← بازگشت به دل‌نوشته‌هادل‌نوشته‌ها

خرافات یا فقر فرهنگی

آراموفن
تصویر 1 همراه پست اصلی در ایکس
تصویرِ همراه پست اصلی در ایکس
#دلنوشته خرافات یا فقر فرهنگی هشدار🚨 این یکی از تلخترین داستان نوشته‌های من است که برگرفته از یک داستان واقعیست ... واژه پدر مقدس است برای من ... برای تو ... و شاید برای خیلی های دیگه... پدر تکیه گاه یک عمر زندگی است... اگر ... اما اگر و تنها اگر رخت خرافات بر تن نداشته باشد ... اینجا #بلوچستان ،‌خانه ای کوچک که قاب پنجرهایش خالی از پنجره و با پتو مزین شده ... در این خانه‌ی به غایت بی در و پیکر دخترکی در کنار ۵ برادر ، مادر و پدرش زندگی که نه ،‌ زنده سر می‌کنند ... دخترکی که برای بودنش ، برای دختر بودنش ، برای ناموس بودنش لبخند نزد ... پنج ساله بود که بازی های کودکانه اش رنگ به مقام کنیزی خانه و خدمت به پدر و برادرانش باخت... سالها سپری شد... اینقدر مردان خانه در بازی ناموس خردش کرده بودند که پستوی خانه براش امنترین آغوش بی مهر بود ... هر پسری که به پاشنه در می‌رسید به امید ازدواج با دختر قصه ما ... حرمت شکن داستان ناموس و ناقوس و ناکس میشد و لقمه چپ برادران نا برادر دخترک ما دیگه چهل ساله شده بود و پاشنه در پوسیده از نبودنها و نیامدن ها ... پدر نامقدس که دید دخترش بی کس و بی مرد مانده و خسته از بودنش بود ... دستش را در دستان پیر مردی گذاشت به قیمتی شاید ناچیز ... پیرمرد که حالا سایه بالاسر و یا شاید تاریکی مطلق دختر ما شده بود گلنار (اسم مستعار) رو با خودش به شمال ایران برد ... گلنار اینبار نه آزاد ، بلکه میزبان مشت و لگدهای بیرحمانه سایه بالاسرش شده بود... مدتی گذشت و زخمهای بدنش از زخمهای درونش هم عمیقتر و دردناکتر شد... چاره‌ای نداشت جز فرار از سیاه چال و برگشت به خانه ی .... ( نمیشه حتی گفت خانه امید ) ... با خیال اینکه برادران به اصطلاح باغیرتش او را نجات دهند و یا حتی تنها بپذیرندش ... از دید گلنار که همیشه مقصر داستان بود ... شاید ببخشندش ... اما ای دل غافل ... چند ساعتی از رسیدنش نگذشته بود که یکی از ۵ نابرادر رسید و از ترس آبرو و انگ بی ناموسی و خرافات تعصب و خشم ... گلنار داستان ما رو کشت ... آره کشت ... اون شب گلنار به خانه نرسیده بود بلکه به گوری رسیده بود که گورکنش ملیجکهای خرافات بودند و برادر نماها ... اون برادر ، یکسالی رو در زندان افتاد و بعد هم با رضایت خانواده آزاد شد و به شهر دیگری رفت ( گفتم خانواده ... خنده دار نیست ؟ ) هموطنم ، رفیقم ، پاره تنم ایران ، این خاک خسته ،‌ پر از قصه های تلخیه که بوی خون در برابر بوی گند خرافاتش مثل عطر می‌مونه ... ایرانمون رو به زهر خرافات آلوده کردن تا در نادانی راحت چرخ گردون خودشون رو بچرخونن ... اگه با هم به جنگ خرافات و بی حرمتیهای با مجوز دینی و حکومتی بریم... نه فقط #بلوچستان و خوزستان و خراسان ... نه فقط تبریز و دریاچه ولشت و خلیج فارس بلکه یک ایران را نجات خواهیم داد ... گلنار و مهسا و نیکا و مجیدرضا و بچه های من و تو چشم امیدشون رو به ما دوختند ... بیاید سرمون رو بالابگیریم و ایرانمون رو نجات بدیم ... #جاویدشاه

متن از آرشیو پست‌های عمومی ایکس برداشته شده و عنوان این صفحه برچسبی برای کتابخانه است. عکس‌های پست اصلی از همان پست یا رشته‌اند؛ تصویر جلدیِ جداگانه، اگر باشد، با برچسب مشخص شده است.

دیدن نوشتهٔ اصلی در ایکس ↗

بازخورد در X

برخی از پیام‌های شما

نمایش ۱ پاسخِ آراموفن
دیدن همهٔ پاسخ‌های زنده در X ↗
پس از خواندن

گفت‌وگو دربارهٔ این نوشته

نظرت دربارهٔ «خرافات یا فقر فرهنگی» چیست؟ دیدگاه‌ها پس از تأیید، فقط زیر همین نوشته نمایش داده می‌شوند.

باز کردن گفت‌وگو در صفحهٔ مستقل ↗