توماس، کارگر اسطبل
رشتهتوییت اصلی، به ترتیب انتشار و همراه با تصویرهای هر بخش
#رشتو داستان خواندنی توماس کارگر یک اسطبل در نزدیکی لندن #آگاهی در مورد صادراتی ها و عوامل نفوذی
طولانی اما مهم
توماس که از خانواده خیلی فقیری بود و در مزرعه ای که پدرش برای یکی از لردها بود کار میکرد. بخشی از این زمینها اختصاص داده شده بود به پرورش اسبهای مسابقهای
👇🏼👇🏼👇🏼

از همون بچگی علاقه زیادی به اسبها داشت و در زمانهای بیکاری ساعتها کنار اسطبل یا میدون اسبدوانی میشست و اسبهارو نگاه میکرد تا تمام حرکات و رفتارهاشون رو یاد بگیره.
این عشق به اسب و کار کردن با اسبها باعث شد شناخت خوبی نسبت بهشون پیدا کنه.
👇🏼👇🏼👇🏼

یک روز که لرد به همراه دختر کوچکش برای گشت زنی اومده بود نزدیک اسطبل شدن و به مربی اسبها گفتن که دو تا اسب رو آماده کنن که با دخترش برن سوارکاری.
مربی اسبها رو زین کرد و آورد اما توماس که در حال برس کشیدن به یکی دیگه از اسبها بود متوجه یه چیزی شد و به سمت اونا رفت
👇🏼👇🏼👇🏼

سراسیمه به سمت دختر لرد رفت و گفت پیاده شین لطفاً پیاده شین
مریب داد زد آهای توماس به چه جرأتی داد میزنی و نزدیک بانو میشی
توماس گفت این اسب آماده سوارکاری نیست حالش روبراه نیست
مربی گفت برو بچه از کی تا حالا تو مربی شدی
توماس توجه نکرد و ادامه داد
👇🏼👇🏼👇🏼
اصل این بخش در ایکس ↗این اسب زیاد از حد عرق کرده و بی قراره فقط چند متر بره رم میکنه و عصبانی میشه و بانو رو میندازه…
لرد توجهش جلب شد اما مربی همچنان پافشاری میکرد که توماس رو ساکت کنه
لرد به دخترش گفت پیاده شو و بعد به مربی گفت سوار همون اسب بشه و با لرد برن برای سوار کاری.
👇🏼👇🏼👇🏼

مربی با غرور سوار شد و راه افتادن … چند متری که رد شدن مربی گفت دیدید لرد که این اسب هیچیش نیست و سرحاله؟
لرد گفت آره برگردیم به سمت دخترم
هیمن که افسارش رو چرخند یهو اسب رم کرد و سر کشید و شروع به دویدن کرد. مربی هر کاری کرد نمیتونست آرومش کنه
👇🏼👇🏼👇🏼
اصل این بخش در ایکس ↗همین که به لبه رودخونه رسیدن اسب بجای پردین ایستاد و مربی رو از پشت پرت کرد پایین و بعد دوید و رفت.
لرد که رسید به مربی گفت غرور گاهی جون آدم رو هم میگیره و رفت.
به اسطبل که رسید به توماس گفت فردا بیا به دفترم.
👇🏼👇🏼👇🏼

فردای اون روز لرد توماس رو برای بررسی اسبهای مسابقهای که در مسابقات شرطبندی و میدان اصلی استفاده میشدند استخدام کرد.
چند سالی گذشت و توماس که حالا جوان بود و تجربه بیشتری کسب کرده بود جایگاه ویژهای پیدا کرده بود و در پیشبینی های پرفورمنس اسبها به لرد کمک میکرد
👇🏼👇🏼👇🏼

یک ماه مونده بود به مسابقات تابستونی و توماس در حال بررسی اسبها بود. یکی از اسبها آمادگی خوبی داشت و به لرد پیشنهاد کرد که کمی بیشتر باهاش تمرین کنن و برای مسابقه آمادهترش کنن.
اما لرد این بار نظر دیگهای داشت…!
یکی دیگه از اسبهارو که متعلق به لرد نبود انتخاب کرد
👇🏼👇🏼👇🏼
اصل این بخش در ایکس ↗توماس که تقریباً مطمئن بود که این اسب حتی جزو سه تای اول هم نخواهد بود به دفتر لرد رفت و نگرانی خودش رو ابراز کرد…
لرد اما با خونسردی گفت تو کاری نداشته باش بعد برات توضیح میدم…
از اون روز کمپین تبلیغاتی برای این اسب شروع شد!
👇🏼👇🏼👇🏼

