زندگی خانداداش در تویتر

#داستان زندگی خانداداش در تویتر
در سال ۱۴۰۱ درست چند روز بعد از کشته شدن مهسا به تویتر اومد. برای خودش اسم لاین یا همون شیر رو به حرمت شیروخورشید گذاشت. اوایل کسی رو نمیشناخت چه برسه به پادشاهی خواهان.
کم کم بعد از چرخیدن تو کوچه پس کوچه های تویتر و مثل خیلیای دیگه افتادن و در اومدن از دام نا اهلان و وطنفروشان با هنوطنان وطن پرست آشنا شد.
دل در تب و تاب شور و حال انقلاب ملی داده بود و از نزدیک شدن به پادشاه و ایرانش مملو از امید شده بود.
کم کم پا به اسپیس ها گذاشت. حرف زد. شنیده شد و دوستانش بیشتر و بیشتر شدن. بعد از چند ماه به پیشنهاد یکی از دوستان برای اولین بار دست به قلم شد.
داستانهای آقابزرگ و آموزنده. داستانهایی پر از عشق به وطن و آرامش. داستانهایی که فقط بوی امید به پیروزی و بازگشت پادشاه بود از قلمش بیرون اومد. میپرسید چطوری؟ خودشم نمیدونست.
خودش شروع کرد به اسپیس گذاشتن. با افراد مختلفی خوب یا بد همسفر شد. دیگه میدونید که کنار هر رفیق وطنپرستی ، چند مدل سایبری و موزدور در لباسهای مختلف هست. او هم مبرا نبود.
یادمه یکبار برای نگه داشتن یک اسپیس مجبور شد تو ماشین بخوابه که از خانواده دور باشه. یه بار تولد دخترش بود و هیچ کاری براش نکرده بود و تمام وقتش رو گذاشته بود برای ایران. تو تولد دخترش مثل یک مهمان رفته بود هیچ کمکی به همسرش نکرده بود. همسرش با صبوری و مهربانی میدونست که مرد قصه ما دلش کجاست.
یه مدت برید از فضای سنگین تویتر. اما بخاطر عهدی که با خودش بسته بود نتونست پشت شاه و ایرانش رو خالی کنه و برگشت. اینبار با لقبی که سالها شنیده بود. خان داداش برگشت.
تشنه راهی برای دادن آرامش به دوستانش. فرهنگ ایرانی رو از زیر گرد و خاک خرافات بیرون کشید. فرهنگ سپاس گزاری رو با کمپین سپاس هموطن زنده کرد. برای هرکس داستانی نوشت و یادآور شد که زحماتشون دیده میشه و قدر دانشونیم.
پیش خودش گفت نمیشه. باید یه کاری کنم بهتر بزرگتر و تأثیرگذارتر ...
بماند که تو این مدت چندین پوستر رو درست کرده بود و خیلی ها حتی نمیدونستن.
صدای خودش رو برای یک متن با گوشی و ناشیانه پر کرد و در کمال تعجب استقبال خوبی شد. تصمیم گرفت ادامه بده. حتی جسارت پیدا کرد که پادکست و رادیو راه بندازه و همون داستانها رو اینبار از زبان خودش برای مردمش تعریف کنه.
تو روند تدوین پادکستها یاد گرفت که از برنامه های تدوین استفاده کنه.
اینجا دیگه ۱۴۰۳ شده بود. موقعیت و توانایی و هیجان و ذوق رو ترکیب کرد و شروع به ساخت فیلم و کلیپ و مستند کرد.
اینجا بود که کم کم شناخته تر شد. بالا اومد. افراد مختلفی دورش رو گرفتن. یکی میگفت بیا تو گروه ما یکی میگفت نه اون گروه سایبرین بیا تو گروه ما. یکی میگفت بیا کلیپ رو بساز برای ما و بزنیم به اسم گروهمون و تو گمنام بمونی که سایبریا مزاحمت نشن ...
میرفت تو بعضی گروها چون دوست داشت کمک کنه چون عاشق خدمت بود. بعد که میدید شاید جای مناسبی نباشه و بیرون میومد اون افراد برای همیشه بایکوتش کردن. اصلا انگار وجود نداشت.
اگر هر جایی از هر کسی کمک میگرفت حتی برای چک کردن یک متن ویا پیدا کردن یک عکس به رسم فرهنگ ایرانی ازشون قدردانی میکرد.
