داستان شهر من

#آگاهی سفر در زمان و داستان شهر من
در شهر من خیابانها تمیز هستند اما … پاکبانان شهر در هیچ خانهای را برای کمک ماهیانه و عیدی نمیزنند
در شهر من کودکان در مدرسه و گل فروشان در باغ گل
در شهر من هیچ کس بی خانه نیست.
در شهر من سفر کردن یک برنامه سالانه است به داخل و خارجش فرقی نیست. سفر یک آرزو نیست.
در شهر من کارگران با حقوق یک ساعت چند کیلو گوشت با کیفیت میخرند … بی کیفیت واژه ای بی معناست.
در شهر من صف زیبا و نوبت داشتن احترام و کسی پارتی بازی را اندیشه نیست.
در شهر من بی کاری سالهاست مرده است و دست هیچ کس بر دیگری دراز نیست.
در شهر من نه برق مجانیست نه گاز ، اما کسی محتاج قصد بندی نیست.
در شهر من پرنده آزاد پر میزند ، در شهر من قفس نیست قفل نیست
در شهر من رقصیدن ، خواندن و شاد بودن دیدنیست
در شهر من لبخند بر چهره هر رهگذر ، اخم را کسی در یاد نیست
در شهر من یکی چادر به سر در کنارش دختری با موهای بلند … نه ترسی به دل نه قهری به سر
در شهر من دستور نیست ، داد نیست و جیغ شنیدن چه غریب
در شهر من خندیدن ، بوسیدن روزمرگیست
در شهر من گیلاس شراب بر لب دربان باغ و تاجرش یک طعم و یک بو دارد و …
هر دو بر یک میز هم نشین چون او و این در شهر من ما میشود.
آنچه گفتم دوست من ، شاید امروز آرزوست اما بدان…
اینها تنها حقوق اولیه من و تو در شهرهای فردای ایران ماست.
آنچه رضا شاه بنا نهاد، شاهنشاه آریامهر ساخت و رضا شاه دوم به سمر خواهد نشاند…
هم وطنم ، هم رزمم ، یار من ببین چه خواهی داشت و دست در دست من ده تا بسازیم آنچه حق ماست
بجای غصه و حسرت خوردن …دست در دست هم، شادی رو ، عزت رو ، حقمون رو به سرزمینمون بر میگردونیم
پاینده ایران
تا ابد #جاویدشاه
P.S: Painting by Anna Berezina