واقعی

#دلنوشته واقعی
دیشب دخترم ازم پرسید
بابا…؟ چرا شبا خیلی دیر میخوابی؟ چرا مثل قبل حرف نمیزنی ، کم حوصلهای؟
گفتم: کارهام خیلی زیاد شده دخترم ولی درست میشه
گفت: اگه من کلاس رقص نرم و دیگه سوشی نخورم و کمتر هزینه کنم کمکی میکنه ؟
درحالیکه بغض تمام وجودم رو گرفته بود گفتم کاری که میکنم برای اینه که یه روزی تمام دخترای ایران بتونن وقتی میرقصن پدراشون بتونن ببینن و تشویقشون کنن
برای اینه که سرم رو بالا بگیرم و بگم منم مسافر قطار انقلاب ملی ایران بودم
نگاهم میکرد که بغلش کردم و گفتم خوشحالم که یه دختر ایرانی با غیرت پرورش دادم …
و بعد بهترین هدیه دنیا رو بهم داد …
گفت بابا … گفتم جانم ؟ گفت: #جاویدشاه
گفت: وقتی رفتیم ایران خودم به تمام دختر کوچولوها رقص یاد میدم