سیاهچالِ مدرسه

#آگاهی بخوانید و بازنشر دهید
یه داستان کوچک اما تلخ از دوران دبستان و ناظم ظالممون
کلاس دوم بودم که بخاطر کار پدرم منتقل شدیم به تهران و تو یکی از مدارس کوچک در یکی از محلههای قدیمی ثبتنام شدم. یه حیاط کوچیک داشت که همش رو آسفالت کرده بودن و بجای کاشتن چهارتا درخت و سبزه برای طراوت ، دیوارهای حیاط رو یه آسمون آبی و دو تا کبوتر سفید و یکم درخت کشیده بودن. بقیه دیوارها هم یه مشت شعار و دیگه خودتون میدونین.
نمیکتهای چوبی و تخته سیاهی که البته سیاه نبود و بیشتر سبز لجنی بود.
گوشه مدرسه یه دکه کوچیک بود که مش حمید توش برامون ساندویچ درست میکرد و دونهای ۵۰ تومن میفروخت تو زنگهای تفریح.
یه ناظم بداخلاقی داشتیم که هیچوقت نمیخندید. همیشه داد میزد. همیشه دعوا میکرد و ما ازش میترسیدیم. تکه کلامش تهدید به زدن با شیلنگ و انداختن تو سیاهچال زیر دفترش بود.
اوایل از ترس سیاه چال حتی تو چشمای این ناظم نگاه نمیکردم.
چند ماهی گذشت و دیگه از بس تهدید به سیاهچال کرده بود و ولی هیچوقت مارو ننداخته بود تقریباً نصبت بهش بیتفاوت شده بودیم.
اوایل وقتی یکی از بچه ها رو با داد به دفتر میبرد که بعدش ببره بندازه تو سیاه چالش همه میریختیم دم دفتر و التماسش میکردیم که ببخشه و ولش کنه.
اینقدر ادامه داشت که دیگه باورمون شده بود یا سیاه چالی وجود نداره یا از ما میترسه!
تعداد بچهها رفته رفته کم میشد و دیگه بیتفاوت شده بودن.
تا اینکه یک روز من و دو تا دیگه از بچه ها رو به دفتر بردن. ناظم در پشتی رو باز کرد و بعد در راه پله پایین رو… ما رو حول داد تو زیر زمین جاییکه خودش میگفت سیاه چال.
اولش فکر میکردیم بازیه کمی گذشت دیدیم نه ، هم تاریکه و هم خبری نیست از باز شدن در.
بهم نگاه کردیم و شروع کردیم داد زدن …. باز کنین …. باز کنین …. گریه میکردیم چرا کسی صدامون رو نمیشنوه … من گفتم بچه ها به نظرتون الان بچههای دیگه دارن به ناظم التماس میکنن ٫ نه؟ برای نجات ما اومدن ٫ درسته؟؟؟؟
کمی گذشت ناظم اومد از پشت در خندید و گفت الکی داد و بیداد نکنین اینجا هیچکی صداتون رو نمیشنوه. البته کسی هم نیست که بشنوه …!
امروز که فکر میکنم میبینم هیچ چیز تغییر نکرده…! اعدام همون سیاه چال و ناظم ج.ا …نه؟ اون سه بچه که یکیش خودم بودم امروز اعدام شدن.
امروز گفتم یعنی مثل اون روز من ، به این فکر میکردن که پشت در زندان الان کسی هست؟
اما یه چیز دیگه امروز یادم اومد که بیشتر از هرچیزی از ناظم و از ج.ا متنفر شدم.
هردو از بی تفاوت کردن نصبت به یه جنایت استفاده کردن.
هردو اینقدر با ذهن بچهها و مردم بازی کردن که نصبت به ماهیتشون بی تفاوت شدیم.
خبر اعدام رو چند روز یا چند ماه زودتر فرستادن بیرون تا مردم خودشون رو خالی کنن ، بی تفاوت بشن و از هم گسسته بشن که روزی که نوبت من شد برای انداختن به سیاه چال یا پارچه سیاه به در منزلم دیگر کسی پشت در فریاد آزادی من را نزند.
بی تفاوت نباشیم
نور بر تاریکی پیروز است
پاینده ایران
#جاویدشاه