← بازگشت به داستان‌های دیگرداستان‌های دیگر

من دیگر سرباز نیستم ، من یک مبارزم

آراموفن
تصویر 1 همراه پست اصلی در ایکس
تصویرِ همراه پست اصلی در ایکس
#داستان من دیگر سرباز نیستم ، من یک مبارزم...! قبل از خوندن باید پوزش بطلبم بابت دردناک بودن این داستان اما خیلی مهم هست و باید می نوشتم...صبورانه بخونید...! تقریباً دو سالی می شد که رضا وارد نیروی انتظامی شده بود و در حقیقت چون یک غریق نجات بود بیشتر در یکی از استخرهای تحت اختیار نیروی انتظامی مشغول به کار بود... هر شنبه صبح برای برنامه صبح گاهی باید به پادگان میرفت تا هم اصول نظامی رو بجا بیاره و هم اینکه یه سری از کارهای اداری رو پیش ببره... عاشق آب و شنا بود و قصد داشت تا دوره های قواصی ببینه و در اون زمینه هم کار کنه... حقوق کمی داشت ولی با شرایط موجود ایران قبول کرده بود که به این وضعیت قانع باشه ولی تلاش داشت تا با فعالیتهای متفاوت و ارتقای مقام بتونه امرار و معاشش رو هم سر و سامون بده... همه چیز کمابیش داشت خوب پیش میرفت تا اینکه در آبان ۱۴۰۱ خیزش ملی ایران اوج گرفت... شرایط اینقدر به سرعت در حال تغییر و شعله آتش انقلاب قوی بود که حتی فرماندهان هم در شوک بودند... دستورهای عجیب شروع شد... استخر عملاً از کار افتاده بود و به همه گردان ها و نیروها فراخوان داده شده بود... رضا که در واقع خیلی هم راضی به کار برای نظام نبود و بیشتر عاشق کار خودش بود اول سعی در امتنا کرد و بعد با تهدیدهای فرمانده و بالا دستی ها مواجه شد... تعدادی دیگه از دوستاش هم توبیخ شده بودند و خیلی می ترسید که سرپیچی کنه... فقط دعا میکرد که دستور به مقابله با مردم بطور مستقیم رو بهش ندن ... چند روزی گذشت و فقط در حالت آماده باش بود... هر روز اخبار رو دنبال میکرد و نمیدونست دقیقا چی داره میشه... از طرفی قلباً با مردم بود و از طرفی دیگه به شدت وحشت از آینده وضعیت نظامی و تنبیه های نظامی بود... تمام وجودش رو خشم گرفته بود... تمام وجودش پر شده بود از صحنه های دلخراش مبارزه مردم و حمله های ناجوانمردانه نیروهای مسلح ...! از فشار روانی به قرص های آرام بخش روی آورده بود... از طرفی همسرش باردار شده بود و بچه سه ماهه شون تو راه بود... بالأخره روزی که ازش میترسید فرا رسید... دستور اعزام به یکی از خیابانهای اصلی شهر و حمله به معترضین با برخورد شدید و حتی در صورت لزوم کشتار صادر شده بود... با تپش قلب و لرزش سوار ماشینهای اعزام شدن و رفتن ... تو راه رضا حتی یک کلمه هم نمیتونست حرف بزنه... بیشتر همکارهاش هم ساکت بودن... رسیدن به محل از هر طرف صدای شعارهای بلند مردم میومد و از یک طرف دیگه صدای جیغ و داد چند نفر ... دو تا کوچه پایینتر صدای فریاد نزنیدش ... نزنیدددددشششش ... بی وجدانا ولش کنیییییید .... و رضا دید که چند تا از همکاراش دارن با باتوم دو تا پسر رو به شدت میزنن... رضا در شوک بود و نگاه میکرد... فرمانده میدانی داد زد به چی داری زل میزنی اگه حمله نکنی یا اینا میخورنت یا من ترتیبتو میدم جمع کککککن خووودتوووو... رضا سعی کرد به یه سمت دیگه ای بره چون دیدن اون صحنه قلبش رو داشت پاره میکرد... سعی کرد بره و از بچه ها بخواد که برن عقب ... تا اینکه یکی بهش سنگ پرت کرد... یکی دیگه هم از اونطرف... فریاد بلند شد ... بی شرف ، بی شرف ، بی شرف .... رضا در اوج ناراحتی عصبانی شده بود و صورتش هم زخمی شده بود... در فشار عصبی شدید حالت دفاعی به خودش گرفت و با فریاد به سمت مردم هجوم برد که شاید بترسن و برن عقب... کمی بعد ماشین های نیروهای بیشتر رسیدن و گروه موتور سوار ها اومدن... رضا چون زخمی شده بود برگشت عقب و سوار یکی از ماشین ها شد و با چند نفر دیگه به سمت یکی دیگه از پادگانها رفتن... اون شب وقتی رضا رسید به خونه یه راست رفت به حموم و توی حموم تمام صحنه ها اومد جلوی چشماش... نفس کشیدن براش سخت شده بود... یهو زد زیره گریه ....بدون اینکه صداش دربیاد و با نفسش داد میزد... آآآآآآخخخخخخخخخ .... آآآآآآآخخخخخخخخ .... نمی توننننننمممممم.... ای خداااااااااااا.... نمی تونننننممممم... کمی آروم شد و اومد بیرون... همسرش که تازه کمی شکمش اومده بود بیرون ازش پرسید چطوری... رضا نگو که رفته بودی تو خیابون... رضا گفت مجبور شدم سارا... سارا گفت: رضا ولی من و تو که میدونیم دلمون کجاس... رضا داد زد ... خوب لامصب چی کار کنمممم... تو ، تو این وضعیت و پول هم که نداریم بزنیم از ایران بیرون ... میدونی چی کارمون میکنن؟؟؟ بد بخت میشیم... سارا گفت: تو که میدونی آخرش اینا رفتنی هستن... رضا بیا با مردم باشیم... رضا ... رضا سیگاری روشن کرد و رفت کنار پنجره و گفت بذار تنها باشم.... اون شب گذشت و فردا که رفت سر کار به فرماندش گفت که اگه میشه معافش کنن بخاطر سارا و وضعیتش... جواب نه تنها منفی بود بلکه تهدید هم شد به خلع درجه و بجای غریق نجاتی بهش گفتن شاید اجازه بدیم توالت های استخر رو بشوری... فرمانده گفت یا گم میشی میری سر پستت یا میدم همینجا از اونجات آویزونت کنن... اومد بیرون و رفت به اتاقش تا گزارش دیروزش رو آماده کنه... هنوز نیم ساعت نگذشته بود که یکی از سرباز ها اومد تو اتاقش و بهش گفت فرمانده گفته امشب باید شیفت باشی و بری با گردان به میدون ونک ... رضا انگار هرچی دست و پا میزد بیشتر و بیشتر فرو میرفت... امیدوار بود که امشب زیاد خبری نباشه اما خبرها و ویدئوهایی که بیرون میومد خبر از آرامش نبود ... دو ساعت قبل از عملیات ، فرمانده نامرد که میدونست رضا شاید کم بیاره ، یه دستور دیگه هم داد... رضا رو فرمانده گروه ۵ نفره از سرباز وظیفه ها کرد... فرمانده یه تعداد بچه ۱۹ ، ۲۰ ساله ... یعنی دیگه فقط خودش نبود که اگه هم کم میاورد فقط جریمه بشه ... مسئولیت جون این بچه ها هم افتاده بود گردنش... عملیات شروع شد و عازم ونک شدن... رضا سرشار از ترس و غم بود اما نمیتونست نشون بده یکی از بچه ها رو به رضا کرد و گفت آقا رضا چی میشه؟ چی کار کنیم... رضا گفت کنار هم باید باشیم و بیشتر سعی کنیم بترسونیم ولی اگه بهتون حمله کردن شما برای دفاع از خودتون باید مبارزه کنین... همین... اون شب شوخی نبود و درگیری خیلی فراتر رفته بود... صدا ها رضا رو دیوونه کرده بود... بی شرف ، بی شرف ، بی شرف ...! مرگ بر ج.