صدای زیاد

#داستان_کوتاه | صدای زیاد
ترم جدید دانشگاه شروع شده بود و چندتا واحد سخت برداشته بودم. بعضی شبها میرفتم پیش آقابزرگ. خونهش خلوتتر بود و بهتر میتونستم درس بخونم؛ اون هم از تنهایی درمیاومد.
یه پروژه داشتم که هر کاری میکردم درست درنمیاومد. یه استاد گیر هم افتاده بود بهم و اعصابم رو ریخته بود به هم. از اون طرف، ویزای یکی از دوستای دانشگاهیم اومده بود و داشت برای مهاجرت آماده میشد. فکرم هزار جا بود.
نشسته بودم پشت لپتاپ، با عصبانیت به پام میزدم و زیر لب میگفتم: «اَه، این لعنتی چرا درست نمیشه؟»
آقابزرگ صدام رو شنید و اومد توی اتاق.
«باز چی شده که اَه و اوه میکنی؟»
من هم تندتند همهچیز رو براش گفتم و آخرش گفتم: «کلافه شدم دیگه.»
آقابزرگ رفت کنار میزش، از توی کشو یه کاغذ کوچیک برداشت، چیزی روش نوشت و گذاشت توی جیبش. بعد رو کرد به من و گفت: «پاشو بریم بیرون. من رو برسون خونهٔ یکی از دوستام، تو هم یه بادی به کلت بخوره.»
با کلافگی گفتم: «آخه آقابزرگ، من باید این پروژه رو زودتر تموم کنم.»
همونطور که شالگردن قهوهای سادهش رو روی شونهش میانداخت، گفت: «یادت نره پنجره رو ببندی، پسر.»
دیدم کوتاهبیا نیست. لپتاپ رو بستم، سوئیچ کادیلاک قدیمیش رو برداشتم و بعد از بستن در و پنجره، رفتیم بیرون.
سوار که شدیم، کاغذ رو از جیبش درآورد و گفت: «برو اینجا.»
توی راه، از خیابونای اهواز رد میشدیم و بیشتر به موزیک گوش میدادیم تا اینکه حرف بزنیم. آهنگ هایده که شروع شد، آقابزرگ صدای ضبط رو بلندتر کرد. خیلی اون آهنگ رو دوست داشت.
نزدیک محلهای که توی آدرس نوشته بود رسیدیم. هرچی چشم چرخوندم، اسم خیابون رو پیدا نکردم. صدای ضبط رو کم کردم و آرومتر رفتم تا بالاخره کوچه رو دیدم. اما این بار هرچی دنبال پلاک گشتم، پیداش نکردم. شمارهها هم درستوحسابی پشت سر هم نبودن.
پرسیدم: «آقابزرگ، مطمئنی آدرس رو درست نوشتی؟»
گفت: «آره پسر، درسته.»
ضبط رو خاموش کردم و از اول کوچه دوباره راه افتادم. از یه چهارراه که رد شدیم، بالاخره خونه رو پیدا کردم. خودش پلاک نداشت؛ از روی پلاک خونهٔ بغلی فهمیدم کدومه.
ماشین رو نگه داشتم. آقابزرگ پرسید: «سخت بود؟»
گفتم: «آره. پلاک هم که نداشت.»
«پس چطوری پیداش کردی؟»
«از روی پلاک خونهٔ بغلی.»
یه لبخند ریز زد و گفت: «آهان… من فکر کردم صداش رو شنیدی.»
با تعجب گفتم: «صداش رو؟»
«آخه دیدم ضبط رو خاموش کردی.»
گفتم: «نه، صداش زیاد بود. نمیتونستم تمرکز کنم.»
چند لحظه ساکت موند. بعد گفت: «پس وقتی صدا رو قطع کردی، تونستی ببینیش.»
هنوز متوجه منظورش نشده بودم و نگاهش میکردم.
گفت: «گاهی چیزی که دنبالش میگردی درست جلوی چشمته، ولی صداهای دوروبر نمیذارن پیداش کنی. هی به این فکر میکنی که این چی گفت، اون کجا رفت، فردا چی میشه… آخرش هم یادت میره اصلاً دنبال چی بودی.»
نگاهی به کاغذ توی دستش انداخت و ادامه داد: «لازم نیست به هر صدایی گوش بدی، پسر. بعضیهاش رو باید خاموش کنی تا راه خودت رو ببینی.»
اون شب، وقتی آقابزرگ از ماشین پیاده شد، هنوز پروژهم درست نشده بود. ولی حداقل میدونستم وقتی برگشتم، از کجا باید شروع کنم.
هموطنم، عزیزم، رفیقم، پارهٔ تنم…
ما هدف بزرگی داریم. نذاریم صداهای اضافه و حاشیهها تمرکزمون رو ازش بگیرن. شاید پلاک خونهٔ پیروزی هنوز از اینجا معلوم نباشه؛ ولی شاید درست همین چند قدم جلوتر باشه.
پاینده ایران
#جاویدشاه