← بازگشت به دل‌نوشته‌هادل‌نوشته‌ها

دلتنگی

آراموفن
تصویر 1 همراه پست اصلی در ایکس
تصویرِ همراه پست اصلی در ایکس
#دلنوشته دلتنگی آدم تا وقتی نرفته، نمی‌دونه وطن از چه چیزهایی ساخته شده. فکر می‌کنه دلش برای خونه تنگ می‌شه، برای مادر، برای کوچه‌ای که توش بزرگ شده. بعد یه روز، هزار فرسنگ دورتر، کنار خیابونی تمیز می‌ایسته و می‌بینه دلش برای برف‌های گل‌زدهٔ کنار جاده تنگ شده؛ همون برف‌هایی که ماشین‌ها روشون آب سیاه پاشیده بودن و ما موقع رد شدن، شلوارمون رو بالا می‌کشیدیم که بهشون نخوره. حالا آدم می‌تونه ساعت‌ها به عکس همون برف‌ها نگاه کنه. دلم برای بوی گوسفند دم قصابی تنگه. برای خاک‌اره‌هایی که از در نجاری می‌ریخت توی پیاده‌رو و به کف کفشمون می‌چسبید. برای بوی چوب تازه‌بریده؛ برای اون چند قدمی که هر روز از کنارش رد می‌شدم و هیچ‌وقت فکر نکردم یه روز ممکنه دیگه از اونجا رد نشم. دلم برای قارقار کلاغ‌های کوچه‌های تهران تنگه. برای صبحی که بالش رو می‌کشیدم روی گوشم و می‌گفتم اینا چرا ساکت نمی‌شن. کاش یه بار دیگه بیدارم می‌کردن. اینجا هم صبح می‌شه. اینجا هم پرنده هست. آدم به صداها عادت می‌کنه، راه خونه رو یاد می‌گیره، می‌فهمه کدوم نونوایی زودتر باز می‌کنه. زندگی کم‌کم جا می‌افته. فقط گاهی یه صدا کمه. همون صدایی که یه عمر ازش شکایت داشتی. دلم برای «من را بشویید» تنگه؛ روی شیشهٔ خاک‌گرفتهٔ ماشین ناظم مدرسه. برای رد انگشتی که آخر زنگ، پنهونی یه کلمهٔ دیگه بهش اضافه می‌کرد. برای خنده‌ای که تا ناظم می‌اومد، قورتش می‌دادیم. نمی‌دونم اون ماشین چی شد. نمی‌دونم ناظممون هنوز زنده‌ست یا نه. حتی یادم نیست اون روز کی با انگشت روی شیشه نوشت. عجیبه که آدم می‌تونه این‌همه سال بعد، دلش برای دست‌خط کسی تنگ بشه که اسمش رو هم نمی‌دونه. دلم برای ترافیک همت تنگه. برای بوق. برای رادیو نمایش که وسط صدای کامیون، یه جمله‌ش گم می‌شد. برای دست بابا روی دنده و اون سؤال همیشگی: - از اینجا بریم یا اون یکی راه؟ اون روزها فقط دلم می‌خواست زودتر برسیم. حالا دلم می‌خواد همون‌جا بمونم. توی همون ماشین، پشت همون چراغ. حتی اگه تا شب سبز نشه. همه می‌تونن دلتنگ بشن. دلتنگ یه آدم، یه خونه، یه روز که گذشته. اما دور از وطن، کم‌کم می‌بینی چیزهایی هم دلت رو می‌سوزونن که هیچ‌وقت فکر نمی‌کردی جایی توی دلت داشته باشن. دلم برای آجرهای شکستهٔ کنار ساختمون نیمه‌کاره تنگه. برای تکه‌موزاییکی که زیر پامون لق می‌زد و بعد از بارون، آب کثیف می‌پاشید به جورابمون. برای صدای کشیده‌شدن کرکرهٔ بقالی. برای زنگ درِ خراب که باید دکمه‌ش رو محکم نگه می‌داشتی و از پشت در یکی داد می‌زد: - اومدم ... ولش کن! اینجا کسی نمی‌دونه چرا همین دو کلمه می‌تونه گریه‌م بندازه. بارون رو همه دلتنگ می‌شن. اما دل من برای شلاق آفتاب سوزان اهواز هم تنگه. برای بوی گند مرداب. برای پیراهنی که از عرق به پشتم می‌چسبید، برای سایهٔ باریک دیواری که چند نفرمون رو به خودش جا می‌داد. یه وقت‌هایی چشمام رو می‌بندم و سعی می‌کنم اون گرما رو یادم بیارم. تا روی پوستم بیاد. تا چند لحظه این‌قدر دور نباشم. وطن، بی‌اینکه حواسمون باشه، از همین چیزها می‌ره توی تن آدم. از بو، از صدا، از گردوخاکی که شب از روی میز پاک می‌کردیم و صبح دوباره برگشته بود. بعد سال‌ها می‌گذره و آدم هنوز یه گوشه از خودش رو اونجا جا گذاشته؛ کنار همون نجاری، پشت شیشهٔ همون ماشین، توی چند دقیقه‌ای که فکر می‌کرد باید زودتر تموم بشن. اما دردناک‌تر اینه که دلت برای وطنی تنگ باشه که ویرانه شده. که ندونی وقتی برگردی، چندتا از نشونی‌هات هنوز سر جاشونه. که کوچه رو پیدا کنی و خونه رو نه. با این‌همه، من هنوز به ریشه‌های توی خاک فکر می‌کنم. به چیزهایی که از این دور دیده نمی‌شن و هنوز زنده‌ان. ریشه‌های در خاک، روزی جوانه خواهند زد. باران برایشان خواهد رقصید. برف پناهشان خواهد داد و چمنزار لباسشان خواهد شد. و ما برمی‌گردیم؛ کنار همان جوانه‌ها، با دست‌هایی که این‌همه سال دور مانده‌اند، تا دوباره وطن را آن‌گونه که حقش باشد، زیبا بسازیم. پاینده ایران #جاویدشاه

متن از آرشیو پست‌های عمومی ایکس برداشته شده و عنوان این صفحه برچسبی برای کتابخانه است. عکس‌های پست اصلی از همان پست یا رشته‌اند؛ تصویر جلدیِ جداگانه، اگر باشد، با برچسب مشخص شده است.

دیدن نوشتهٔ اصلی در ایکس ↗

بازخورد در X

برخی از پیام‌های شما

نمایش ۹ پاسخِ آراموفن
دیدن همهٔ پاسخ‌های زنده در X ↗
پس از خواندن

گفت‌وگو دربارهٔ این نوشته

نظرت دربارهٔ «دلتنگی» چیست؟ دیدگاه‌ها پس از تأیید، فقط زیر همین نوشته نمایش داده می‌شوند.

باز کردن گفت‌وگو در صفحهٔ مستقل ↗