اریک بوکسور
رشتهتوییت اصلی، به ترتیب انتشار و همراه با تصویرهای هر بخش
#داستان اریک بوکسری که ... (ارزش خوندن داره)
بذارید داستان رو از دوران نوجونی اریک شروع کنیم
اریک در دوران دبیرستان وضعیت معمولی ای داشت و زیاد به درس یا موضوع علمی خاصی توجه نشون نمیداد.
تنها یک چیز اون رو به وجد میاورد. اون هم رشته بوکس بود.
خیلی تلاش میکرد که پدر و مادرش رو…

که اجازه بدن بطور حرفهای وارد این رشته بشه. اما پدرش آلبرت که یک مهندس آلمانی العصل بود ، خیلی خشک و محکم مخالفت میکرد و میگفت که اریک باید درس بخونه و با بوکس به جایی نمیرسه
تو راه مدرسه یک باشگاه بوکس بود و اریک برای اینکه خانوادهش متوجه نشن مسیر مدرسه رو به خونه
👇🏼👇🏼👇🏼

میدوید که بتونه در اون باشگاه ، چند دقیقهای بوکس تماشا کنه و بعد بره به خونه.
کم کم مربی باشگاه که متوجه حضور چند دقیقهای ولی مستمر اریک شد بهش نزدیک شد و جریان رو پرسید. اون هم گفت پس از فردا بجای نگاه کردن بیا تمرین کن و من برای یه مدت بهت لباس و دستکش میدم
👇🏼👇🏼👇🏼

این دیگه کار هر روز اریک شده بود و اتفاقا پیشرفت خیلی خوبی کرده بود. تا جاییکه مربی اریک هم با مدرسه و هم در نهایت با خانواده ش صحبت کرد و تونست ازشون اجازه بگیره که یه مدت اریک بتونه تمرین کنه. منتها مشروط بر اینکه اریک به هیچ وجه از درسش عقب نیوفته ...
👇🏼👇🏼👇🏼

دو سال گذشت و اریک بعد از دیپلمش و راضی کردن پدرش بطور حرفهای بوکس رو ادامه داد و خودش رو رسوند به مسابقات کشوری. بدن ورزیده و تکنیکهای ویژهای که پیدا کرده بود به اون برتری خاصی داده بود و با درصد موفقیت بالایی رو به جلو پیش میرفت. تا اینکه تو یکی از همین مسابقات ...
👇🏼👇🏼👇🏼

در دقایق پایانی در حالی که تقریبا برنده اون بازی بود ... درست زمانی که اریک برای دفاع سرش رو پایین آورده بود ... با یک مشت حریف به پشت سرش ... اریک نقش زمین شد ... و ...
برعکس همیشه که سریع از جاش میپرید و ادامه میداد این بار تکون نخورد ...
👇🏼👇🏼👇🏼

متأسفانه به دلیل آسیب جدی به گردنش و نخاعش ... اریک از کمر به پایین بطور کامل فلج شد. بعد از سه ماه در بیمارستان و تلاشها و تستهای گوناگون و جلسات مختلف با دکترهای معروف و مغز و اعصاب. در نهایت جواب فلجی کامل تا آخر عمر بود. تنها علاقه اریک دیگه نه تنها سیاه شده بود ...
👇🏼👇🏼👇🏼

بلکه تمام زندگیش نابود شده بود. رفته رفته از نظر روانی هم وضعش بدتر و بدتر میشد. تقریباً با تمام دوستاش قطع ارتباط کرده بود و گوشه گیر شده بود. تنها کسایی که اجازه داشتن وارد اتاقش بشن ، مادرش و دوست دخترش امیلی بودن.
امیلی از دوران مدرسه باهاش دوست بود و شاید تنها مونس
👇🏼👇🏼👇🏼

خیلیها منجمله مادر اریک فکر میکردن که امیلی ترکش میکنه. حتی بارها اریک خودش به امیلی گفته بود که بره و تنهاش بذاره. اما امیلی به طرز شگفتآوری مملو از مهربانی و امید بود و هر روز با روی خندون به دیدن اریک میرفت و کارهاش رو میکرد.
👇🏼👇🏼👇🏼

اما چرا پدر اریک اجازه ورود به اتاقش رو نداشت. دلیلش این بود که پدرش مدام سرزنشش میکرد که من از اول گفتم بوکس به دردت نمیخوره و بوکس مقصر از بین رفتن زندگیت شد و از این جور سرکوفتها که حال اریک رو بدتر هم میکرد.
یه جورایی آخرین باری که اریک و پدرش صحبت کرده بودن ...
👇🏼👇🏼👇🏼

در آخرین روز بیمارستان بود. امیلی بدون اینکه اریک بدونه با یکی از دوستان مادرش که روانشناس بود صحبت کرده بود و ازش مشاوره میگرفت که به روحیه اریک کمک کنه. یک روز که به دیدن اریک رفته بود به همراه خودش یه سی دی (معادل هارد درایو امروزی) از مجموعه مسابقات بوکس برده بود ...
👇🏼👇🏼👇🏼

اریک که اولش عصبانی شده بود به امیلی گفت که چرا میخوای من رو آزار بدی و امیلی در کمال خونسردی جواب داد که مگه همیشه نمیگفتی که عاشق بوکس هستی و حتی از منم بیشتر دوستش داری؟ خب چون نمیتونی خودت بازی کنی دلیل نمیشه از دیدنش لذت نبری که ... بیا با هم تماشا کنیم
👇🏼👇🏼👇🏼

