در کتاب تاریخ زندگی من بخشی هست که درد خیلیهاست

#دلنوشته
در کتاب تاریخ زندگی من بخشی هست که درد خیلیهاست
من پسری بودم که عاشق خانواده و مخصوصاً مادرش بود ، اما … در روزهای آخر مادرش … از او فرسنگها دور بود …
همیشه میگفتم ، بزرگ بشم ، قوی بشم ، پولدار بشم تا به خانوادم ، به پدرم و به مادرم خدمت کنم. گوشهای از زحماتشون رو جبران کنم …
و چقدر زود دیر شد و این فرصت هرگز مهیا نشد …
حال تو که این کتاب را میخوانی …
آیا فرصتش را داری … اگر داری بدون فردا شاید دیر باشد ، پس عشق بورز …
مثلاً
- الو مامان سلام
+ سلام پسرم چطوری مامان ؟ بچههام چطورن ؟
- خوبیم مامان …
+ خداروشکر
- مامان جان امشب شام درست نکن میام دنبالت بریم جگرکی ..
پ.ن: آخرین فیلمی که از مادرم دارم ، با پدرم و خواهرم رفته بودن جگرکی و بارون هم میومد و کلی بهش خوش گذشته بود و خواهرم ازش فیلم گرفته بود و چقدر میخندیدن …
هموطنم ، عزیزم ، رفیقم و پاره تنم
دویدن برای زندگی ، جنگیدن برای بقا ، دعوا برای جای پارک ، فریاد برای نبودن پول در بانک ، قهر برای نرفتن به عروسی فلانی همیشه هست ولی هیچوقت ارزش حتی یک لحظه غفلت از دوست داشتن رو نداره …
فراموش نکنید که غرق زندگی شدن ، شما رو از خود زندگی دور نکنه …