ا ...! اینبار فقط یه تعداد جوون نبودن ... پیر زنی رو میدید که جلوی جمعیت روسریش رو پرت کرد روی زمین و فریاد میزد جاوید شاه ... جاوید شاه ... بیا ... بیا منو بزن . به این جووونا کاری نداشته باش... بیا جون من رو بگیرو خون اینها رو ببخش... رضا تو دلش میگفت ای خدااااااا .... رضا گفت ازتون خواهش میکنم برید... ساکت باشید و فقط برید... نذارید دست روتون بلند کنیم.... یهو چند نفر حمله کردن به یکی از نیروهای رضا و حسابی زدنش... رضا داغ کرده بود اما بیشتر از اون ترسیده بود... رفت که اون پسر رو از زیر جمعیت بکشه بیرون ... یه چیزی تو سرش خرد و یهو همه چیز به نظرش بی صدا شد و حرکتها آروم شد... صدای سارا رو میشنید که میگفت رضا ... بیا بریم ... رضا بیا با مردم باشیم ... رضا ... رضا ... و دوباره کمی هوشیار شد و شنید که یکی از نیروهاش داره صداش میکنه رضاااااا رضااااا پاشو... رضا بلند شد و توی شوک بود... به سمت عقب شروع کردن دویدن... صحنه بدی بود ... سمت چپش دید که یه بچه ۱۴ ، ۱۵ ساله غرق خون افتاده کف خیابون ... خواست بره کمکش که مردم بهش هجوم آوردن چون فکر کردن که میخواد صدمه بیشتری بزنه ... سربازاش بزور رضا رو بردن عقب و راهی پادگان شدن... وقتی برگشتن ... از سر رضا خون میومد ولی دردی حس نمیکرد چون از شدت فشار روحی تمام وجودش رو درد گرفته بود... برگشت خونه... سارا که رضا رو با سر باند پیچی شده دید از ترس و ناراحتی نتونست روی پاش بند بشه و افتاد زمین... رضا پرید و کمکش کرد تا بشینه... دوباره سارا گفت رضا ... جون پسرمون بکش بیرون بیا بریم جای درست تاریخ ... رضا با گریه گفت: پسره ؟؟؟ سارا گفت: آره امروز سونوگرافی بودم... اونشب و چند شب دیگه هم به سختی گذشت ... رفته رفته رضا از درون در حال شکستن بود و نمیتونست درست فکر کنه... حتی فرصت فکر کردن هم نداشت و درگیری ها و کمبود نیروی شدید شرایط رو سخت کرده بود... تا اینکه ... تو رو خدا کمی یخ دارید تو کیسه به من بدین؟ یخ لازم دارم ...! برای بچم میخوام ... برای پسرم کیان میخوام ...! سارا که در حال تراکت های انقلابی درست کردن بود برای پخش کردن ، عکس جسد جاویدنام کیان پیرفلک رو با کیسه های یخ در کنارش ، در اینستاگرامش ... دید ... ای خدااااااااااااااا .... این چه دردیه ........ ای خددداااااااا کیان می تونست پسر من باشه ......!!!! گریه و گریه و گریه ..... رضا که خوابیده بود با ترس پرید و رفت سمت سارا سارا گفت بگو ببینم میخوای این پسر تو این شرایط بدنیا بیاد؟ میخوای زیر زور این کثافتا بزرگ بشه؟ .... این رو ببین.... ببین طفل معصوم رو.... دل این مادر داره چی میکشههههه.... آخه لعنتی بیا یک بار برای همیشه تمومش کنیم... رضا نفسش بند اومده بود... گریه ش گرفت داد زد.... من دیگر سرباز نیستم ، من یک مبارزم...! جاوید شااااااه .... جاوید شاه...! این داستان دردناک با پیوستن بقیه نیروهای نظامی به مردم میتونه تبدیل بشه به بهترین آرزوی همه ما یعنی آزادی ایران... پاینده ایران #جاویدشاه

متن از آرشیو پست‌های عمومی ایکس برداشته شده و عنوان این صفحه برچسبی برای کتابخانه است. عکس‌های پست اصلی از همان پست یا رشته‌اند؛ تصویر جلدیِ جداگانه، اگر باشد، با برچسب مشخص شده است.

دیدن نوشتهٔ اصلی در ایکس ↗

بازخورد در X

برخی از پیام‌های شما

نمایش ۵ پاسخ دیگران
نمایش ۱۱ پاسخِ آراموفن
دیدن همهٔ پاسخ‌های زنده در X ↗
پس از خواندن

گفت‌وگو دربارهٔ این نوشته

نظرت دربارهٔ «من دیگر سرباز نیستم ، من یک مبارزم» چیست؟ دیدگاه‌ها پس از تأیید، فقط زیر همین نوشته نمایش داده می‌شوند.

باز کردن گفت‌وگو در صفحهٔ مستقل ↗