← بازگشت به آقابزرگآقابزرگ

کتابی که نجات می‌دهد

آراموفن
تصویر 1 همراه پست اصلی در ایکس
تصویرِ همراه پست اصلی در ایکس
تصویر 2 همراه پست اصلی در ایکس
تصویرِ همراه پست اصلی در ایکس
#داستان کتاب نجات آقا بزرگ یکی از جاهایی که همیشه خوشم میومد باشم و کمی وقت بگذرونم ، مخصوصاً در کنار آقابزرگ ، کتابخونه ش بود. دور تا دور قفسه های کتاب و پر از کتابهای جور واجور. یه میز کار و یه صندلی چرمی هم بود و اونطرف کنار پنجره هم یه نشیمن بود که معمولاً آقا بزرگ اونجا می‌نشست و کتاب می‌خوند و سیگار می‌کشید. همه ما بارها شنیدیم که مثلاً فلان کتاب خطی یا اون کتاب نفیس و قدیمی و با ارزش هست و چقدر قیمت داره. جالبه که بدونید برای سالها من فکر می‌کردم هرچی جلد کتاب کلفتر و اسم روش زرکوب و شکلیتر باشه یعنی اون کتاب نفیس و خطی به حساب میاد. آره میدونم الان پیش خودتون یاد ضرب المثل اینکه کتاب رو نباید از روی جلدش قضاوت کرد افتادین. اما برای من این یک واقعیت بود. من سالها قضاوت می‌کردم از روی ظاهر کتاب و این تلقینی عمیق شده بود. ناخودآگاه از کتابی که چنین جلدی داشت بیشتر خوشم میومد و کتابهایی رو که جلد معمولی و کم هزینه شاید داشدند رو کمتر توجه می‌کردم. یه روز که پیش آقا بزرگ بودم ،‌ ازش پرسیدم:‌ آقا بزرگ؟ کدومیکی از این کتابها خطی هستش و از بقیه با ارزشتره؟ طبق معمول یه پوکی به سیگارش زد و پرسید: - برای چی می‌پرسی؟ + برام جالبه بدونم چون تو اون قفسه کلی کتاب که به نظر نفیس هم میان می‌بینم و کنجکاو بودم چقدر ارزش این کتابخونه به این زیبایی هست. + تو مگه اون کتابهارو خوندی که به نظرت نفیس میان؟ - نه آقا بزرگ ... کی وقت کتاب خوندن داره ... من هنر بکنم درسهای مدرسم رو درست بخونم... + خوبه اونا هم بالأخره کتاب هستن ... هرچند دستکاری شدن - نگفتی چند تا کتاب خطی داری؟ آقا بزرگ عصاش رو برداشت و به سمت یکی از قفسه ها رفت. یک کتاب از اون قفسه و یک کتاب دیگه از یه قفسه دیگه برداشت و گذاشت جلوی من. گفت قبل از اینکه نگاهی بهشون بندازی می‌خوام یه چیزی بگم. گفت فکر کن تو یه جایی و یه موقعیتی گیر کردی. نه راهی به ذهنت میرسه و نه کسی هست و نه چیزی معلومه. فقط دو تا کتاب جلوت هست و شاید بتونی از طریق اینا راهی برای آزادی از این موقعیتت پیدا کنی. به من بگو چی کار میکنی ... - یعنی سرد هم هست و باید کتاب رو آتش بزنم تا گرم بمونم؟ آقا بزرگ پشتش رو به من کرد و گفت نمیدونم ... راه درست رو خودت پیدا کن تا من میرم یه چایی بریزم و برگردم. حس عجیبی بود. به طرز عجیبی یه حس ترس و تعجب و استرس بهم وارد شده بود. چشمم به کتابها افتاد و یکی رو برداشتم. انگار به زبان عربی بود. صفحه ها رو ورق زدم تا عکسی چیزی که شاید نشونه ای باشه پیدا کنم. اما متن رو نمی‌تونستم بخونم. کتاب دوم رو برداشتم. یه کتاب تاریخی بود به اسم کوروش نامه. عکسی نداشت اما فارسی بود و شروع کردم به خوندن. یه چشمم به در بود که تا آقا بزرگ نیومده راهش رو پیدا کنم و یه چشمم به متن. در عین حال که هیجانم رفته بود بالا ، آروم آروم غرق داستان شدم. نفهمیدم چقدر گذشته بود. به قسمتی از داستان رسیده بودم که کوروش رو که بچه سال بود و نوه پادشاه وقت رو در یک بازی مجازات کرده بود داشتن بازخواست میکردن و که سرم رو آوردم بالا و دیدم آقا بزرگ کنار پنجره نشسته و داره چایی میخوره... من اصلاً نفهمیده بودم کی برگشته بود ... گفتم - آقا بزرگ ببخشید متوجه نشدم... + خوب حالا راه حل نجاتت رو پیدا کردی؟ - راستش نه اولش خیلی نگران بودم اما اینقدر غرق این داستان و این کتاب شدم که ترس و استرس و همه چی از یادم رفت و حتی نفهمیدم شما برگشتی + خوب حالا بگو ببینم اگه بهت بگم یکی از این کتابها میتونه تورو نجات بده کدوم رو انتخاب میکنی ... - گفتم راستش نمیدونم اما این رو حداقل میفهمم چی نوشته ... آقا بزرگ لبخندی زد و گفت: راه نجاتت همین کتابیه که تو دستته. چون آگاهی بهترین و قویترین سلاح انسان هست و تنها چیزیه که نمیشه پسش گرفت. + ببین تو این شرایطی که بودی نه به جلد کتاب نگاه کردی نه به اندازه و خطش ، نه حتی برات مهم بود که چه قیمتی دارن. چیزی که برات مهم بود این بود که چی میتونی ازشون پیدا کنی و یا یاد بگیری برای نجات خودت... اگه کتاب رو هم آتش می‌زدی که مثلاً برای خودت گرما یا نور تولید کنی فقط برای چند دقیقه بود ... پس یه حرکت زود گذر بود که نه تنها برات نجاتی حاصل نمی‌شد بلکه راه یافتن نجاتت رو هم ازت می‌گرفت پس این کتاب برای تو میشه یه کتاب خطی ، یه کتاب نفیس ، یه راه نجات و به ارزش یه زندگی ... هموطنم ، رفیقم ، پاره تنم ... آگاهی قویترین سلاح ماست. هرچی بیشتر بدونیم ، بهتر می‌تونیم راه نجاتمون رو هموار کنیم. کاری که سالها ج.ا تلاش کرد که نکنیم ، که یاد نگیریم ، که آگاه نشیم... پ.ن: در صفحه اول کتاب کورش نامه نوشته: به فرمان محمدرضا شاه پهلوی آریامهر... (تنها یادگار آقابزرگ برای من بهمراه سالها داستان ...)

متن از آرشیو پست‌های عمومی ایکس برداشته شده و عنوان این صفحه برچسبی برای کتابخانه است. عکس‌های پست اصلی از همان پست یا رشته‌اند؛ تصویر جلدیِ جداگانه، اگر باشد، با برچسب مشخص شده است.

دیدن نوشتهٔ اصلی در ایکس ↗

بازخورد در X

برخی از پیام‌های شما

دیدن همهٔ پاسخ‌های زنده در X ↗
پس از خواندن

گفت‌وگو دربارهٔ این نوشته

نظرت دربارهٔ «کتابی که نجات می‌دهد» چیست؟ دیدگاه‌ها پس از تأیید، فقط زیر همین نوشته نمایش داده می‌شوند.

باز کردن گفت‌وگو در صفحهٔ مستقل ↗