سه رفیق ماهیگیر و نجات از جزیره

#داستان سه رفیق ماهیگیر و نجات از جزیره
کمی حوصله به خرج بدین و این داستان رو بخونید
سه تا رفیق بودن که یه لنجی رو دست و پا کرده بودن و هر روز ماهیگیری میکردن و یه جورایی از این راه زندگیشون رو میچرخوندن. اسمهاشون ، نوید و محسن و امید بود.
یه روز تصمیم گرفتن برای گرفتن ماهی بیشتر دورتر از مسافتی که همیشه میرفتن برن. همهچیز داشت خوب پیش میرفت که …
یهو هوا بهم ریخت و بارون و طوفان به راه افتاد. کنترل لنج خیلی سخت شده بود. نوید داد میزد: محسن اون طناب رو محکم بگیر ، امید حواست به موتورا باشه بکششون بیرون تا خورد نشدن. از اونور امید میگفت: موج جهتش به چپه بهتر بچرخیم که سوار موج بشیم و ضربه کمتر بخوریم. محسن میگفت نه اونوقت از ساحل دورتر میشیم ….
موجهای سرکش یکی پس از دیگری سینه کش سوار لنج میشدن و حسابی خرابی به بار میآوردن … شب سختی بود
فردا صبح👇🏼
صدای موج روی شنها شنیده میشد. آروم محسن چشماش رو باز کرد. روی ساحل با لباس نیمه پاره خوابش برده بود. نمیدونست کجاست. اونورتر تن امید و نوید رو دید یادش افتاد دیشب چی شده و دوید سمتشون و خوش بختانه زنده بودن.
کمی که سرحال شدن چشم چشم کردن که ببینن کدوم ساحل اومدن. هیچکدوم یادشون نمیومد چطور به ساحل رسیده بودن و فقط یادشون بود که داشتن غرق میشدن.
فقط چند تا تیکه از لنج کنار ساحل بود و معلوم بود که لنج درهم شکسته. ساحل آشنا نبود. شروع کردن به چرخیدن و یک روز ، دو روز نه از آدمی خبری بود و نه هیچ نشانهای از زندگی.
شب پنجم که ناامید و سردرگم کنار ساحل نشسته بودن محسن گفت: تو یه جزیرهای هستیم که هیچ اثری از آدمیزاد نیست. من فکر کنم ما مردیم اصلاً.
نوید: چرت نگو بابا تو! چیه فکر کردی سریال لاست (Lost) داری میبینی ، توهم؟
امید: نوید آروم باش همه داغونیم
نوید: نه آخه ببین چه چرت میگه؟
امید: باید یه فکری بکنیم. اینطوری نمیشه.
محسن: چه فکری رفیق؟ ما داریم میمیریم. هم گشنهایم هم جون نداریم و حتی لنج هم نداریم برگردیم
امید: خوب گفتی باید یه لنج درست کنیم
نوید: طراحی صنعتی خوندی؟ سونا جکوزی هم بسازیم روش حال میده… یه جوری میگی لنج بسازیم انگار بابات طراح تایتانیک بوده و خودت دریاسالار فرمانده زیر دریایی مرینوس
محسن: قبل از اینکه ساخته بشه یا از گشنگی میمیریم یا یه جونوری میاد و ترتیبمون رو میده.
نوید: من یه SOS بزرگ با سنگ و سخرهها رو ساحل درست میکنم ، هلیکوپتر نجات که بفرستن ببینه. من لنج منج ساختن رو مسخره میدونم. شما میخواین بسازین… اینو گفت و رفت…
محسن شروع به گریه کرد و رفت جایی که برای خواب درست کرده بودن بخوابه
امید نمیخواست که دست رو دست بذاره و منتظر مرگش بشه پس دست بکار شد تا یه جوری بتونه چوب تیکه کنه و یه لنج بسازه
چند روزی گذشت و نوید که روزها تو جزیره چرخ میزد تونسته بود یه درخت میوه پیدا کنه و از گشنگی در بیان.
محسن رفته رفته افسرده تر میشد و فقط تو خودش بود و گریه میکرد.
امید موفق شده بود ابزاری دست و پا کنه و مشغول ساخت لنج بود.
تو آسمون هیچ پرندهای هم نبود چه برسه به هلیکوپتر و هواپیما.
بالاخره امید موفق شد یه چیزی شبیه یه قایق درست کنه و انداخت به آب و اتفاقاً خوب و محکم هم شده بود.
امید هرچی به رفقا گفت که بیاین بریم اونا قبول نکردن و گفتن این غرق میشه.
نوید گفت من میدونم یکی میاد برای نجاتمون. محسن هم که هیچی…
امید دل و لنج رو به دریا زد و رفت
شاید فکر کنین که پایان این داستان ، امید قهرمانانه برسه و با تمام معرفت برگرده برای نجات دو رفیق دیگه. البته درسته ، بعد از چند روز موفق شد به یه کشتی تجاری برسه و بعد از نجاتش توسط اونا و خبر به گارد ساحلی برگشتن تا محسن و نوید رو نجات بدن ولی…
دیگه دیر شده بود…
هموطنم ، رفیقم ، پاره تنم
من و شما تو این روزگار ، شبیه هر کدوم از این سه شخصیت میتونیم باشیم. میشه محسن باشیم و فقط بشینیم ، غصه بخوریم که چی داشتیم و چی شدیم و غرق در نا امیدی و افسردگی.
میشه نوید باشیم و بدون تلاش منتظر باشیم یه کسی یا قدرتهای خارجی بیان ما رو نجات بدن. و یا امید باشیم و سرشار از امید و دست بکار انقلاب ملیمون و نجات ایرانمون باشیم.
با هم که بشیم دریا که هیچ ، کوه و آسمان هم جلودارمون نخواهد بود ونور بر تاریکی پیروز خواهد شد
پاینده ایران
#جاویدشاه