شعری بیقافیه از خانداداش

#دلنوشته شعری از دل خان داداش که کلی حرف توش هست ولی درونش قافیه نیست
راه رفتن چه زیباست اما امروز در شهر من خیابانی نیست
در کافه شهر فنجانی نیست ، چای نیست
رفتگر ایستاده در تنهایی ، خاک هست ولی جاروئی نیست
ایستگاه راه آهن پر از قطارهای خالی اما مسافری نیست
اردیبهشت شده درحالیکه درختی با برگ و شکوفه نیست
صدای سلام ناظم مدرسه به گوشم میرسد اما دانش آموزی نیست...
در چمنزار پشت شهر کودکان بادبادک به دست اما حتی بادی نیست
میخانه هایش باز اما هیچ مستی نیست
نوازندگان چه هماهنگ مینوازند درحالی که هیچ صدایی نیست
نانوایی باز است و صفی طولانی اما آردی نیست
لنجهای بندر بار بسته آماده اما در دریا آبی نیست
بازیگران تأتر شهر میرقصند ولی تماشاگری نیست
دستهای مردان شهر دراز است و دستگیری نیست
بچه های شهر من نمیخندند چون آبنبات شیرینی نیست
سایه ها بی معناست چون در آسمان این شهر خورشیدی نیست
کلیه و قلب و چشم فروشی و خریداری نیست
آسمان شهر خاکستریست و رنگین کمانی نیست
کتابخانه شهر در همین نزدیکیست ولی در هیچ قفسه ای کتابی نیست
میپرسی چرا شهر هست ولی هیچ نیست ...؟
چون تخت پادشاهی هست ولی شاهش نیست ...
هموطنم ، رفیقم ، پاره تنم ... با من و تو در قامت شهر
بر امید و پیروزی نور بر تاریکی پایانی نیست ...
بگیر دست من را و فریاد بزن که دیگر مجالی برای صبر نیست ...
#جاویدشاه #بازگشت_به_آینده