← بازگشت به دل‌نوشته‌هادل‌نوشته‌ها

قاصدک کنار راه مدرسه

آراموفن
تصویر 1 همراه پست اصلی در ایکس
تصویرِ همراه پست اصلی در ایکس
#دلنوشته امروز در راه برگشت از مدرسه با دخترم قدم می‌زدم. کنار خیابون توی یه باغچه یه قاصدک دید و وایساد و گفت بابا یه لحظه صبر کن … چیدش و یکم با لبخند به آسمون نگاه کرد و فوتش کرد… یادم اومد که یک ماه پیش برای مادرم دعا می‌کرد که از بیمارستان مرخص بشه و این کار رو می‌کرد. ازش پرسدم چی گفتی زیر لب؟ گفت: … گفتم مادرجون ببخشید که مریض شدی و از پیش ما رفتی دلم برات خیلی تنگ شده و دوست دارم… من از درون درحال خورد شدن بودم میخواستم بترکم اما جلوی خودم رو گرفتم که جلوی دخترم گریه نکنم. نگاهش کردم گفتم چه لبخند قشنگی بهش دادی. گفت خوب معلومه آخه پیشمونه و باهاش حرف میزنم همیشه خوشحالم هستش. این نیم وجب بچه چه درس بزرگی بهم داد. بهم گفت که غمگین بودن کمکی نه به تو و نه به روح مادرت می‌کنه. دیدم دنیارو حتی با تلخیاش چقدر قشنگ می‌بینه. دیدم که لبخند زدن رو هدیه میده بجای گریه و غم رو. مادرم دوستت دارم به بلندای قامتت #مادر

متن از آرشیو پست‌های عمومی ایکس برداشته شده و عنوان این صفحه برچسبی برای کتابخانه است. عکس‌های پست اصلی از همان پست یا رشته‌اند؛ تصویر جلدیِ جداگانه، اگر باشد، با برچسب مشخص شده است.

دیدن نوشتهٔ اصلی در ایکس ↗

بازخورد در X

برخی از پیام‌های شما

دیدن همهٔ پاسخ‌های زنده در X ↗
پس از خواندن

گفت‌وگو دربارهٔ این نوشته

نظرت دربارهٔ «قاصدک کنار راه مدرسه» چیست؟ دیدگاه‌ها پس از تأیید، فقط زیر همین نوشته نمایش داده می‌شوند.

باز کردن گفت‌وگو در صفحهٔ مستقل ↗