بازی با دخترکم

#دلنوشته بازی با دخترکم
چند روز پیش آخر هفته بود و هوا بارونی. نمیشد دخترم رو ببرم بیرون و باید سرگرمش میکردم.
اول تصمیم گرفتیم با هم پیتزا درست کنیم و کلی میخندیدیم و مخلقات رو خورد میکردیم. خوشحال بودم که خوشحاله.
شام رو که خوردیم بهش گفتم دوست داری قبل از خوابت بازی کنیم یا کارتون ببینی. گفت بازی جنگا رو دوست داره که یه سری بلوک چوبی رو مثل یه برج میچینن و آروم در میارن و میذارن بالا و هرکی که در نوبش برج رو بریزه باخته.
چند باری بازی کردیم و هر بار با دست خودش میریخت و غش غش میخندید. من فکر میکردم خوشش میاد خودش ببازه.
بعد از چند بار خسته شدم و گفتم دیگه بسه بابا باید بری بخوابی.
گفت نه تا من بازی رو نبرم باید ادامه بدیم. من نگاهش کردم. ادامه دادیم و تا دست سوم که دست من لریزد و برج ریخت.
منتظرم بودم بخنده اما نگاهی بهم کرد و درحالیکه خمیازه میکشید گفت منم بردم دیگه خوابم میاد و بریم بخوابیم.
نفسم بند اومده بود. نیم وجب بچه چه درسی بهم داد.
به من نشون داد از شکستش بجای ناراحتی و گریه خندید و جا نزد.
وقتی گفتم بسه ، گفت نخیر تا من نبرم بازی ادامه داره.
وقتی برنده شد با آرامش گفت بریم برای ادامه زندگی.
چرا ما آدم بزرگا ، مشکلات و شکستهامون رو اینقدر بزرگ میکنیم که خودمون رو تحقیر کنه…؟
و چرا یه موفقیت رو اینقدر تمام میدونیم که ادامه زندگی رو فراموش میکنیم…؟
از همه مهمتر … چرا با چند شکست خودمون رو میبازیم و از ادامه بازی دست میکشیم…؟
هموطنم ، عزیزم ، رفیقم و پاره تنم…
قوی بودن به هیچی نیست جز باور به خودمون…
پاینده ایرانی که نسلهای جدیدش آماده احیای بهترین ایران هستند
#جاویدشاه