🚨داستان پرواز با نقص فنی
رشتهتوییت اصلی، به ترتیب انتشار و همراه با تصویرهای هر بخش
#رشتو 🚨داستان پرواز با نقص فنی
چند سال پیش بود که دایی من با خانوادش برنامه سفر چیدن و قرار بود برای یک هفته به یه ایالت دیگه در آمریکا برن که هم گشتی زده باشن و هم یه سر به چندتا از دوستانشون بزنن.
دایی محسن طبق عادتش دو ساعت زودتر خودشون رو به فرودگاه رسوندن.
👇🏼👇🏼👇🏼

که هم خیالشون راحت باشه به موقع به پرواز میرسن و هم کمی تو یه بار تو فرودگاه یه چیزی بخورن و یه آبجویی هم بزنن. به قول خودش اینطوری ذهنش رو وارد مود مسافرت و تعطیلات میکرد.
مشغول گپ زدن با بچهها و زندایی بود که صدای پیج فرودگاه توجهش رو جلب کرد.
پرواز یک ساعت تأخیر
👇🏼👇🏼👇🏼

به نظر مهم نیومد و ادامه دادن. وقتش که شد به گیت رفتن و سوار هواپیما شدن…!
دربها بسته شد و مهماندارها طبق روال موارد امنیتی رو گفتن و نشون دادن و همه چیز عادی به جلو رفت و بالأخره هواپیما از زمین بلند شد.
هنوز ۲۰ دقیقه نشده بود که به یک باره
👇🏼👇🏼👇🏼

چند صندلی عقبتر سمت چپ هواپیما شروع کردن داد زدن آتیش آتیش موتور آتیش گرفته…
در کمتر از چند ثانیه چراغهای بستن کمربند دوباره روشن شد و مهماندارها شروع کردن به آروم کردن مسافرها…
فضای سنگینی بود و از داد بچه ها همه به گریه افتاده بودن…
👇🏼👇🏼👇🏼

خلبان شروع به صحبت کرد. گفت از همه میخوام که به صندلیهاشون برگردن و آروم باشن. خونسرد به نظر میرسید. گفت جای نگرانی نیست و این هواپیما حتی با یک موتور هم به راحتی میتواند بنشیند.
گفت یکی از موتورها دچار مشکل شده و در حال برگشتن به مبدأ هستیم.
👇🏼👇🏼👇🏼
اصل این بخش در ایکس ↗یکم حرکتهای هواپیما عجیب بود و کمی پر تنش به نظر میرسید. همه دچار دلهره بودن. یکی گریه میکرد. یکی صلیبش رو گرفته بود تو دستش و دعا میکرد. چند نفر داشتن با موبایلهاشون فیلم میگرفتن.
👇🏼👇🏼👇🏼
اصل این بخش در ایکس ↗دایی من اما از شدت هیجان و ترس دچار اختلال روانی شده بود و همانطور که از چشمانش اشک میومد بلند میخندید. زنداییم نمیدونست چیکار کنه. پسرداییم که این داستان رو برای من تعریف میکرد همینطوری هاج و واج مونده بود.
👇🏼👇🏼👇🏼
اصل این بخش در ایکس ↗یهو از بالا تمام ماسکهای اکسیژن باز شدن و اومدن پایین.
دایی فقط داشت نگاهش میکرد. زندایی درحالی که به شدت میلرزید داشت سعی میکرد ماسک دختر داییم رو بذاره. پسر داییم شروع کرد به داد زدن بابا بابا ببااااابببااااا
من دستم به ماسک نمیرسه…
👇🏼👇🏼👇🏼

دایی یهو به خودش اومد… یهو با دستان لرزون اومد ماسک پسر دایی رو بذاره که داد زد نه اول خودت اول خودت…
دایی که تمام توجهش به نجات بچه بود گفت ساکت شو بچه … اما پسرداییم دوباره داد زد اول خودت مگه ندیدی گفتن…
👇🏼👇🏼👇🏼
اصل این بخش در ایکس ↗دایی بالأخره ماسک خودش رو گذاشت و بعد ماسک پسر داییم رو…
خوشبختانه دیر نشده بود و در حالیکه تمام وجودشون سرشار از ترس شده بود انگار داشتن ماسک اکسیژن آرامش رو کمی حاکم کرده بود…
👇🏼👇🏼👇🏼
اصل این بخش در ایکس ↗همه با دیدن فرودگاه خوشحال شده بودن و امیدوار…
کنار باند پر بود ماشینای آتشنشاهی و آمبولانس و غیره و نورشون فضای باند رو شبیه کلوپ رقص کرده بود.
خلبان بار دیگه صحبت کرد و گفت در حال نشستن هستیم…
👇🏼👇🏼👇🏼

کمی بعد …. هواپیما نشست و آژیر و بوق و فریاد و صدای خاموش کردن از یه طرف و مهماندارها از طرف دیگه … اما همه از خوشحالی فقط گریه میکردن…
👇🏼👇🏼👇🏼

اما میدونین چرا مهمه که اول ماسک خودمون رو بزنیم؟
چون تنها کمتر از ۳ دقیقه اگر اکسیژن به مغز شما نرسه مغز بدن رو در حالت اغما برده تا بتونه از کمترین اکسیژن استفاده کنه. این یعنی اگه بیهوش بشین فرصتی برای کمک به دیگری ندارین!!!
👇🏼👇🏼👇🏼
اصل این بخش در ایکس ↗شاید اگر دایی من اینکار رو نمیکرد هم خودش و هم پسردایی من دچار صدمه میشدند!
و اما ربطش به امروز ما و مبارزه ما
👇🏼👇🏼👇🏼

همه ما در این روزهای پر تلاطم سرشاریم از هیجان و درد و هیاهو و سلامت روانی تک تک ما در خطر…
همرزم من ، دوست من اگر خودمون رو فراموش کنیم شاید هرگز فرصتی برای کمک به هموطنمون رو پیدا نکنیم.
حواسمون به خودمون هم باید باشه…! گاهی باید خودمون رو بغل کنیم!
پاینده ایران
#جاویدشاه
