← بازگشت به آقابزرگآقابزرگ

آخرین روزهای مدرسه

آراموفن
تصویر 1 همراه پست اصلی در ایکس
تصویرِ همراه پست اصلی در ایکس
#دلنوشته آخرای بهار بود و زمان امتحان‌های آخر سال. هوا کم کم داشت گرم می‌شد و کولر گازیا روشن. حس تابستون و تعطیلات شاید قشنگترین حس اون روزها بود. مادرم ازم خواست که فردای اون روز بعد از امتحانم برم پیش آقا بزرگ و یه سری بهش بزنم. فرداش شد و یادم میاد امتحان ریاضی بود و راضی و خوشحال از امتحان ، به سمت خونه آقا بزرگ به راه افتادم. تو راه چشمم به ساندویچی افتاد و آقا بزرگ هم چون خیلی سوسیس بندری دوست داشت ، دوتا ساندویچ گرفتم و رفتم دم خونه. مثل همیشه در باز بود و رفتم تو حیاط و دیدم پشت پنجره‌ش نشسته و چشم به دره. من و دید و لبخندی زد. کیسه ساندویچا رو بردم بالا و گفتم آقا بزرگ سوسیس بندری گرفتم. لبخندی زد و اشاره کرد برم تو. بعد از اینکه پیشونیم رو بوسید گفت بشین اینجا تو مهمونخونه تا من برم سفره و آب و بساط ناهار رو بیارم. من سریع بلند شدم گفتم نه آقا بزرگ من خودم می‌رم میارم. سرش رو انداخت پایین و چیزی نگفت. من رفتم به آشپزخونه و وسایل رو برداشتم و رفتم به مهمونخونه که دیدم با عصاش ایستاده کنار طاقچه و داره به عکس خانم بزرگ نگاه می‌کنه سفره رو پهن کردم و گفتم بفرمایین. آقا بزرگ عکس رو گذاشت رو طاقچه و به خانم بزرگ گفت: درختی که کسی زیر سایه‌ش نباشه می‌خشکه … گفتم چی آقا بزرگ؟ گفت پسرم ، وقتی پدر و مادرت پیر شدن و تو واسه خودت مردی شدی یادت باشه که اگه خواست برات چایی بریزه و یا پیراهنت رو اتو کنه جلوش رو نگیر. می‌دونم مردی شدی واسه خودت. می‌دونم که نمی‌خوای زحمت بدی اما … بهترین دلخوشی اونارو ازشون نگیر گفت آدم پیر که میشه و کم توان هنوز دلخوشیش اینه که برای بچه‌ش و پاره تنش کاری کنه. آدمها روزی می‌میرن که حس کنن دیگه به درد نمی‌خورن. پس بذار با به فنجون چایی حس کنه هنوز برات کاری می‌تونه بکنه… سالها گذشت و مادرم ببرای دیدن نوه‌هاش به دیدار ما اومده بود. یه روز از سر کار که بر می‌گشتم چند تکه پارچه گرفتم و رفتم پیشش گفتم مادرم این پارچه‌ها رو گرفتم که اگه حوصله داری برای دخترا لباس بدوزی … چشماش رو باید می‌دیدن چه برقی داشت. دخترا با ذوق اومدن گفتن آره مامانی ، یکی می‌گفت من پاپیون قرمز دوست دارم اون یکی میگفت من پاپون رنبو (پاپیون رین بو یا همون پاپیون رنگین کمونی) ای خوام (می‌خوام). تو اون هیاهو مادرم نگاهم کرد و بی صدا گفت: … مرسی منم سرم رو به پایین تکون دادم و گفتم مخلصتم… هموطنم ، عزیزم ، رفیقم و پاره تنم آدمها چندین روز رو بدون غذا می‌تونن دووم بیارن ، سه روز رو بدون آب … اما لحظه‌ای رو بدون امید دووم نمیارن. من و تو قد کشیدیم ، زور به بازو و واسه خودمون کسی شدیم … اما همین ما شاید تنها تکه‌ی مونده از سبد امید کسی یا کسانی باشیم. پر امید و قوی زندگی کنیم تا زندگی بخش دیگران باشیم. امید به پیروزی و سربلندی ، خودباوری و باور به پس گرفتن سرزمینمون ایران و بازگردوندن پادشاهمون یعنی زندگی بخشیدن به نسل‌های بعد که شاید یا بهتر بگم حکماً ما تنها تکه امیدشون هستیم… پاینده ایران #جاویدشاه #KingRezaPahlavi

متن از آرشیو پست‌های عمومی ایکس برداشته شده و عنوان این صفحه برچسبی برای کتابخانه است. عکس‌های پست اصلی از همان پست یا رشته‌اند؛ تصویر جلدیِ جداگانه، اگر باشد، با برچسب مشخص شده است.

دیدن نوشتهٔ اصلی در ایکس ↗

بازخورد در X

برخی از پیام‌های شما

نمایش ۳۴ پاسخ دیگران
نمایش ۳۶ پاسخِ آراموفن
دیدن همهٔ پاسخ‌های زنده در X ↗
پس از خواندن

گفت‌وگو دربارهٔ این نوشته

نظرت دربارهٔ «آخرین روزهای مدرسه» چیست؟ دیدگاه‌ها پس از تأیید، فقط زیر همین نوشته نمایش داده می‌شوند.

باز کردن گفت‌وگو در صفحهٔ مستقل ↗