قاصدک کنار راه مدرسه

#دلنوشته
امروز در راه برگشت از مدرسه با دخترم قدم میزدم. کنار خیابون توی یه باغچه یه قاصدک دید و وایساد و گفت بابا یه لحظه صبر کن …
چیدش و یکم با لبخند به آسمون نگاه کرد و فوتش کرد…
یادم اومد که یک ماه پیش برای مادرم دعا میکرد که از بیمارستان مرخص بشه و این کار رو میکرد.
ازش پرسدم چی گفتی زیر لب؟
گفت: …
گفتم مادرجون ببخشید که مریض شدی و از پیش ما رفتی
دلم برات خیلی تنگ شده و دوست دارم…
من از درون درحال خورد شدن بودم میخواستم بترکم اما جلوی خودم رو گرفتم که جلوی دخترم گریه نکنم.
نگاهش کردم گفتم چه لبخند قشنگی بهش دادی. گفت خوب معلومه آخه پیشمونه و باهاش حرف میزنم همیشه خوشحالم هستش.
این نیم وجب بچه چه درس بزرگی بهم داد. بهم گفت که غمگین بودن کمکی نه به تو و نه به روح مادرت میکنه. دیدم دنیارو حتی با تلخیاش چقدر قشنگ میبینه.
دیدم که لبخند زدن رو هدیه میده بجای گریه و غم رو.
مادرم دوستت دارم به بلندای قامتت
#مادر