نوروز و حاجیفیروز

همیشه عاشق حال و هوای نوروز بودم و پرسه زدن تو بازار و خیابونای رنگین شهر ... چشم چشم می کردم حاجی فیروز رو ببینم و بگم دلت شاد که شاد می کنی ملتی رو...
امسال اما...حاجی فیروز دل آواز نداشت... گوشه ای خسته نشسته بود و نگاهش به جیبش بود و نیازش و دلش به شادی نبود...
دنیای اطراف حاجی سیاهتر و تاریکتر از مرد سیاه قرمز پوش ما شده بود...
بهش گفتم حاجی فیروز بلند شو... بلند شو فریاد بزن ... آزادی نزدیکه ... دل تو و ملت ما بزودی آروم میشه ...
بلند شد و فریاد زد ... نور بر تاریکی پیروز است ... !
پاینده ایران