چای عصرانه برای آقابزرگ

عصر بود و مادرم گفت بیا این چایی و قندون رو ببر برای آقا بزرگ تو حیاط…
رفتم و چشم چشم کردم ببینم کجاست… دیدم کنار باغچه نشسته…
سیگارش گوشه لبش و داره خاک گلدونهاش رو عوض میکنه…
نزدیکش شدم گفتم آقا بزرگ خسته نباشی…
چایی آوردم…
یه نگاهی بهم کرد و خندید…
گفتم چرا میخندی…؟ نگاهی به خودم کردم ببینم شاید لباسم چیزی شده و خنده دار به نظر میام
چیزی نگفت…
دیدم باز هم میخنده اما تو چشماش اشک داره
گفتم آقا بزرگ …؟ حالت خوبه؟
گفت حالم…؟ برای توصیف حالم همین جمله کافیه که…
خندههام درد میکنن…!
هاج و واج مونده بودم
گفتم آقا بزرگ دلتنگی…؟
گفت پسرم … این گلدونار میبینی …؟ ببین چه گلهای زیبایی دارن…؟ گفتم بله
گفت یادت باشه اگه خاکشون رو عوض نکنی گند میزنن میمیرن…! گفت یادت باشه خاک دلت رو باید هر از گاهی عوض کنی…! باید روحت رو تازه کنی تا غصههات گند نزنن به روحت…!
گفت بریز بیرون خودت رو… گفت ببخش…! نه بخاطر کسی یا چیزی …! ببخش که خاک دلت رو عوض کنی…!
امروز خاک دلم ، وطنم ، زندگیم گندیده … از غصه و سیاهی گندیده…! امروز اگه خاکم رو تمیز نکنم روحم ، روحت ، روحمون خواهد مرد…!
بیا… دستت رو بده به من ، با من باش تا بشوریم این خاک رو…! تا روزی دیگه خنده هیچ کسی درد نداشته باشه…!
پاینده ایران
#جاویدشاه