از مجلات مختلف میومدن برای گرفتن عکس و موارد دیگه. حتی از کشورهای خارجی گاهی برای تماشای تمرین هم میومدن…!
توماس با اینکه خیلی نگران بود باز هم تلاش میکرد که اسب رو آماده کنه اما میترسید که کارش رو از دست بده…!
👇🏼👇🏼👇🏼
اصل این بخش در ایکس ↗تقریباً دو هفته مونده بود به مسابقات اصلی توماس لرد رو پشت اسطبل دید که با یک مرد غریبی خوش و بش میکردند. چیز غریبی نبود و آدمهای زیادی میومدن.
فردای اون روز یه مقاله تو یه مجله اومد بیرون با عکس همون مرد غریبه و اسب مورد نظر که ادعا میکرد این اسب دوپینگ شده
👇🏼👇🏼👇🏼

توماس وقتی شنید به دفتر لرد رفت و گفت این دروغه من همیشه کنار این اسب بودم مگر اینکه کسی مخفیانه این کار رو کرده باشه اما من هیچ علائمی ندیدم. لرد با خونسردی گفت نگران نباش تست میکنن و مشخص میشه دروغ میگن!
👇🏼👇🏼👇🏼
اصل این بخش در ایکس ↗یک هفته قبل از مسابقه بود و از کمیته مخصوصی برای تست اومدن. بررسی اولیه چیزی نشون نداد و فردای همون روز جواب اصلی اومد و منفی بود. توماس به لرد گفت حالا میخواین شکایت کنین؟ گفت برای چی؟ نیازی نیست بعدا میفهمی!
👇🏼👇🏼👇🏼
اصل این بخش در ایکس ↗روز مسابقه فرا رسید و جمعیت زیادی اومده بود
به طرز عجیبی میزان شرطبندی چندین برابر سالهای قبل بود.
توماس قبل از اینکه اسبهارو وارد زمین کنن بار دیگه چک کرد و هنوز هم مطمئن بود که این اسب آمادگی لازم برای برد رو نداره!
و اسب باخت…!
👇🏼👇🏼👇🏼
اصل این بخش در ایکس ↗توماس با ناراحتی به پیش لرد رفت و اما لرد نه تنها ناراحت نبود بلکه ازش خواست بشنه کنارش و با هم گیلاسی شراب بخورن تا لرد براش تعریف کنه!
👇🏼👇🏼👇🏼
اصل این بخش در ایکس ↗گفت من میدونستم این اسب برنده نیست و وقتی تو هم تأیید کردی بیشتر خیالم راحت شد!
گفت همیشه برنده شدن به نفع آدم نیست! گاهی باید ببازی تا ببری! من از قصد اون اسب رو پروموت کردم! کلی عکس و مقاله راجع بهش درست کردیم که بیشتر شناخته بشه و توی ذهن مردم بشینه! اسمش رو عوض کردیم
👇🏼👇🏼👇🏼
اصل این بخش در ایکس ↗گذاشتیم الماس تا هم تو ذهنها بشینه هم جنبه با ارزشی پیدا کنه! لازم بود ایجاد جریان بکنیم تا تعداد بیشتری بهش اعتماد کنن پس از یکی از دوستان جورنالیستم خواستم مقالهای بر علیه الماس بنویسه و بگه که دوپینگ کرده!
همین کلی توجه بهش جلب کرد
👇🏼👇🏼👇🏼
اصل این بخش در ایکس ↗خیلی ها فکر کردن که اسم من و اون اسب خراب شده اما در حقیقت این برنامهای بود برای بیشتر باور کردن به اون اسب و بردش
جواب تست که اومد و منفی بود خیلی های دیگه که نظرشون جلب شده بود بهش اعتمادی بیشتر از قبل کردن
👇🏼👇🏼👇🏼
اصل این بخش در ایکس ↗پس خیلیها بر روی این اسب شرط بستن و همونطور که پیش بینی میکردیم امسال بیشتر از سه برابر پول وارد شد و در نهایت جمعیت زیادی باختند چون اون اسب باخت!
توماس: خوب بد نامی چی گفت اونقدر پول درآوردیم که خوشنامی خریدن آسونه!
درضمن ما به کسی نگفتیم روی این اسب شرط ببندین …!
👇🏼👇🏼👇🏼
اصل این بخش در ایکس ↗توماس گفت اما این کار قانونیه؟ گفت مهم نیست اما همین مردم فراموش میکنن و دوباره وارد چرخه جریانسازی میشن!
👇🏼👇🏼👇🏼
اصل این بخش در ایکس ↗این اسب صادراتی بود و ما میخواستیم که ببازه! خراب کردنش هم اول برای محبوب کردنش بود! بعد هم با مظلوم نمایی بخاطر استرس تست دوپینگ و گفتن اینکه تازه دوستش رو از دست داده! ذهنها رو دوباره آروم میکنیم!
اما نکته این داستان 👇🏼👇🏼👇🏼
اصل این بخش در ایکس ↗دنیای سیاست پر از جریانسازیهای جور وا جور است و اطراف ما پر از صادراتی در لباس های مختلف…!
هرچه بهتر بخونیم و بدونیم و بیدار باشیم بهتر میتونیم جلو بریم!
به کسی که همه زندگیاش سفید بوده اعتماد کنیم و قوی باشیم
من سرباز ایران و پادشاهم هستم
#جاویدشاه
اصل این بخش در ایکس ↗