خوب بود ولی بعد از مدتی یه تعداد از این به ظاهر وطنپرستها تو زرد از آب درمیومدن و خان داداش رو قظاوت کردن به همنشینی و همکیشی و اونا.
اما در طول تمام این مدت خان داداش فقط و فقط مستقل کار میکرد.
از بخت روزگار و لطف هم میهنان ، کارهای خانداداش بیشتر و بیشتر دیده شد. حتی اونهایی که خود خانداداش بی ارزش میدید. گاهی صدای خودش رو میشنید که روی یک تصویر دیگه با نام دیگه گذاشتن. اما ذوق میکرد بجای اینکه ناراحت باشه. چون میفهمید که تأثیر کوچکی داشته.
در یک اسپیس درحالی که جزو اسپیکر ها بود در یک شب بارانی دخترش دچار استرس شده بود و پیشش رفته بود که کنارش آرامش بگیره وبخوابه و گوشیش رو گذاشته بود در اتاق. از بد روزگار شخصی به پادشاه ایران توهین کرده بود و دوباره خان داداش بابت بودن و نشون دادن هیچ عکس العملی قظاوت شد. چند نفری ترکش کردن اما بعد از دو روز خان داداش با سیلی از پیامهای عذرخواهی روبرو شد.
که ما دیدیم این همه کار کردی و قظاوتت کردیم بدون اینکه ازت بپرسیم. یکی با گریه میگفت کلیپ تو رو شهبانو یاسمین استوری کرده بود و من به خودم اجازه دادم که ترکت کنم.
چیزیکه تو دل خانداداش نمیموند. این هم گذشت. به جایی رسیده بود که بیش از ۸۰ اثر تصویری و چندین اثر صوتی و ده ها پوستر و چند صد داستان و تویت حس میکرد که میتونه سرش رو بالا بگیره.
تا اینکه مادرش از دنیا رفت و با خودش تمام اون شور و حال رو برد. در اوج سوگواری نتونست عقب بشینه و ایران رو ول کنه. نتونست از رضاشاه دور بشه. پس دوباره دست به قلم شد.
تو این چند سال خان داداش همیشه تنها بود. نه اینکه دوستی نداشت چون پشتش به یک ایران گرم بود. اما اجازه نداد که شخصیتش ، افکارش ، عهدش به وطن و قسمش به سربازی رضاشاه دوم خدشه ای بهش وارد بشه.
خان داداش قصه ما ... با هیچ کس با هیچ گروهی با هیچ فردی همسنگر نشد. همرزم با ایرانیان بود ... پا بپای تک تک وطنپرستان جنگید اما هیچوقت به حرمت خاکش ایران و وفاداری به پادشاهش کسی رو در سنگرش راه نداد که مبادا دشمنی باشه در لباس رفیق و مبادا خدشه ای به راه وارد کنه. سعی کرد وارد جنجالها و حاشیه و دعواهای تویتری و بین اکانتی و بین رادیو و گروه و حذب و چی و چی نشه... چون خان داداش در اصل هیچ کدوم از اینا رو نمیدید. فقط شاهش رو و ایرانش رو میدید.
خیلی ها لطف داشتند بهش که دم همشون گرم . اما برخی هم خانداداش رو پله ای دیدن برای کسب اعتبارشون. به اسم خانداداش و رفیق و پخش برنامه هاش و صداش در اسپیسشون و یا صحبت از زبان خانداداش سعی کردن که به خودشون نما بدن.
خان داداش مونده بود و میگفت آخه من کی هستم که کسی بخواد از من اعتبار بگیره... اعتبار من قلمم و کارنامه منه...؟ با کارنامه ش قظاوت میشه و سرش رو بالا میگیره. نه اینکه فلانی گفت خان داداش اینطوری گفته یا خانداداش کلیپش رو با من ساخته یا خانداداش چی و چی و چی ...
هموطنم ، عزیزم ، رفیقم و پاره تنم
هر کسی رو با خودش با کلام خودش با کارنامه خودش با صدای خودش با حرفهای خودش ببینید...
حالا هم خان داداش مخلص و خاک پای تک تکتونه. به نظرتون به راهش ادامه بده یا شاید بهتره که دیگه این داستان آخرین قلمش باشه ...؟