رادیوی قدیمی آقابزرگ


#آگاهی #خودشناسی
یه روز که از مدرسه برگشتم دیدم آقا بزرگ روی صندلیش دم حیاط نشسته و رادیو قدیمیش رو هم کنارش گذاشته و آهنگ گوش میده…
گاهی میشست و یه سیگاری میکشید و چایی میخورد اما اینبار کمی فرق داشت.
دیدم کنارش دو تا فنجون چایی هست و یه سیگار گوشه لبش و یه سیگار روشن هم تو زیر سیگاری…
تعجب کردم پرسیدم آقا بزرگ کسی قراره بیاد؟ مهمون داریم؟
یه لبخندی زد و با یه بغضی گفت نه … اینجا بود ولی رفته!
گفتم کی ؟ گفتم دلت برای خانم جون تنگ شده؟
گفت: اون که بله خیلی هم زیاد ولی نه! رفیقم رو میگم
گفتم کدوم رفیقت آقا بزرگ؟
گفت: بهترین رفیقم یار همیشگیم ! هم پیاله و پایه همیشگیم…
گفت: خودم…! دلم برای خودم تنگ شده… هیچ رفیقی به اندازه خود آدم پایه شادی و غم و غصهات نیست… هیچ رفیقی مثل خودت ، خودت رو درک نمیکنه…!
گفت: پسرم جوری زندگی کن که هیچوقت دلت برای خودت تنگ نشه…!
گفت: اگه خودت باشی و پشت نقابی برای دیگران پنهان نشی ، همیشه یه رفیق خوب برای خودت خواهی بود…!
این روزها خیلی دلم برای خودم تنگ شده…! پشت نقاب و یک اکانت پنهان شدیم … خودمون نمیتونیم باشیم…!
امروز میجنگیم تا رفیقمون رو به خودمون برگردونیم … تا دیگه دلتنگ بهترین خودمون نباشیم…
پاینده ایران
#جاویدشاه