داستان آقا بزرگ و آروزی روز تولد

#دلنوشته داستان آقا بزرگ و آروزی روز تولد
یه سال تابستون که همه رفته بودیم خونه باغ آقا بزرگ ، قرار شد تولدم رو همونجا بگیریم.
روز تولد خیلی خوشحال بودم و بچههای فامیل هم اومده بودن.
موقع فوت کردن شمع همه گفتن آروز کن و فوت کن…
منم چشمام رو بستم و تو دلم آرزو کردم و بعد هم فوت کردم
یکم بعد آقا بزرگ اومد کنارم و گفت: میخوای به آرزوت برسی؟
گفتم: بله
گفت: پس بلند برای خودت آرزوت رو بگو و چشمات رو هم باز کن تا گوش و قلبت بلند بشنوه … تا بجای آرزو بشه هدفت برای رسیدن …
اونوقت دیگه میری دنبالش و بدستش میاری…
راست میگفت: چون آرزوی اون روزم این بود که تو دانشگاه قبول شم و بجای آرزو و شانس آوردن سر جلسه ، شد هدفم و رفتم به جنگ کنکور و رشتهای که دوست داشتم رو خوندم.
اگه آقا بزرگ امروز بود میدونید چی میگفت؟
میگفت: امروز هم میگم زندگی در ایران آزادمون رو تو دلمون ، آروم و با چشم بسته آرزو نکنیم… بلکه برعکس با چشم باز و بلند فریادش بزنیم تا با گوش و چشم و پوست و استخونمون بشنیوم ، باور کنیم و برای رسیدن بهش تلاش کنیم… آرزوی آزادی ایران رو با فریاد جاویدشاه و جانم فدای ایران تبدیل کنیم به باور و مسیر آزادی…
کار تمومه
پاینده ایران
#جاویدشاه