و معمولاً کار به دعوا و زد و خورد میرسید…
👇🏼👇🏼👇🏼

برای همین پسرعموهام از من دوری میکردن و بازی نمیکردن با من.
یه روز که عموم بچههارو برده بود سر رودخونه که بازی کنن و آبتنی ، من موندم تا به آقا بزرگ تو کار باغ کمک کنم …
کمی دورتز از خونه طوی باغ قدم میزدیم و حرف میزدیم…
👇🏼👇🏼👇🏼

بهش گفتم از خودم بدم میاد… همش قاطی میکنم و هیچکی دوست نداره با من بازی کنه…!
ازم پرسید: خوب دوست داری خوب باشی؟
گفتم: آره دوست ندارم تنها باشم…
گفت: برگرد سمت خونه و از ابوسلمان جعبه میخها و چکش رو بگیر و بیا ته باغ …
منم دویدم و رفتم و با میخ و چکش برگشتم …

آقا بزرگ گفت: از امروز هر وقت عصبانی بودی بیا اینجا و یک میخ بکوب به این نردههای کنار باغ تا آروم بشی…!
عصبانیتت رو خالی کن روی میخهه
جالبه روزهای اول شاید ۲۰ تا میخ میکوبیدم، گاهی داد میزدم و گاهی حتی گریه میکردم
اما ته باغ بود و کسی نمیشنید و خیالم راحت بود
👇🏼👇🏼👇🏼

روزها میگذشت و تعداد میخهایی که میکوبیدم کمتر میشد…!
بعد از چند روز با خوشحالی رفتم پیش آقا بزرگ و گفتم: انگار دیگه میتونم خودم رو کنترل کنم چون سه روزه که میخی نکوبیدم
تشویقم کرد و گفت: حالا از امروز هر بار که عصبانی نشدی و مهربون بودی برو یک میخ رو دربیار…!
👇🏼👇🏼👇🏼

چند روزی گذشت و دیگه خیلی آروم شده بودم…!
از طرفی هم ارتباطم با بچهها خیلی خوب شده بود و حتی شبها هم کنار هم روی پشت بوم میخوابیدیم و کلی حرف میزدیم تا بخوابیم…!
نزدیکای آخر تابستون شد و دیگه کم کم داشتیم آماده برگشت به اهواز میشدیم…!
به آقا بزرگ گفتم …
👇🏼👇🏼👇🏼
اصل این بخش در ایکس ↗آقا بزرگ دیگه میخی نمونده و منم خیلی خوشحالم…!
لبخندی زد و گفت بریم با هم ببینیم…!
وقتی رفتیم ته باغ و با ذوق نشونش دادم جای میخهارو نشست کنارم و گفت: این سوراخهارو میبینی؟
گفتم بله…
گفت: …

هر بار که از روی ناراحتی و عصبانیت حرف تندی به کسی میزنی و دلش رو میشکونی یه میخ زدی به اون طرف …! وقتی هم که ازش دلجویی کنی و ببخشه تو رو اون میخ رو در آوردی …
اما ببین درسته دیگه میخی نیست اما جاش برای همیشه مونده نه؟
اثرش حتی ریز شاید هیچوقت از بین نره..!
👇🏼👇🏼👇🏼
اصل این بخش در ایکس ↗درست میگفت…! اینروزها با این حجم فشار و درد ناراحت میشیم ، عصبانی میشیم ، میشکنیم اما…
باید حواسمون باشه که مبادا با حرف تندمون به رفیقمون ، هم رزممون و هم وطنمون میخی بکوبیم که جاش رو نشه هیچوقت پر کرد…!
پاینده ایران
#جاویدشاه
پایان رشتو
