← بازگشت به دل‌نوشته‌هادل‌نوشته‌ها

واقعی

آراموفن
تصویر 1 همراه پست اصلی در ایکس
تصویرِ همراه پست اصلی در ایکس
#دلنوشته واقعی دیشب دخترم ازم پرسید بابا…؟ چرا شبا خیلی دیر میخوابی؟ چرا مثل قبل حرف نمیزنی ، کم حوصله‌ای؟ گفتم: کارهام خیلی زیاد شده دخترم ولی درست میشه گفت: اگه من کلاس رقص نرم و دیگه سوشی نخورم و کمتر هزینه کنم کمکی می‌کنه ؟ درحالیکه بغض تمام وجودم رو گرفته بود گفتم کاری که می‌کنم برای اینه که یه روزی تمام دخترای ایران بتونن وقتی می‌رقصن پدراشون بتونن ببینن و تشویقشون کنن برای اینه که سرم رو بالا بگیرم و بگم منم مسافر قطار انقلاب ملی ایران بودم نگاهم می‌کرد که بغلش کردم و گفتم خوشحالم که یه دختر ایرانی با غیرت پرورش دادم … و بعد بهترین هدیه دنیا رو بهم داد … گفت بابا … گفتم جانم ؟ گفت: #جاویدشاه گفت: وقتی رفتیم ایران خودم به تمام دختر کوچولوها رقص یاد می‌دم

متن از آرشیو پست‌های عمومی ایکس برداشته شده و عنوان این صفحه برچسبی برای کتابخانه است. عکس‌های پست اصلی از همان پست یا رشته‌اند؛ تصویر جلدیِ جداگانه، اگر باشد، با برچسب مشخص شده است.

دیدن نوشتهٔ اصلی در ایکس ↗

بازخورد در X

برخی از پیام‌های شما

نمایش ۱۷ پاسخ دیگران
نمایش ۲۴ پاسخِ آراموفن
دیدن همهٔ پاسخ‌های زنده در X ↗
پس از خواندن

گفت‌وگو دربارهٔ این نوشته

نظرت دربارهٔ «واقعی» چیست؟ دیدگاه‌ها پس از تأیید، فقط زیر همین نوشته نمایش داده می‌شوند.

باز کردن گفت‌وگو در صفحهٔ مستقل ↗