نقاشیهای من و آقا بزرگ
رشتهتوییت اصلی، به ترتیب انتشار و همراه با تصویرهای هر بخش
#داستان نقاشیهای من و آقا بزرگ
این داستان رو تقدیم میکنم به آرزوی عزیزم @arezoubehrang_ ، هنرمندی که با عشق به وطن و پادشاهم نقاشیهای گرانبهایی رو به یادگار گذاشته برامون
پس چند لحظهای رو با من باشید
👇🏼👇🏼👇🏼

چند سالی میشد که کلاس نقاشی میرفتم و دیگه با رنگ روغن کار میکردم
اما نمیدونم چرا دیگه حسش رو نداشتم
دیگه دستم به قلم نمیرفت ، دیگه بوی رنگ رو دوست نداشتم …
به پدرم گفتم دیگه نمیخوام نقاشی به هیچ دردی نمیخوره
👇🏼👇🏼👇🏼

پدرم گفت: همه کارهات همینه … نصف و نیمه ول میکنی … جا میزنی…
گفت فقط وقت و پول هدر میدی…
گفت: کم پول قلم و رنگ و بوم دادی ؟
حس بدی داشتم …
با خودم میگفتم باز هم نا امیدش کردم…
میگفتم چرا من اینقدر بی خاصیت هستم …
👇🏼👇🏼👇🏼

مادرم که حال من رو دید گفت: چرا نمیری یه سری به آقا بزرگ بزنی؟ من لوبیا پلو درست کردم و براش ببری…؟
گفتم مامان حوصله ندارم و گفت برو با من بحث نکن و بعد هم گوشی رو برداشت و زنگ زد به آقا بزرگ و در حال صحبت و نشنیدم چی بهش گفت. بعد هم برگشت و گفت منتظرته
👇🏼👇🏼👇🏼

بعد از کمی پیاده روی رسیدم دم خونه آقا بزرگ و طبق معمول در باز بود و خودش هم دم پنجره نشسته بود و چشم به در بود.
رفتم تو و سلام کردم
گفت: اون قابلمه رو بذار تو آشپزخونه و دوتا چایی بیار و که باهم حرف بزنیم
گفتم آقا بزرگ زیاد روبراه نیستم اگه اجازه بدی یه وقت دیگه
👇🏼👇🏼👇🏼

گفت: به اجازه من که نیست اما شاید دیگه وقت نشه.
یه چایی به من بده ، میدونی که زانوهام درد میکنه و سختمه هی برم و بیام
گفتم چشم و رفتم و با دو تا چایی برگشتم.
گفت از تو اون کمد یه بسته نبات هست بیار با چایی میچسبه
👇🏼👇🏼👇🏼

کمد رو که باز کردم که نبات رو بردارم خشکم زد …
توی قفسه پر بود از کاغذهای نقاشی من از سالها پیش
گفت: چاییم سرد شد پسر
گفتم آقا بزرگ شما این نقاشیهارو نگه داشتین؟
گفت : معلومه مگه میشه هنر نوهم رو دور بندازم؟
گفتم: هنر؟
👇🏼👇🏼👇🏼

گفت: هر نقاشی که بهم دادی چه اونی که چند تا خط در هم بود و چه اونیکه چهره زیبای یک اسب بود سرشار از عشق بود. چون بهترین چیزی بود که تا اون روز بلد بودی، چون یه روزی مثل امروز بهت بگم هیچ چیز خوبی یه دفعه به دست نمیاد…
👇🏼👇🏼👇🏼


بگم اگه امروز میدونی رنگهارو چطوری ترکیب کنی چون دیروز یاد گرفته بودی به سبز بگی سبز ، به سفید بگی سفید و به قرمز بگی قرمز
بگم اگه امروز کمان ابروی دختر عشایری رو ترسیم کردی بخاطر اینه که دیروز چشم چشم دو ابرو رو یاد گرفته بودی
چون دایره کشیدن رو سخت ترین طرح میدیدی
👇🏼👇🏼👇🏼


بگم هر موقع حس کردی نمیشه و اینکاره نیستی یه نگاهی به عقب بندازی ببینی چه کردی ؟ ببینی چه خلق کردی که امروز مخلوقت رو ببینی.
که یادت بیاد نترسیدی از خودت ، از ندونستنت …!
که بگم ممکنه کم بیاری اما هر روز بهتر از دیروزت بودی!
👇🏼👇🏼👇🏼

هم وطنم ، رفیقم ، داداشم ، خواهرم
هر موقع حس کردی کم آوردی ، یا نمیشه و نمیتونی فقط برگرد و به قبلت نگاه کن
میبینی که یه تشویق به خودت و تلاشت بدهکاری
میبینی که باید بزنی سر شونه خودت و بگی دست مریزاد
و ادامه بدی…!
پاینده ایران
#جاویدشاه
