← بازگشت به داستان‌های دیگرداستان‌های دیگر

نوروز و حاجی‌فیروز

آراموفن
تصویر 1 همراه پست اصلی در ایکس
تصویرِ همراه پست اصلی در ایکس
همیشه عاشق حال و هوای نوروز بودم و پرسه زدن تو بازار و خیابونای رنگین شهر ... چشم چشم می کردم حاجی فیروز رو ببینم و بگم دلت شاد که شاد می کنی ملتی رو... امسال اما...حاجی فیروز دل آواز نداشت... گوشه ای خسته نشسته بود و نگاهش به جیبش بود و نیازش و دلش به شادی نبود... دنیای اطراف حاجی سیاهتر و تاریکتر از مرد سیاه قرمز پوش ما شده بود... بهش گفتم حاجی فیروز بلند شو... بلند شو فریاد بزن ... آزادی نزدیکه ... دل تو و ملت ما بزودی آروم میشه ... بلند شد و فریاد زد ... نور بر تاریکی پیروز است ... ! پاینده ایران

متن از آرشیو پست‌های عمومی ایکس برداشته شده و عنوان این صفحه برچسبی برای کتابخانه است. عکس‌های پست اصلی از همان پست یا رشته‌اند؛ تصویر جلدیِ جداگانه، اگر باشد، با برچسب مشخص شده است.

دیدن نوشتهٔ اصلی در ایکس ↗

بازخورد در X

برخی از پیام‌های شما

نمایش ۳ پاسخِ آراموفن
دیدن همهٔ پاسخ‌های زنده در X ↗
پس از خواندن

گفت‌وگو دربارهٔ این نوشته

نظرت دربارهٔ «نوروز و حاجی‌فیروز» چیست؟ دیدگاه‌ها پس از تأیید، فقط زیر همین نوشته نمایش داده می‌شوند.

باز کردن گفت‌وگو در صفحهٔ مستقل ↗