← بازگشت به داستان‌های دیگرداستان‌های دیگر

بچه شیر گمشده

آراموفن

رشته‌توییت اصلی، به ترتیب انتشار و همراه با تصویرهای هر بخش

۱
#داستان بچه شیر گمشده تو این داستان ما تو یه جنگل با صفا یه بچه شبری بود که شاد و بازیگوش بود. تمام روز رو در حال بازی و دویدن و غره کشیدن بود. اما معمولاً دور و بر خانوادش می‌چرخید که مبادا گم بشه و تنها بمونه… یه روز دم غروب اینقدر مشغول دویدن شد که نفهمید چقدر دور شده … 👇🏼
تصویر همراه همین بخش از رشته در ایکس
اصل این بخش در ایکس ↗
۲
وقتی متوجه شد که دیگه تاریک شده بود و خبری هم از خانواده نبود و راهش رو گم کرده بود… خیلی تقلا کرد ، غرش کرد و اینور و اونور می‌دوید اما باز انگار می‌چرخید به همون نقطه اول می‌رسید… دیگه نا امید و خسته شده بود … 👇🏼
تصویر همراه همین بخش از رشته در ایکس
اصل این بخش در ایکس ↗
۳
گریه کنان کنار یه درخت نشسته بود و نفس نفس می‌زد … همش خودش رو سرزنش می‌کرد که چرا اینکار رو کرده ، چرا از خانواده دور شده … چرا حواسش پرت شده و چی و چی و چی … تو همین حین یه کرم شبتاب صدای گریه بچه شیر ما رو شنید و اومد کنارش تا ببینه داستانش چیه 👇🏼
تصویر همراه همین بخش از رشته در ایکس
اصل این بخش در ایکس ↗
۴
اون هم داستان گم شدن خودش رو تعریف کرد و دوباره به گریه افتاد و گفت الان اینقدر تاریکه که هم می‌ترسم و هم نمی‌تونم راهم رو پیدا کنم کرم شبتاب کمی با خودش فکر کرد و گفت من می‌تونم نور بتابم و راهت رو روشن کنم شیر پرسید چطوری؟ کرم شبتاب هم پشتش رو روشن کرد و گفت ببین…
تصویر همراه همین بخش از رشته در ایکس
اصل این بخش در ایکس ↗
۵
شیر نگاهی کرد و گفت این نور به زور دور خودت رو روشن کرده چه فایده‌ای داره … گفت تو ضعیفی و نورت به درد من نمی‌خوره … کرم شبتاب اولش خیلی ناراحت شد … نگاهی کرد و دید راست میگه نورش خیلی ضعیفه کاری از پیش نمی‌بره… 👇🏼
تصویر همراه همین بخش از رشته در ایکس
اصل این بخش در ایکس ↗
۶
اما یهو یه فکری به ذهنش رسید و به شبر گفت همینجا بمون تا برگردم شیر که نا امبد شده بود روش رو اونور کرد و در خودش فرو رفت کمی بعد کرم شبتاب دوباره برگشت و 👇🏼
تصویر همراه همین بخش از رشته در ایکس
اصل این بخش در ایکس ↗
۷
به شیر گفت: شاید من به تنهایی کاری ازم بر نیاد اما وقتی با هم باشیم نور ضعیف تک تکمون میشه نوری به قدرت مهتاب که همه جا رو روشن می‌کنه و نور بر تاریکی پیروز می‌شه… شیر با تعجب بهش نگاهی کرد و گفت چطوری؟ و کرم شبتاب گفت اینطوری و یهو جمعیت کثیری از کرم‌ها روشن شدن… 👇🏼
تصویر همراه همین بخش از رشته در ایکس
اصل این بخش در ایکس ↗
۸
شاید میلیونها کرم شبتاب کنار هم بودن و اینقدر با شکوه بود که انگار جنگل رو چراغونی کرده بودن همشون یه مسیری رو روشن کرده بودن و شبر به قدری هبجان زده شده بود که در پوست خودش نمی‌گنجید. کرم گفت: زود باش وقت زیادی نداریم و شیر به راه افتاد و چند دقیقه بعدش صدای غرش پدرش رو شنید
تصویر همراه همین بخش از رشته در ایکستصویر همراه همین بخش از رشته در ایکس
اصل این بخش در ایکس ↗
۹
شیر خانواده خودش رو پیدا کرد … وقتی این داستان رو می‌نوشتم داشتم مروری می‌کردم به تک تک هموطنانم که هر کدوم به تنهایی پرتویی از نور عشق به وطن در وجودشون دارن شاید امروز به تنهایی این نور ضعیف باشه شاید فقژ اطراف خودمون رو روشن کنه اما 👇🏼
تصویر همراه همین بخش از رشته در ایکس
اصل این بخش در ایکس ↗
۱۰
وقتی من و تو کنار هم و با میلیونها ایرانی پر نور دیگه قرار بگیریم هر تاریکی رو روشن می‌کنیم و شیر خسته و زخمی‌مون رو نجات می‌دیم … نور بر تاریکی پیروز است وقتی … من و تو ، ما بشویم پاینده ایران #جاویدشاه
تصویر همراه همین بخش از رشته در ایکس
اصل این بخش در ایکس ↗

متن از آرشیو پست‌های عمومی ایکس برداشته شده و عنوان این صفحه برچسبی برای کتابخانه است. عکس‌های پست اصلی از همان پست یا رشته‌اند؛ تصویر جلدیِ جداگانه، اگر باشد، با برچسب مشخص شده است.

دیدن نوشتهٔ اصلی در ایکس ↗

بازخورد در X

برخی از پیام‌های شما

نمایش ۲ پاسخ دیگران
نمایش ۸ پاسخِ آراموفن
دیدن همهٔ پاسخ‌های زنده در X ↗
پس از خواندن

گفت‌وگو دربارهٔ این نوشته

نظرت دربارهٔ «بچه شیر گمشده» چیست؟ دیدگاه‌ها پس از تأیید، فقط زیر همین نوشته نمایش داده می‌شوند.

باز کردن گفت‌وگو در صفحهٔ مستقل ↗