کم کم با دیدن مسابقات روحیه جنگ جوی اریک بیدار شد. بعد از مدتها لبخند روی لبش نقش بست. چند روز بعد امیلی سر یک بازی حتی باهاش شرط بندی کرد و با اینکه از قبل بازی رو دیده بود جوری وانمود کرد که ندیده و اریک شرط بندی رو برد. این منوال ادامه داشت و اریک به طرز فوق العاده ای
👇🏼👇🏼👇🏼

به شور و هیجان قبلیش برگشته بود. یک روز در حین تماشای یکی از بازیهای قهرمانی بوکس در آمریکا بود که به طرز ناگهانی اریک یکم خیز برداشت که حریف رو مشت بزنه و همین باعث شد که از روی ویلچرش بیوفته ... امیلی کمکش کرد که بلند بشه و بشینه اما ...
👇🏼👇🏼👇🏼

اریک متوجه یه چیزی شده بود. اینکه چطور با اینکه از کمر به پایین فلج بود و حرکت دستهاش هم محدود شده بود ، تونسته بود خیز برداره ...
این موضوع رو اما از همه پنهان کرد و از امیلی هم خواست که چیزی نگه چون فکر میکرد توهم بوده...
اما در تنهایی شروع کرد به تمرین حرکت
👇🏼👇🏼👇🏼

از طریق اینترنت ویدئوهای کاردرمانی پیدا میکرد و سعی میکرد تمرین کنه. اما بعد از چند ماه بی فایده بود و دوباره نا امید شد.
امیلی که متوجه تغییر رفتار اریک شده بود مجبورش کرد که جریان رو بهش بگه و امیلی از خوشحالی بهش گفت عموی من یه دکتر کاردرمانی هست و راضیش کرد که ببینتش
👇🏼👇🏼👇🏼

وقتی عموی امیلی اریک رو معاینه کرد و بعد هم چند تست و مطالعه مدارک پزشکیش به اریک گفت که به احتمال زیاد اعصاب اریک دچار شوک شده بوده و نشونه های برگشتش هست. اما باید کاردرمانی بشه. اریک به دکتر گفت که الان چند ماه هست که فیلمهای کاردرمانی رو میبینه اما ...
👇🏼👇🏼👇🏼

فایدهای نداشته. دکتر بهش گفت که تو قبلاً راه رفتن بلد بودی ، پریدن بلد بودی ، اما الان دو سال بیشتره که بخاطر این وضعیت همه رو فراموش کردی و باید از اول یاد بگیری. گفت با نگاه کردن هیچ بچهای راه رفتن یاد نگرفته و تمرین لازمه حتی تو که سالها راه رفتی.
👇🏼👇🏼👇🏼

تمرین ها بطور جدی شروع شد. از ایستادن هم شروع شد. حفظ تعادل و قدرت بخشیدن به عضلات و زانو ها. آروم آروم حس به کف پای اریک هم داشت بر میگشت. بالأخره بعد از چند ماه اریک تونست برای مدت یک دقیقه بدون کمک بایسته ...
این تازه شروع نقطه بازگشت به گذشته بود
👇🏼👇🏼👇🏼

دکتر حرف جالبی میزد. میگفت ذهن تو مثل یک کودک پنج ساله بر این باور بوده که دیگه هرگز نخواهی راه رفت. شاید به همون قدرتی که هرگز انگار راه نرفته بود. پس تو اول باید ذهنت رو از سیاهی پاک کنی. بعد بهش یادآوری کنی که روزی راه میرفتی ،آزاد بودی و میدویدی ...
👇🏼👇🏼👇🏼

وقتی اریک تونست بایسته ... ذهنش دیگه از یک امید به یک باور رسیده بود ...
دیگه قدرت مبارزه پیدا کرده بود ... دیگه میدونست که روزی آزادانه راه خواهد رفت ... دوباره شاید روزی بر سکوی قهرمانی با افتخار بایسته ...

هموطنم ، عزیزم ، رفیقم و پاره تنم
مردم ایران ، روزی آزادانه راه میرفتن ... قدم میزدن ... میدویدن ... اما از بخت بد فتنه ۵۷ صدمه شدیدی به نخاع ایران زد و نسلها رو فلج کرد.
ما آزاد راه رفتن رو فراموش کردیم. با سرکوب های ج.ا و سرکوفتهای ۵۷ی که آزادی رو فراموش کنید و راه رفتن کار شما نیست و این فلجی تا ابد با شماست رفته رفته تاریک و تاریکتر شدیم.
اما با خیزشهای ۸۸ و ۹۶ و ۹۸ و ۴۰۱ فهمیدیم که میشه ... فهمیدیم که ما روزی راه میرفتیم ... فهمیدیم که میشه راه رفت اما ...
اما یادمون باشه ... باید و باید تلاش و تمرین کنیم... با نگاه کردن هیچوقت به آزادی نمیرسیم. باید از امید به باور برسیم که رسیدیم... اما نگاه کردن ما رو به جایی نمیروسنه و باید وارد عمل بشیم...
تا آزادانه راه رفتن بدون مزاحمت و ترس فقط چند قدم مونده ... با هم باشیم پیروزیم پاینده ایران #جاويدشاه #MIGA
