← بازگشت به آقابزرگآقابزرگ

داستان آقا بزرگ و آروزی روز تولد

آراموفن
تصویر 1 همراه پست اصلی در ایکس
تصویرِ همراه پست اصلی در ایکس
#دلنوشته داستان آقا بزرگ و آروزی روز تولد یه سال تابستون که همه رفته بودیم خونه باغ آقا بزرگ ، قرار شد تولدم رو همونجا بگیریم. روز تولد خیلی خوشحال بودم و بچه‌های فامیل هم اومده بودن. موقع فوت کردن شمع همه گفتن آروز کن و فوت کن… منم چشمام رو بستم و تو دلم آرزو کردم و بعد هم فوت کردم یکم بعد آقا بزرگ اومد کنارم و گفت: میخوای به آرزوت برسی؟ گفتم: بله گفت: پس بلند برای خودت آرزوت رو بگو و چشمات رو هم باز کن تا گوش و قلبت بلند بشنوه … تا بجای آرزو بشه هدفت برای رسیدن … اونوقت دیگه میری دنبالش و بدستش میاری… راست می‌گفت: چون آرزوی اون روزم این بود که تو دانشگاه قبول شم و بجای آرزو و شانس آوردن سر جلسه ، شد هدفم و رفتم به جنگ کنکور و رشته‌ای که دوست داشتم رو خوندم. اگه آقا بزرگ امروز بود می‌دونید چی می‌گفت؟ می‌گفت: امروز هم می‌گم زندگی در ایران آزادمون رو تو دلمون ، آروم ‌و با چشم بسته آرزو نکنیم… بلکه برعکس با چشم باز و بلند فریادش بزنیم تا با گوش و چشم و پوست و استخونمون بشنیوم ، باور کنیم و برای رسیدن بهش تلاش کنیم… آرزوی آزادی ایران رو با فریاد جاویدشاه و جانم فدای ایران تبدیل کنیم به باور و مسیر آزادی… کار تمومه پاینده ایران #جاویدشاه

متن از آرشیو پست‌های عمومی ایکس برداشته شده و عنوان این صفحه برچسبی برای کتابخانه است. عکس‌های پست اصلی از همان پست یا رشته‌اند؛ تصویر جلدیِ جداگانه، اگر باشد، با برچسب مشخص شده است.

دیدن نوشتهٔ اصلی در ایکس ↗

بازخورد در X

برخی از پیام‌های شما

نمایش ۲ پاسخِ آراموفن
دیدن همهٔ پاسخ‌های زنده در X ↗
پس از خواندن

گفت‌وگو دربارهٔ این نوشته

نظرت دربارهٔ «داستان آقا بزرگ و آروزی روز تولد» چیست؟ دیدگاه‌ها پس از تأیید، فقط زیر همین نوشته نمایش داده می‌شوند.

باز کردن گفت‌وگو در صفحهٔ مستقل ↗