زیر باران باید رفت

#دلنوشته زیر باران باید رفت
سالهای زیادی تز آدمها و یا در فیلمها و سریالها شنیدم که قدم زدن زیر بارون و بدون چقدر چقدر لذت بخشه.
هر بار که بارون میشد مخصوصاً اگه شب بود دگرگون میشدم. خُب راستش همیشه عاشق بارون بودم و آرامش میگرفتم.
اما نمیدونم چرا علارقم این حرفها هیچوقت نرفتم زیر بارون و راه رفتن رو تجربه کنم. همیشه پشت شیشه پنجره به بیرون نگاه میکردم و در سکوت به صدای بارون و تلق تلق چکههای بارون از لبه سقف خونه ، گوش میدادم.
یعنی میدونستم میتونه حس خوبی بده … اما سرد بودن و ترس از از خیس شدن جلوم رو میگرفت.
میدونستم که تهش به سادگی یک حوله و شاید دوش آب گرم مشکل برطرف میشه اما لامصب ، بار منفی یا ترس کاذب قویتر بود از رهایی.
دیشب اما فرق میکرد. بارون قشنگی میهمان شهرمون بود. حس عجیبی تمام وجودم رو گرفته بود. حسی که بهم میگفت دیگه وقتشه…
لباس و کفش پوشیدم و اومدم که برم بیرون. دم در چشمم به چتر افتاد و خم شدم که برش دارم. به یکباره انگار کسی در گوشم خوند …
وسط باز نباش و از عشقت با باران لذت ببر. چرت رو گذاشتم سر جاش. کفش و جورابم رو هم کندم و رفتم بیرون. اولش انگار باران دستانش رو روی صورتم کشید. سرد بود و به هیجان افتاده بودم.
شروع به راه رفتن کردم. شلپ شلپ گامهایم در آبهای پهن زمین من رو به کودکی برده بود.
چند قدم که رفتم ، دیگه دستانم رو با آرامش باز کردم. اجازه دادم تا باران مرا در آغوش بگیره.
دلم فریاد میخواست. انگار خیالم راحت بود که صدای فریادم در صدای باران گم خواهد بود.
فریاد زدم زندگیییییی
نفسسسسس
ایران و پشت بندش تکرار کردم ایراااانم پادشاهم
زانو زدم و چنگ انداختم به آب روی زمین طوری که انگار خمیر بازیهای رنگارنگ رو گرفته باشم.
به خودم اومدم و دیدم که همچنان پشت پنجره هستم. همش رو در رویا دیده بودم اینقدر واضح که باورش برام سخت بود.
هنوز بارون میومد و گفتم دیگه وقتشه و دویدم به بیرون
امروز برای شما مینویسم که رهایی و قدم زدن زیر باران رو باید زندگی کرد و نه فقطمنتظر موند.
هموطنم ، عزیزم ، رفیقم و پاره تنم
رهایی و آزادی سرزمینمون رو باید زندگی کنیم. با حرف زدن و در رویا آزاد بودن قشنگه ، اما زندگی نیست.
تا رهایی و زانو زدن زیر باران آزادی ایرانمون فقط چند قدم ه بیشتر نمونده…
پاینده ایران
#جاویدشاه
#KingRezaPahlavi