گفتوگوی زمین و آسمان

#دلنوشته
زمین با متانت نگاهی به آسمان کرد و با ناله گفت از تشنگی جان به لب…
آسمان به غرش افتاد ، ابرها چون گردانهای نظامی به خط شدند و قطرات با شیپورِ جنگ راهی میدان شدند…
قطره سربازها یکی پس از دیگری جان خود بر کف زمین میکوبیدند …
زمین که حالا سیراب و شاداب گشته بود در شگفتی توان و باور قطرهها پرسید…
چطور سربازها با اینکه میدانستند باید برای سرزمین عشق جان فدا کرد ، حتی یکی نپرسید که منِ کوچک قطره چطور توان سیراب کردن این عظمت را دلشته باشم
آسمان گفت: این قطرات قبلاً در رزمایش تشکیل گردانها یاد گرفتند که “من را “ما” خوانده و یکپارچه دریایی شوند
هموطنم ، رفیقم و پاره تنم
من و تو به تنهایی نمیتوانیم این سرزمین اهورایی را آزاد کنیم
اما کافیست همه یک جمله شویم و چون ابری سرزمین ایران را از کثافت ج.ا پاک کنیم
پاینده ایران
#جاویدشاه